آن شب تلخ

«همیشه شنیده بودم که می‌گفتند گاهی اوقات در زندگی انسان لحظاتی وجود دارد که به هیچ عنوان نمی‌توانی عکس‌العمل‌هایت را کنترل کنی و دست به کاری می‌زنی که بعدها و تا پایان عمر از آن پشیمان می‌شوی. زندگی من در چند دقیقه کوتاه به آن پشیمانی تبدیل شد که هنوز از فکر کردن به آن حذر می‌کنم.
کد خبر: ۲۰۹۸۴۲

 کاری که من انجام ‌دادم به هیچ عنوان قابل بخشش نیست و می‌دانم که تا پایان عمر هرگز لحظه‌ای آرامش نخواهم داشت. من همسرم را به قتل رساندم و دلیل آن تنها عدم کنترل روی رفتار و خشمی بود که از درونم شعله‌ به بیرون کشید، من او را به قتل رساندم، اما هرگز و هیچ‌گاه خودم را به خاطر آن نخواهم بخشید. کاش به جای او من این زندگی را ترک کرده بودم.»

ماموران پلیس پس از دریافت تماس مردی ناشناس مبنی بر این‌که همسرش را با روسری خفه کرده و به قتل رسانده است، در محل سانحه حاضر شدند. تماس تلفنی درست بود و روی زمین در پذیرایی یک منزل آپارتمانی کوچک جسد بی‌جان زنی بود که با روسری خفه شده و جان خود را از دست داده بود. چند متر دورتر مردی که چشمانش هنوز هم از خشم به سرخی می‌زد روی یک کاناپه نشسته بود و آرام به پلیس می‌نگریست. انگار خودش هم باور نمی‌کرد که چقدر آسان جان یک انسان را گرفته و خودش را تا پایان عمر بدبخت کرده است. او با این کار خودش را از لذت زندگی کردن محروم کرد. لذتی که به قول خودش هرگز به آن دست نیافته بود.

آقای «پیتر والسویک» به اتهام قتل همسرش پاتریشیا راهی زندان شد تا باقی عمرش را پشت میله‌های زندان بگذراند. او هنگام صادر شدن رای دادگاه هیچ اعتراضی نداشت زیرا خودش می‌دانست به چه علت باید دیگر روی آزادی را نبیند. او دیگر آزاد نبود. قاتلی بود که باید مجازات کارش را پرداخت می‌کرد.

«ما 7 سال قبل با هم آشنا شدیم، در جامعه‌ای که کار می‌کردیم اطمینان کردن به هر کسی کار بسیار دشواری بود. من که شکست‌های زیادی در زندگیم خورده بودم و احساس می‌کردم آنقدر سختی کشیده‌ام که دیگر حاضر نیستم به هیچ رابطه احساسی وارد شوم به پاتریشیا علاقه‌مند شدم. علت آن هم بسیار روشن بود. او دختر ساده‌ای بود که با همه افرادی که من تا به حال دیده بودم، فرق می‌کرد.

 پیچیدگی‌هایی که در انسان‌های امروز وجود داشت در او نبود و من با خودم فکر می‌کردم چطور ممکن است یک نفر اینقدر ساده و‌ آرام باشد. به نظرم او همان فردی بودی که می‌خواستم تا پایان عمرم را با او بگذرانم. فردی که می‌‌توانست مرا خوشبخت کند و احساس تنهایی را که همواره با آن دست به گریبان بودم را از روی شانه‌‌هایم بردارد. برایش تعریف می‌کردم که از نوجوانی تنها بوده‌ام و مشکلات زیادی را پشت سر گذاشته‌ام. او خیلی خوب می‌‌دانست مشکلات دوران نوجوانی و جوانی من سبب شده بود که فردی بدبین باشم که به هیچ چیز و هیچ‌کس نتواند اعتماد کند اما ظاهرا برایش اهمیت نداشت. انگار خودش می‌‌دانست اینقدر آرام و پر از آرامش است که می‌تواند این نعمت‌های زندگی را برای من هم به ارمغان بیاورد. زمانی که با ازدواجمان موافقت کرد احساس کردم خوشبخت‌ترین مرد جهانم.

کسی را که سال‌های سال در فکرم تصورش را می‌کردم،  پیدا کرده بودم و علاوه بر آن او حاضر شده بود تا پایان عمر با من سپری کند دیگر چیزی در دنیا وجود نداشت که به دنبال آن باشم. هر چه می‌خواستم داشتم و مهم‌تر از همه پاتریشیا در زندگی من بود.» آقای والسویک پس از تماس با پلیس پای تلفن اعتراف کرد که همسرش را به قتل رسانده است. وی پس از منتقل شدن به پاسگاه پلیس و انجام بازجویی‌ها نیز اعتراف کرد که در یک لحظه کنترلش را از دست داده و دست به قتل زنش زده است. او علت این کارش را عصبانیت عجیب و شدیدی توصیف کرد که تا به حال به آن دچار نشده بود. بنا به خواسته وکیل وی را تحت آزمایش‌های مختلفی قرار گرفت. پس از انجام آزمایش‌ها و انواع و اقسام تست‌های روانی مشخص شد که او دچار بیماری روانی است که در او از سال‌‌های سال قبل وجود داشته است، اما وی آنها را انکار می کرده و حتی احتمالا از وجود آنها بی‌‌خبر بوده است. با وجود اثبات شدن این بیماری او توانست از حکم اعدام گریخته و حبس ابد را تا پایان عمر از آن خود کند. حکمی که به گفته وی همان چیزی است که او لیاقتش را داشته است.

«من پس از ازدواج با پاتریشیا همه سعی‌ام را کردم تا زندگی را برای او به شکلی درست کنم که راضی باشد. از این که او در خانه می‌ماند و اهل کار کردن نبود خوشحال بودم چون فکر می‌کردم او زن ساده‌ای است که رفت و آمد و وجود او در محیط‌های کاری سبب می‌شود که تغییر روحیه و اخلاق دهد. می‌دانستم افرادی که در بیرون زندگی می‌کنند همگی اخلاق‌هایی دارند که می‌توانند تاثیرات منفی روی همسرم که زن بسیار ساده‌ای بود بگذارند.
تا زمانی که او در خانه بود و زندگی در همان آرامشی بود که من به دنبال آن بودم، همه چیز خیلی خوب پیش می‌رفت، اما با گذشت چند سال تغییراتی به وجود آمد که علت آنها را نفهمیدم.

او می‌دانست که بچه‌دار نمی‌شود و این موضوع اهمیت زیادی برایش نداشت و من هم از وجود یا نبودن آن ناراضی نبودم، اما انگار زندگی نمی‌توانست به همان راحتی‌های گذشته باشد. کم‌کم او زمزمه‌هایی را شروع کرد که در خانه حوصله‌اش سر می‌رود و تصمیم دارد سرکار برود. او می‌دانست این موضوع مرا تا چه حد عذاب می‌دهد و ناراحت می‌کند. او ظاهرا با برداشتن درس‌هایی از طریق اینترنت توانسته بود کلاس‌هایی را در خانه بگذراند و به مهارت‌هایی دست پیدا کند که دیگر کار پیدا کردن برای آن اصلا سخت نبود، باورم نمی‌شد که او ناگهان اینقدر تغییر کرده باشد.

هر چه اصرار می‌کردم که زندگی در دنیای بیرون سخت‌تر از آن است که او فکر می‌کند و مطمئنا در دام افرادی که او را اذیت خواهند کرد، اسیر خواهد شد، زیر بار نمی‌رفت و مدام به من می‌گفت که من با او به شکلی برخورد می‌کنم که مانع از رشد او شوم و نمی‌خواهم قدم‌هایی را که او قصد برداشتنش را دارد، ببینم.

شاید درست می‌گفت، من از او به شکلی نگهداری می‌کردم که انگار بچه‌ای بود که از دنیا هیچ اطلاعی نداشت، اما انگار این رفتار دوام زیادی نمی‌آورد. رفت و آمدهای زیاد او با زنان همسایه و حتی صحبت‌هایش با همکلاسی‌هایش در اینترنت او را با دنیایی مواجه ساخته بود که همیشه از آن فراری بود. او پدری داشت که توانسته بود تا آن زمان او را از مخاطرات دور کند و من نتوانسته بودم آن نقش را به درستی برایش بازی کنم.
آن شب تلخ که به من گفت در یک شرکت تجاری استخدام شده و اگر جلوی او را بگیرم از من جدا خواهد شد، شبی بود که من به شیطانی مبدل شدم که توانست جان یک انسان را بگیرد».

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها