در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
مسعود 21 ساله به بهانه رفتن سرکار از خانه خارج شده و دیگر هرگز بازنگشت خانوادهاش سراسیمه و نگران جستجو برای یافتن او را آغاز کردند. آنها دو روز تمام همهجا را به دنبال او گشتند و وقتی اثری از گمشده خود نیافتند به ماموران انتظامی متوسل شدند. در این میان کارآگاهان اداره آگاهی تحقیقات گستردهای را برای یافتن این مرد جوان آغاز کردند تا این که بالاخره بعد از گذشت 5 روز از گم شدن این مرد پرده از راز مفقود شدن او کنار زدند. رازی که با یک جنایت فجیع همراه بود. آنچه که در پی میخوانید برگی از این پرونده است.
12 اردیبهشت 1371 مرد میانسالی به یکی از کلانتریهای مناطق غرب تهران مراجعه و اعلام کرد که پسر 21 سالهاش به نام مسعود 2 روز پیش از خانه خارج شده و تاکنون برنگشته است. وی میافزاید در این 2 روز همهجا را به دنبال او گشتهام. به خانه تمام اقوام و دوستان سرکشی کردهام اما اثری از او پیدا نکردم.
پدر غمزده ادامه میدهد: پسرم یک کارگاه پلاستیکسازی در اسلامشهر دارد. آن روز صبح هم برای سرکشی به کارگاهش، از خانه خارج شد اما دیگر برنگشت و هیچکس هم از او خبر ندارد.
با اعلام شکایت مرد میانسال پروندهای در کلانتری تشکیل و برای پیگیری به اداره آگاهی ارجاع میگردد، با ارسال پرونده به اداره آگاهی، کارآگاهان شعبه ویژه مربوط به مفقودشدگان، تحقیقات و جستجوی گستردهای را برای یافتن مسعود آغاز کردند.
کارآگاهان در اولین مرحله تحقیقات خود به بازجویی از خانواده مسعود میپردازند. نتیجه این بازجوییها حکایت از آن دارد که مسعود سال پیش از خدمت نظام وظیفه معاف و متعاقب آن با پولی که از پدرش میگیرد با یکی از رفقایش به صورت شراکتی کارخانه پلاستیکسازی را در اسلامشهر دایر میکند و اغلب روزها به آنجا میرود و روز را در آنجا میگذراند. او آن روز صبح هم برای رفتن به محل کار از خانه خارج میشود اما دیگر هرگز برنمیگردد.
کارآگاهان همچنین درمییابند که مسعود جوانی تندخو و عصبی بوده ضمن این که بسیار مغرور و در عین حال خودسر. اما هیچ درگیری در محل نداشته است.
ماموران در ادامه تحقیقات خود برای یافتن ردی از مسعود راهی اسلامشهر میشوند و به تحقیق و بازجویی از شریک او و همکارانش در کارخانه میپردازند.
محمود رفیق و شریک مسعود به کارآگاهان میگوید: آن روز صبح ساعت حدود 10 بود که مسعود به اینجا آمد. بسیار سرحال و خوشحال بود. تا ظهر با هم بودیم، بعد چون من قرار بود ماشینم را از تعمیرگاه بگیرم و بعد هم با خانواده به مهمانی برویم کارخانه را به او سپردم و رفتم.
بعد هم دیگر هیچ خبری از او نداشتم تا این که حاج رسول پدر مسعود ساعت 12 شب با من تماس گرفت و سراغ مسعود را گرفت.
وی یادآور شد: مسعود مدتی بود که خیلی به خودش میرسید. لباسهای آنچنانی میپوشید، عطرهای گرانقیمت میزد و وسط روز کارش را ول میکرد و بیرون میرفت. چند بار ازش پرسیدم خاطرخواه شدی و او فقط میخندید. ولی گمان میکنم زیر سرش بلند شده بود و گاه گاه در لفافه چیزهایی میگفت اما هیچوقت صراحتا در این خصوص با من صحبت نکرد. آنچه که مسلم بود این موضوع بود که طرف در همین منطقه بود. چون همانطور که عرض کردم مسعود بین ساعات کارش لباسهایش را عوض میکرد و بیرون میرفت و ساعتی بعد هم برمیگشت و مشغول کار میشد. همیشه به من میگفت تو دهنت لق است و نمیشه حرفی پیش تو زد. تو میری به پدر و مادرم میگویی. محمود ادامه داد که حساب کتابش در شراکت کارخانه کاملا شفاف بوده و آن روز هم که کارخانه را ترک کرده، ابتدا به تعمیرگاه و سپس مستقیم به خانه رفته و ساعتی بعد هم با خانوادهاش به مهمانی رفته است.
کارآگاهان در بازجویی از کارگران کارخانه پی میبرند که مسعود تا نزدیکیهای غروب در کارخانه بوده و سپس سر حال کارخانه را ترک کرده است.
با توجه به این که مسعود ماشین نداشت کارآگاهان به بازجویی و تحقیق از خطیها میپردازند تا شاید از این طریق ردی از مسعود پیدا کنند اما تلاش آنها نتیجهای در بر نداشت.
ماموران در ادامه تحقیقات خود دوستان و رفقای مسعود را فرا خواندند و تحت بازجویی قرار دادند، اما اینبار هم نتیجهای به دست نیاوردند.
در حالی که ماموران سخت مشغول تحقیقات پیرامون مفقود شدن مسعود بودند و عکس او را به مراکز انتظامی سراسر کشور ارسال کرده بودند، خبر عجیبی از منطقه انتظامی اسلامشهر سیر تحقیقات را عوض کرد. چند روز پیش تعدادی از بسیجیان در ایستگاه ایست و بازرسی خود به 5 نفر که 3 نفر از آنها افغانی بودند مشکوک شده و آنها را دستگیر میکنند. در بازجویی از این افراد مقداری مواد مخدر کشف میشود. ضمن این که بر روی لباسهای آنها لکههای خون دیده میشود. با توجه به رفتار مشکوک افراد دستگیر شده و احتمال این که این افراد مرتکب جنایت شده باشند، آنان تحویل منطقه انتظامی میشوند و در حال حاضر در اختیار پلیس هستند. بازجویی فنی از آنها آغاز شده است و اظهارات ضد و نقیض درباره قتل یک مرد جوان را که خودشان نمیشناسند چه شخصی است، اظهار کردهاند.
کارآگاهان بلافاصله این 5 نفر را احضار و تحت بازجویی قرار میدهند. بازداشتشدگان که 3 نفر آنها تبعه افغانستان هستند و به طور غیرقانونی وارد کشور شدهاند، ساعتها بازجویی شده تا بالاخره آنها به قتل یک جوان ناشناس اعتراف میکنند.
اعتراف عجیب آنها کارآگاهان را بهتزده میکند، چراکه هر 5 نفر پس از بازجویی به قتل اعتراف و اعلام میکنند که مقتول را نمیشناخته و در قبال دریافت پول از جلال مرتکب جنایت شدهاند.
جلال که در میان دستگیرشدگان بود منکر شده و اعلام میکند که او هیچ نقشی در این جنایت نداشته و رفقایش دروغ میگویند.
کارآگاهان که درمییابند جلال فرد سابقهداری است و به راحتی اعتراف نمیکند دامنه بازجویی از او را تنگتر میکنند. در این میان آثار لکههای خون بر روی لباس دستگیرشدگان به آزمایشگاه فرستاده میشود.
بعد از ساعتها بازجویی فنی و تخصصی از جلال، او مجبور به اعتراف میشود. او به کارآگاهان میگوید در قبال دریافت 500 هزار تومان از شخصی به نام تیمور اقدام به قتل کرده و هرگز نه او را دیده و نه میشناسد. وی در اعترافات خود میگوید: تیمور را یکی از دوستانم به من معرفی کرد. او را داخل قهوهخانه مش نصرت ملاقات کردم.
او گفت آیا حاضری در قبال پرداخت 500 هزار تومان یک مزاحم ناموسی رااز سر راه برداری. اولش جا خوردم. اما وقتی تیمور گفت آن جوان نامرد و نمک به حرام است و چشم به ناموساش دارد، قبول کردم. اول 250 هزار تومان نقدا پیشپرداخت بهم داد. من هم موضوع را با 4 نفر از رفقایم که 3 نفر آنها افغانی هستند در میان گذاشتم. البته به آنها گفتم 300 هزار تومان قرار است بگیریم. خلاصه تیمور آن جوان را که بسیار خوشتیپ بود به ما نشان داد.
ما هم یکی دو روز او را زیر نظر داشتیم تا این که روز 10 اردیبهشت سر راه آن مرد را گرفتیم. او را به زور سوار ماشین کردیم و به نقطهای خلوت در یک منطقه متروکه بردیم و بعد هم همان جا او را از پای درآوردیم و برای این که جسد شناسایی نشود او را قطعه قطعه کرده و هر تکه از بدنش را گوشهای چال کردیم.
با اعترافات جلال ماموران تحقیقات برای دستگیری تیمور را آغاز میکنند. اما نه جلال و نه هیچ کدام از دستگیرشدگان آدرسی از تیمور ندارند. فقط جلال میگوید رفیقاش اسد، تیمور را به او معرفی کرده است.
اینبار اسد دستگیر و پس از بازجویی محل زندگی تیمور در کوچهای نزدیک کارخانه مسعود شناسایی و در یک عملیات ضربتی تیمور را دستگیر میکنند.
تیمور پس از دستگیری ابتدا سعی میکند خود را بیخبر از ماجرا بداند، اما وقتی با جلال و اسد روبهرو میشود بالاخره لب به اعتراف گشوده و میگوید: مدتی بود که جوانی مزاحم همسرم میشد. او زنم را فریب داده بود و داشت زندگی ما را متلاشی میکرد. من هم برای این که شر او را کم کنم به جلال و رفقایش پول دادم تا او را بکشند.
کارآگاهان در تحقیقات بعدی و یافتن قسمتهایی از بدن مقتول درمییابند کسی که به قتل رسیده کسی جز مسعود نیست. بدین ترتیب راز مفقود شدن او برملا میگردد.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: