در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
او تنها زندگی میکرد و قتل دلخراشش سر و صدای زیادی ایجاد کرده بود. کمیسر مصمم بود تا هر چه زودتر ردی از قاتل یا قاتلان او پیدا کند و تحویل قانون دهد. اما تا این لحظه کوچکترین سرنخی از این جنایت به دست نیاورده بود.
کمیسر همچنان غرق در افکار خود بود تا این که با بلند شدن صدای زنگ تلفن رشته افکارش پاره شد. از آن سوی خط از مرکز پلیس به او اطلاع داده شد که مرد جوانی بنام جک در یک منطقه مسکونی در ناحیه السو با ضرب گلوله جان سپرده است و ضروری است هر چه سریعتر به محل رفته و ماجرا را از نزدیک پیگیری کند.
کمیسر نفس عمیقی کشید، نگاهی به ساعتش انداخت. چند دقیقهای از 4 بعدازظهر گذشته بود. با عجله آماده شد و به طرف منطقه السو حرکت کرد و 20 دقیقه بعد در آنجا حاضر و تحقیقات خود را آغاز کرد.
قتل در یک آپارتمان 2 طبقه نسبتا بزرگ در خیابان 71 ناحیه السو رخ داده بود. ناحیه السو یک منطقه کاملا مسکونی با بافت قدیمی بود.
خیابان 71 یک خیابان نسبتا پهن با ساختمانهای قدیمی بود که جنایت تقریبا در وسط خیابان واقع شده بود.
در مقابل ساختمان 122 چند خودروی پلیس، آمبولانس و تعداد انبوهی از همسایگان و رهگذران تجمع کرده بودند.
همهمهای گنگ در میان تجمعکنندگان به گوش میرسید. هر کس چیزی میگفت و حرفی میزد و در این میان ماموران پلیس تلاش میکردند تا افراد را از مقابل خانه متفرق کنند.
کمیسر بعد از این که از خودرواش پیاده شد نظری به اطراف افکند. آنگاه آرام راهی را از لابهلای جمعیت باز کرد و وارد ساختمان شد.
با این که ساختمان بسیار قدیمی بود اما به طرز زیبایی بازسازی شده بود. کمیسر بعد از بالا رفتن از چند پله سروان ریچارد مورفی را روبهروی خود دید. سروان مورفی معاون عملیات کلانتری که کمیسر را خوب می شناخت با دیدن او احترام گذاشت و گزارش خود را به شرح زیر ارائه کرد:
ساعت حدود 30/15 بود که به ما اطلاع داده شد مرد جوان 23 سالهای بنام جک براثر حادثهای در منزل پدریاش و در غیاب پدر و مادرش جان سپرده است. کسی که خبر مرگ جک را به ما داد، ادوارد دوست او بود. وی بریده بریده گفت کمک کنید. جک به طور اتفاقی و بر اثر شلیک تصادفی گلوله تفنگ شکاری جان سپرده است. او تاکید داشت که شلیک گلوله تصادفی بوده و باعث مرگ جک شده است.
با اعلام این خبر ما بلافاصله گشت کلانتری را در جریان قرار دادیم و در همین حال خودمان هم به طرف محل حرکت کردیم. قبل از ما ماموران گشت در محل حاضر و موضوع را تایید کردند. لحظاتی بعد هم ما رسیدیم. متاسفانه جک بیچاره غرق در خون روی تخت افتاده بود. ادوارد همان جوانی که جریان را اطلاع داده بود زانوی غم به بغل گرفته و گوشهای کز کرده بود.
ما بلافاصله محل را تحت کنترل قرار داده و موضوع را به مرکز اطلاع دادیم. در مورد مقتول هم بایستی بگویم جک 23 ساله دانشجوی سال دوم جامعهشناسی بود. پدر و مادرش برای دیدن خواهرش 3 روز پیش به دیترویت رفتند و در واقع جک در این مدت تنها بوده است. 2 طبقه ساختمان در اختیار خانواده جک بوده است. پدر و مادرش در طبقه دوم سکونت داشتند و طبقه اول را در اختیار جک قرار داده بودند. در تحقیقاتی که از همسایهها به عمل آوردیم آنها در حدود ساعت 5/3 بعدازظهر صدای گلولهای را شنیده و سراسیمه از خانههایشان بیرون آمدند و در همان حال ادوارد را دیدهاند که ماتم زده در مقابل در خانه نشسته است.
سروان مورفی یادآور شد: آن طور که ما در بررسیهای اولیه متوجه شدیم جک جوان بسیار باهوش، زیرک و دانایی بوده، اما بسیار بلندپرواز و در عین حال مغرور و خودسر. او گویا با دوستش ادوارد از شکار باز میگشته و در حال استراحت بوده که گلوله از اسلحه شکاری که ادوارد در حال تمیز کردن آن بوده شلیک شده و پس از اصابت به جمجمه جک مرگ او را رقم زده است.
کمیسر پس از شنیدن اظهارات سروان مورفی از او تشکر کرد و به محل وقوع حادثه که در اتاق خواب مشرف به حیاط ساختمان بود، رفت.
در اتاق خواب نسبتا بزرگ و در ضلع جنوبی آن یک تخت چوبی که در کنار پنجره قرار داشت، نظر کمیسر را جلب کرد. بر روی تخت جسد جک در حالی که ملحفهای سفید روی آن کشیده شده بود، دیده میشد. تختخواب درست در کنار پنجره قرار داشت. سر جک در گوشه تخت و پاهایش در گوشه دیگر قرار داشتند. وضعیت اتاق کاملا طبیعی بود و اثری از به هم ریختگی دیده نمیشد. کمیسر نگاه جستجوگرش را در اطراف اتاق چرخاند، آنگاه به سراغ جسد جک رفت. وقتی ملحفه را کنار زد با جسد غرق خون جک روبهرو شد. صورت او کاملا متلاشی شده بود. در قسمت راست شقیقهاش جای گلولهای دیده میشد که کاملا شقیقه را شکافته و از سمت دیگر خارج شده بود.
جک یک عرقگیر سفید و شلوار کوتاه به پا داشت که عرقگیر او خونآلود بود. کمیسر به دقت به وارسی جسد پرداخت. بررسی جای گلوله در سمت راست شقیقه و آثار سوختگی بر روی موها حکایت از آن داشت که گلوله از فاصله بسیار نزدیک شلیک شده است. ضمن اینکه کالیبر گلوله از نوع شکاری بوده که باعث متلاشی شدن قسمتی از سر شده است. علاوه بر آن شواهد حکایت از آن داشت که مقتول در خواب بوده که گلوله به او شلیک شده و مرگش را رقم زده است.
در کنار تختچوبی یک میز کوچک عسلی دیده میشد که بر روی آن یک بسته سیگار، فندک طلایی و یک لیوان خالی آب دیده میشد. کمیسر در بررسی لیوان خالی آب متوجه ته مانده سفید رنگی شد که پس از بررسی پی برد مربوط به قرصهای آرام بخش است.
در فاصله یک و نیم متری سمت چپ تخت اسلحه شکاری روی زمین دیده میشد که در کنار آن یک روغندان کوچک، تکهای دستمال و چند آچار دیده میشد. کمیسر در بررسی اسلحه شکاری متوجه شد که گلوله از آن اسلحه شلیک شده و باعث مرگ جک گردیده است.
کمیسر پس از اینکه به دقت زوایای اتاق را از نظر گذراند به سراغ ادوارد که همچنان بهت زده بود رفت. ادوارد در حالی که رنگ از رخش پریده بود و به سختی سخن میگفت در اظهارات خود گفت: این ماجرا فقط یک حادثه بود. من در حال تمیز کردن اسلحه بودم که این اتفاق افتاد. در واقع ناخودآگاه گلوله از اسلحه شلیک شد و باعث مرگ دوست عزیز و صمیمیام جک گردید.
ادوارد در مورد جزئیات حادثه گفت: ظهر از شکار برگشتیم، جک حال خوبی نداشت، خیلی خسته بود و در عین حال سرش بشدت درد میکرد، به محض این که رسیدیم، خودش را روی تخت انداخت و من هم مشغول تمیز کردن اسلحه شدم. وقتی کارم تمام شد خواستم آن را امتحان کنم به طرف جک رفتم. در آن لحظه نمیدانستم اسلحه پر است. وقتی ماشه را چکاندم گلوله شلیک شد و جک بیچاره در خواب، مرگ را در آغوش گرفت. باور کنید من نمیخواستم این اتفاق بیفتد، من جک را به اندازه برادرم دوست داشتم و او بهترین رفیق من بود و مرگش برایم بسیار سخت و دشوار است.
وی یادآور شد که ما امروز برای شکار به جنگل رفتیم و امروز هم برگشتیم و من تصمیم داشتم بعد از این که اسلحه را تمیز کردم به خانه برگردم که این اتفاق افتاد.
ادوارد در پاسخ این سوال کمیسر که چه مدت است جک را میشناسی جواب داد: حدود 6 ماه پیش و در جریان یک معامله با پدرش با جک آشنا شدم، اما ما در این مدت آنقدر بهم نزدیک شدیم که گویا سالیان سال است که همدیگر را میشناسیم.
وی در مورد شغلش به کمیسر گفت: من یک ویزیتور هدایای تبلیغاتی هستم. کسب و کارم هم بد نیست و با پدر جک که چاپخانه دارد خیلی کار میکنم. از این رو رابطه من و جک علاوه بر رفاقت، برنامه کاری هم هست. کمیسر در مورد اسلحه از او پرسید و ادوارد پاسخ داد:
اسلحه متعلق به جک است و امروز بعد از این که از جنگل و شکار برگشتیم میخواستم آن را تمیز و تحویل جک بدهم که متاسفانه این حادثه دلخراش اتفاق افتاد.
کمیسر از وی در مورد لیوان محتوی قرص آرامبخش پرسید و ادوارد با تردید جواب داد:
جک آنقدر حالش بد بود و سرش درد میکرد که وقتی روی تخت افتاد از من قرص آرامبخش خواست و من هم 3 تا قرص در آب حل کردم و به او دادم و او هم به خواب رفت.
کمیسر چند سوال دیگر از او کرد و سپس سروان مورفی را صدا زد و دستور دستگیری ادوارد به جرم قتل عمد جک را صادر کرد.
شما خواننده عزیز حدس بزنید کمیسر از کجا فهمید که ادوارد قاتل است. کمیسر حداقل 3 دلیل داشت. اگر ماجرا را به دقت بخوانید حتما متوجه خواهید شد.
حمید موفق
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: