در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
خودم را هم همیشه به شکل کارآگاهها میبینم. هر وقت که چیزی گم میشود، این من هستم که با تحقیقات کارآگاهیام پیدایش میکنم، همه بچههای محل هم این را میدانند.
البته بعضی وقتها از این جور فکر کردن میترسم. چون دیگر طرفم را به شکل و قیافه واقعیاش نمیبینم. مثلا هاشم (بغل دستیام سر کلاس را میگویم) مرا یاد سلطانهای توی قصهها میاندازد که یکوری روی یک تخت بزرگ دراز میکشند و انگور میخورند و لباسهای بلند تنشان میکنند. یک بار او را با همان قیافه سلطانها دیدم که کیف مدرسهاش را انداخته بود روی کولش و داشت از جلوی پنجره خانه ما رد میشد. تندی چشمهایم را بستم تا دیگر هاشم را نبینم چون خیلی ترسیدم. بگذریم.
امسال هم مثل همه بچه مدرسهایها تمام فکر و ذکرمان آن بود که امتحانهای ثلث سوم تمام شود و دوباره بریزیم وسط کوچه. فوتبال، هفتسنگ، شوت یک ضرب، قلعه.
تابستانها اگر تجدید نداشته باشیم، تمام روز را بازی میکنیم. آنقدر بازی میکنیم که شبها
سر سفره، غذا را خورده و نخورده خوابیم.
ولی امسال تابستان ما غیر از بازی، ماجرای گنجشکها را هم پشت سر گذاشتیم. ماجرای گنجشکها از آن صبحی شروع شد که من ازخانه بیرون آمدم تا ببینم کوچه چه خبر است و چشمم افتاد به مرتضی که داشت به درخت صد ساله محلمان سنگ میپراند.
مرتضی مرا یاد ماهی نارنجیهای سر سفره هفتسین میانداخت. بیآزارتر و آرامتر از او توی بچهها کم پیدا میشود. من که از سنگپرانی مرتضی کلی تعجب کرده بودم، جلو رفتم و بعد از سلام، پرسیدم:
چی شده مرتضی؟ چرا سنگ میاندازی؟
گفت:
نیم وجبیها نگذاشتند بخوابم.
مرتضی عصبانی بود. چشمهایش از بیخوابی قرمز شده بودند.
پرسیدم:
نیموجبیها کی هستند دیگر؟
دوباره یک سنگ دیگر برداشت و پرتاب کرد. من نگاه کردم به بالای درخت. از آن پایین جز شاخ و برگهای درخت هیچ چیز دیگری معلوم نبود.
مرتضی گفت:
مگر نمیشنوی آن گنجشکهای لعنتی چقدر سر و صدا میکنند. من از 5 صبح بیدارم.
راست میگفت. گنجشکها خیلی سر و صدا میکردند. ولی تا موقعی که مرتضی به سر و صدای گنجشکها اشاره نکرده بود من صدایشان را نشنیده بودم. اما حالا که اسم از گنجشک و سر و صدایش آمده بود انگار همه کوچه را جیکجیک گنجشک گرفته بود.
همانطور که داشتیم به گنجشکها نگاه میکردیم سر و کله جواد هم پیدا شد. یک توپ پلاستیکی دولایه دستش گرفته بود و با کتانیهای پارهای که همیشه برای فوتبال میپوشید به طرفمان میآمد. به ما که رسید سلام کرد و با هم دست دادیم.
جواد گفت:
پس چرا دروازهها را نچیدین؟مرتضی گفت:
من حوصله بازی ندارم.
و من مجبور شدم ماجرای سر و صدای گنجشکها و اینکه نگذاشتهاند تا مرتضی بخوابد را برای جواد تعریف کنم.
جواد گفت:
اینکه کاری ندارد بفرمایید.
مثل مرتضی یک دانه سنگ برداشت و پرت کرد به شاخهها. گنجشکها همه ساکت شدند.
جواد گفت:
دیدید؟ اینطوری گنجشکها را ساکت میکنند.
ولی هنوز چند لحظهای نگذشته بود که دوباره سر و صدای گنجشکها بلند شد.
جواد هم با تعجب ما را نگاه کرد و زد زیر خنده و گفت:
پس نتیجه میگیریم که گنجشکها این طوری ساکت نمیشوند.
جواد مرا یاد پسربچههای سه چهار سالهای میانداخت که برای اولینبار سوار سرسره میشوند و از آن پایین میآیند. هرکاری که میکرد انگار جالبترین کار دنیا بود و خودش هم برای اولین بار بود که آن کار را انجام میداد.
آن روز هر کسی که برای بازی میآمد، یکی دو تا سنگ هم پرت میکرد بالای درخت. ولی هیچکس آنقدر زور نداشت که سنگش به بالای بالای درخت برسد. گنجشکهای ناقلا با شنیدن صدای افتادن سنگ از لای شاخ و برگ درخت، برای چند لحظه ساکت میشدند و دوباره جیکجیک کرکنندهشان را شروع میکردند. تنها کسی که به طرف گنجشکها سنگ پرتاب نکرد کامل بود. کامل جنوبی بود. اهل خرمشهر. وقتی که عراقیها خرمشهر را گرفتند، کامل با مادر و خواهرش آمده بود تهران پیش آقارضا. آقا رضا نانوای محله ما بود و میشد دایی کامل. پدر کامل هم توی جبهه ماندگار شده بود.
کامل میگفت:
عراقیها خرمشهر را جهنم کرده بودند. گلولههای توپ مثل باران میریخت روی خانههای مردم.
و من هر موقع فکر میکنم که به جای باران از آسمان گلولههای توپ میبارد، کلی میترسم.
کامل مرا یاد درختها میانداخت. شاید به خاطر پیراهن آستینکوتاه سبزی بود که همیشه میپوشید.
آن روز ما به کامل گفتیم:
خب تو چرا سنگ نمیاندازی. شاید سنگ تو برسد بالای درخت و گنجشکها را بتاراند.
کامل آدم پرحرفی نبود. حق هم داشت. احساس غریبگی میکرد. ولی آن دفعه یکی دو جملهای حرف زد. گفت:
خب گنجشک کارش جیکجیک کردن است دیگر. چه کارشان دارید؟
جواد گفت:
آخر خیلی سر و صدا میکنند.
کامل هم گفت:
خیلی که سر و صدا کنند تا 8 و 9 صبح است.
ما هم که دیدیم کامل سنگ نمیاندازد، دیگر چیزی نگفتیم و رفتیم سر فوتبالمان. برای آن روز کافی بود. خیلی از وقت بازی را صرف گنجشکها کرده بودیم.
اگر آن روز یک نفر به من میگفت که آن گنجشکها تبدیل به یک مشکل بزرگ و اساسی برای ما میشوند، من یکی که باورم نمیشد. ولی مشکل تازه شروع شده بود و هیچکدام از ما هم از آن خبری نداشتیم.
فردای آن روز و روزهای بعد به تعداد بچههایی که از سر و صدای گنجشکها نخوابیده بودند اضافه شد. اول جواد و بعد مهران و کاظم و من و خلاصه همه ما از دست آن گنجشکهای پر سر و صدا شکایت داشتیم. البته پدر و مادرهایمان چون همیشه زودتر از ما از خواب بیدار میشدند از دست گنجشکها شکایتی نداشتند. ولی ما که مهمترین کارمان بازی و استفاده از هر دقیقه تعطیلاتمان بود، دیگر نمیتوانستیم آن اوضاع و احوال را تحمل کنیم.
وقتهایی که کم میخوابیدیم کسل و کمحوصله میشدیم. این بود که تصمیم گرفتیم برای حل مشکل گنجشکها یک فکر اساسی بکنیم. یک روز دم ظهر زیر درخت محل جمع شدیم و جلسه حل مشکل گنجشکها را تشکیل دادیم. جواد همانطور که کتانیهایش را در میآورد تا پاهایش را توی آن جوی آبی که از کوچه میگذشت بگذارد گفت:
باید برایشان تله بگذاریم.
من دوباره احساس کردم که جواد سه چهار سالش است و برای اولین بار است که دارد پاهایش راتوی آب میگذارد. مهران که همیشه مرا یاد ظهرهای تابستان میانداخت هم نشست کنارش. قیافه مهران سرخ بود و همیشه هم از گرما شکایت داشت. توی بازی آنقدر عرق میکرد که انگار رفته زیر یک آبشار پر آب.
مهران گفت:
حالا تله از کجا بیاوریم؟
جواد با قیافه سه چهار سالهاش گفت:
باید سفارش بدهیم درست کنند.
من گفتم:
پول از کجا بیاوریم؟ تازه باید به کی سفارش بدهیم؟
مهران گفت:
تیرکمان. تنها راهش تیرکمان است.
نه تیرکمان، نه.
ما همه برگشتیم و کامل را نگاه کردیم. تا حال ندیده بودیم که کامل به چیزی اعتراض کند. حتی وقتی که موقع فوتبال با یک تیم ضعیف میافتاد هم غرغر نمیکرد. کامل دروازهبان محشری بود. آدم میتوانست دروازه را با خیال راحت به کامل بسپارد و خودش هم بایستد و هنرنماییاش را نگاه کند.
مرتضی گفت:
پس تو میگویی چه کارشان کنیم؟
کامل گفت:
آنها آن بالا لانه درست کردهاند. نمیتوانند که جوجههایشان را بردارند ببرند یک جای دیگر.
خراب کردن خانه دیگران کار خوبی نیست.
من گفتم:
با تیرکمان میشود کفتر زد ولی گنجشک نه. گنجشکها آنقدر زبر و زرنگاند که از دو قدمی هم نمیشود با تیرکمان زدشان چه رسد به این که بخواهیم از این پایین بزنیمشان.
یک نفر سوت کشید. همگی سرگرداندیم. هاشم بغل دستی من توی مدرسه داشت از سر کوچه میآمد. تا برنامه کودک تمام نمیشد، هاشم هم توی کوچه پیدایش نمیشد... یک شلوار کوتاه درست مثل فوتبالیستها و لباس زرد تیم فوتبال برزیل را پوشیده بود. یک توپ چرمی چهل تکه را زده بود زیر بغلش و جلو میآمد. من بازهم احساس کردم که یک سلطان دارد از دور میآید.
جواد گفت:
وای بچهها توپ چهل تکه.
راستش این که ما همه آرزو داشتیم برای یکبار هم که شده با توپ چهل تکه بازی کنیم. ولی داشتن کفش و لباسی که پاره نباشد برای پدر و مادرهایمان خیلی مهمتر از توپ چهل تکه فوتبال و آرزوهای ما بود. هاشم همانطور که با توپش روپایی میزد به ما رسید و ما هم با دهانهای باز از تعجب توپ چهل تکهاش را نگاه میکردیم. هاشم که دید هیچ کس چیزی نمیگوید، گفت:
چیه تا حالا توپ ندیدین؟
جواد که داشت با عجله کتانیهایش را میپوشید گفت:
کی توپ خریدی هاشم جان، بده من یک شوت بزنم ببینم.
هاشم توپش را توی بغلش محکم کرد و گفت:
نه. توپ را نیاوردهام که بازی کنیم. فقط خواستم نشانش بدهم. کوچه کثیف است. توپم خراب میشود.
مهران که شرشر عرق میریخت گفت:
کسی هم نخواست با توپ تو بازی کند. ما خودمان توپ داریم.
مهران با اخم جواد را نگاه کرد. جواد هم نگاهش را انداخت پایین و دیگر چیزی نگفت.
هاشم گفت:
این توپ مال چمن است. روی آسفالت خراب میشود.
مرتضی گفت:
به جای این حرفها فکر کنید ببینیم چطوری از دست این گنجشکها خلاص شویم.
هاشم گفت:
شما هنوز دارید به گنجشکها فکر میکنید. باباجان یک تفنگ ساچمهای بخرید و خلاص.
ادامه دارد
عارف قزوینی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: