خانواده در ادبیات‌

نقش پسری‌

کد خبر: ۲۱۱۰۷۳

بیامرزد خداوند آن پدر را

که می‌گیرد زجان دست پسر را

پسر را آن که یاری می‌رساند

به عالم می‌گشاید بال و پر را

البته در طول تاریخ نیز پسرانی بوده‌اند که به دلایل متعدد نتوانسته‌اند یا نخواسته‌اند که راه پدر خویش را برگزینند و اتفاقا این‌گونه پسران مورد نکوهش واقع شده‌اند:

شنیدم شرح حال آن پسر را

که بر دیوار غم می‌کوفت سر را

فرو می‌ریخت خون از چشم و می‌گفت:

نپیمودم چرا راه پدر را ؟!

برای نمونه می‌توان به پسران یعقوب  جز یوسف و بنیامین  پسران نوح، پسر آدم و ... اشاره کرد که در ادبیات بعضا اثرات همسالان را به عنوان  دلیل این کژرفتاری بیان  شده است نه خاستگاه خانوادگی:

پسر نوح با بدان بنشست

خاندان نبوتش گم شد

سگ اصحاب کهف روزی چند

پی نیکان گرفت و مردم شد

گاه در ادبیات این‌گونه پسران به شدت مورد نکوهش واقع شده‌اند و به پدر توصیه می‌شود که این‌گونه پسران را از یاد ببرد:

پدر! دیدی غم و رنج پسر را

زدی بر سنگ درد و داغ، سر را

بیا ای باغبان خسته، دیگر 

ببر از یاد نخل بی‌ثمر را

هرچند پسرهایی هم هستند که قبل از این که پدر خویش را از دست بدهند، چشم دل باز کرده و نادیدنی‌های جهان را دیده‌اند و از خواب سنگین غفلت بیدار شده‌اند.اما معمولا پسران بعد از مرگ یا از دست دادن پدر می‌فهمند که چه گوهر گرانبهایی را از دست داده‌اند، ولی افسوس که آن موقع گریه و ‌زاری و شرمساری مثمرثمر نیست و جز ابراز حسرت و ندامت چیزی به ارمغان ندارد.

دعای تو پدر جان بی‌اثر نیست‌

شب درد‌آور تو  بی سحر نیست‌

نشو از کشته‌های خویش نومید

که نخل زندگیت بی‌ثمر نیست‌

به هر حال پسر در عرف ما ایرانیان ادامه‌دهنده نام و راه پدر است و بسیار مردان بوده‌اند که تنها با این دلیل  که زنشان پسرزا نبوده زنشان را مورد شماتت و تمسخر قرار داده یا او را طلاق داده‌اند. غافل از این که مشکل را باید در جای دیگری جستجو می‌کرده‌اند.به هر حال در جامعه دیروز مبتنی بر کشاورزی و دامپروری  پسر که نیروی کار و نان‌آور خانواده بوده است، حرمت و احترام خاصی داشته است و از این رو پسر در عرف عامه به عنوان جنس برتر فیزیکی و فکری، مطرح و شناخته شده است.

از ص 212 کتاب خانواده، آیینه دو همسر آقای زرافشان، داستان منظومی را نقل می‌کنیم که خالی از لطف نیست.
در این داستان منظوم حکایت شماتت پدری نسبت به پسرش با رویکرد طنز اجتماعی آورده شده است:

پدری با پسرش گفت به خشم‌

که تو آدم نشوی خاک به سر

حیف از این عمر که ای بس سر و پا

در پی تربیتت کردم سر

گر کسان جامع خیراند و شراند

از سر و پای تو بارد همه شر

دل فرزند از این حرف شکست‌

بی‌خبر روز دگر کرد سفر

رفت از پیش پدر تا که کند

بهر خود فکر دگر، کار دگر

رفت از آن شهر به شهری که شود

فارغ از سرزنش تلخ پدر

عاقبت منصب والایی یافت‌

حاکم شهر شد و صاحب زر

تا ببیند پدر آن جاه و جلال‌

امر فرمود به احضار پدر

پدرش آمد از راه دراز

نزد حاکم شد و بشناخت پسر

پسر از غایت خودخواهی و کبر

به سراپای وی افکند نظر

گفت: گفتی که من آدم نشوم‌

حالیا حشمت و جاهم بنگر

پیر خندید و سری داد تکان‌

این سخن گفت و برون شد از در

من نگفتم که تو حاکم نشوی‌

گفتم آدم نشوی جان پسر

معصومه منصوری جوشقان‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها