یک خاطره

وقتی پای دزد دوچرخه می‌شکند

این خاطره را روزی که برای پسرم نوید دوچرخه خریدم قرار بود برایتان بنویسم، یعنی اوایل تابستان امسال، نوید با معدل خوبی کلاس پنجم ابتدایی را پشت سر گذاشت، 2 هفته پیش وارد دوره راهنمایی شد، اما فرصت نکردم که بنویسم و حالا می‌نویسم، روزی که برای نوید دوچرخه خریدم، یاد 23 سال پیش افتادم، سال آخر دبیرستان بودم و با دوچرخه‌ام همراه امیرحسن دوستم به کتابفروشی خیابان دکتر شریعتی سر میرداماد رفتیم که لوازم‌التحریر بخریم، وسط‌های آبان ماه بود. امیرحسن رو رکاب دوچرخه من نشسته بود و دوچرخه هم مال من بود.
کد خبر: ۲۰۹۸۵۵

دم کتاب‌فروشی که رسیدیم من به امیرحسن گفتم تو همینجا کنار دوچرخه بمان، من هرچه را که برای خودم خریدم برای تو هم می‌خرم. او قبول کرد و رفتم داخل کتابفروشی که لوازم التحریر هم می‌فروخت. کتابفروشی مثل همیشه تقریبا شلوغ بود، هفت، هشت، ده دقیقه‌ای معطل شدم که یکهو امیرحسن آمد و گفت: کمال بدو! بدو دوچرخه‌ات را بردند.

چطوری؟

بدو، بهت توضیح میدم.

وقتی بیرون آمدم دیدم، یک پسر 16  15 ساله سوار دوچرخه من دارد به شتاب سرازیری خیابان شریعتی را در جهت عکس‌ ماشین‌ها می‌رود. من و امیرحسن بدو او را تعقیب می‌کردیم و گاه و بیگاه داد می‌زدیم.

بگیرید، دوچرخه دزد را بگیرید.

اما کسی توجهی نمی‌کرد، آقا دزده سرپایینی را رکاب می‌زد و البته گاه و بیگاه ترمزی کرد، چون ممکن بود با ماشین‌هایی که از روبه‌رو می‌آمدند تصادف کند. یک 600  500 متری رفتیم و دیگر داشتیم از نفس می‌افتادیم که داد و بیداد ما باعث شد یک موتورسوار متوجه ماجرا شود و به تعقیب دوچرخه دزد بپردازد و همین کار او باعث شد که دوچرخه دزد هول شده و چپ کند. دوچرخه گوشه‌ای افتاد و خودش هم پرت شد به طرف یک تاکسی و نقش زمین شد.

یا حضرت عباس!

وقتی به محل حادثه رسیدیم. امیرحسن رفت به طرف دوچرخه و آن را بلند کرد و فقط فرمانش کج شده بود اما دوچرخه دزد بیچاره نقش زمین بود و سرش شکسته بود. مردم جمع شدند. پسرک رنگ به رو نداشت، موتور سوار شروع کرد به زدن او، اما راننده تاکسی مانع شد و زیر بغلش را گرفت که بلندش کند ولی دوچرخه دزد نتوانست، ناله‌ای کرد و بیهوش شد. دردسرتان ندهم زانوی پای چپش به علت پرت شدن مو  برداشته بود و سرش هم که شکسته بود. ما ماندیم چکار کنیم. بالاخره پلیس موتور سوار آمد و مردم را متفرق کرد و راه را باز کرد چون خیابان بند آمده بود. دوچرخه دزد مانده بود و من و امیر حسن هم نمی‌دانستیم چه کار کنیم. با کمک راننده تاکسی دوچرخه دزد را به درمانگاه سر میرداماد بردیم، البته من و امیرحسن رفتیم. خدا رحم کرد پسرک ضربه مغزی نشده بود. درمانگاه هم پول می‌خواست تا دوچرخه دزد را بستری کند، راننده تاکسی رفته بود و مانده بودیم من و امیرحسن. امیرحسن به پدرش که در خیابان میرداماد بوتیک داشت تلفن زد که آنجا بیاید. ظاهرا پدرش گفته بود ولش کنید، شما هم راهتان را بگیرید و بروید پی کارتان. اما من و امیر حسن راضی به این‌کار نبودیم. پسرک دوچرخه دزد، هم سن و سال خودمان بود، درد مهلکی می‌کشید و گریه می‌کرد و با زبان بی‌زبانی به من و امیرحسن التماس می‌کرد که برایش کاری بکنیم. وضع طوری بود که دزدی کردن او یادمان رفته بود و دیگر نگران سلامتی‌اش بودیم. من از تلفن درمانگاه زنگ زدم به خانه و ماجرا را برای مادرم تعریف کردم. مادرم مردانگی کرد و نیم ساعت بعد آمد درمانگاه و 10 هزار تومان پول داد تا پای دوچرخه دزد بیچاره را گچ گرفتند. دردش که ساکت شد.
به حرف آمد و کلی عذرخواهی کرد. بچه شهرستان بود و می‌گفت: دنبال کار به تهران آمده و به علت پیدا نکردن کار و تمام شدن پولش مجبور به دزدی شده است.

ماجرا را طولانی نکنیم، حالا آن پسر که برای خودش مردی شده است، کارگر مجرب لوله‌کشی ساختمان است و محل کارش هم در ولنجک است.

هر سال که سال نو تحویل می‌شود به خانه پدری من زنگ می‌زند از مادرم و پدرم بابت محبتی که در آن حادثه به او کرده‌اند تشکر می‌کند و بعد به  من و امیرحسن تلفن می‌زند. واقعا که زندگی ما آبستن چه حوادث پیش‌بینی نشده‌ای است و امیدوارم کسی راه خلاف نرود و اگر رفت، خدا به او کمک کند  به راه راست برگردد.

 کمال . ب  از تهران

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها