در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
اصلا نفهمیدم چطور شد که به آن راه افتادم. برای خودم مغازه داشتم و آبرومندانه زندگی میکردم. هر چند زیرپلهام کوچک و محقر بود، چرخ زندگیام را میچرخاند و مینو هم اوایل شکایت و گلایهای نداشت او زن سازگاری بود، اما از وقتی جعفر وارد خانوادهمان شد، آتش به جانش افتاد. بهانه میگرفت که کلیدسازی هم شد شغل. شوهر مینا را ببین همینطور راه میرود پول در میآورد. جعفر نمایشگاه ماشین داشت و پولش به قول معروف از پارو بالا میرفت. چنان خانه و زندگی برای خواهرزنم درست کرده بود که من به خواب هم نمیدیدم. مینو هر وقت خانه خواهرش میرفت و آن آباژورها و مبلها و سرویسهای طلای او را میدید هوایی میشد. چشم همچشمیهای مینو با خواهرش باعث شد کمکم از باجناقم احساس نفرت کنم. تمام سعیام این بود که کمتر همدیگر را ببینیم.
در آن گیر و دار بود که با مهرزاد آشنا شدم. دو مغازه آن طرفتر از کلیدسازی من، تعمیرگاه ماشین بود و مهرزاد تازه در آنجا مشغول به کار شده بود. جوان خوبی به نظر میرسید تنها عیبش این بود که آتش به آتش سیگار میکشید. رفاقتمان گل انداخته بود و از ریز و درشت زندگی هم با خبر شده بودیم و او هم مثل من گرفتار بود.
میخواست ازدواج کند، اما پول نداشت. نمیدانم چطور شد که بحثهایمان کمکم به کارهای خلاف و دزدی کشیده شد. مهرزاد یک مالخر میشناخت به اسم <بهمن نارنجک> که تو کار ماشین دزدی بود. باور کن نمیدانم چطور این نقشه را با مهرزاد قطعی کردیم که من از روی سوئیچ ماشینهای تعمیرگاه یدک بسازم و بعد مهرزاد راننده را تعقیب کند و سر فرصت مناسب خودرویشرا بدزدد. سر دزدی دوم بود که مهرزاد یکی از دوستانش به نام محمود را هم وارد این کار کرد. من خیلی میترسیدم، اما آن دو نفر اصلا باکی نداشتند. بالاخره از آن چیزی که هراس داشتم بر سرم آمد. سردزدی پنجم بود که اول مهرزاد، بعد من و محمود دستگیر شدیم.
مینو وقتی فهمید آن سرویس طلا که برایش خریدم با پول دزدی بود در همان کلانتری گردنبند و دستبند را باز کرد و محکم توی صورتم کوبید و رفت. دیگر پشت سرش را هم نگاه نکرد. در تمام یک سال و سه ماهی که حبس بودم خبری از او نشد. هر چه به خانهمان تلفن میزدم، جواب نمیداد به خانه پدرش هم تلفنزدن بیفایده بود همین که صدای مرا میشنیدند گوشی را قطع میکردند.
دیگر مطمئن شده بودم بعد از آزادی نمیتوانم مینو را سر خانه و زندگی برگردانم. اصلا دیگر خانه و زندگی نداشتم. وقتی آزاد شدم فهمیدم مینو خانهمان را تحویل داده و پول پیش را هم از صاحبخانه گرفته مجبور شدم به زیر پله بروم. چند شبی را همانجا خوابیدم نمیدانستم باید چه کار کنم. سعی کردم شرایط را بسنجم. زنم قهر کرده بود. خانه نداشتم و مغازه را هم نمیتوانستم باز کنم چون دیگر آبرویی برایم نمانده بود. کسبه حتی حاضر نبودند جواب سلامم را بدهند. در محل انگشتنما شده بودم و اصلا کسی به من اعتماد نداشت که بخواهد کلید خانهاش را دستم بدهد.
روزهای سختی بود. نه به خاطر بیکاری و بیپولی، به خاطر فشار روحی که به من وارد میشد. صاحب تعمیرگاهی که مهرزاد در آنجا کار میکرد وقتی فهمید آزاد شدهام به سراغم آمد و گفت اجازه نمیدهد آنجا کاسبی راه بیندازم. گفت آبرویش را بردهام و حالا باید هر چه زودتر زیر پله را بفروشم و از آن محل بروم. چارهای نداشتم. تصمیم گرفتم همین کار را انجام بدهم. مغازه را گذاشتم برای فروش. هنوز مشتری پیدا نشده بود که احضاریهای به دستم رسید. مینو درخواست طلاق کرده بود. احساس میکردم درونم آتش به پا شده است. آرام و قرار نداشتم. چند بار به خانه پدرزنم رفتم تا شاید با گفتگو مشکل حل شود اما مینو مصممتر از آن بود که بخواهد از طلاق صرفنظر کند. خانوادهاش هم او را حمایت میکردند. حدس زدم حتی این وسط جعفر هم موش دوانی میکند. آن روزها احساسم این بود که همه بدبختیهایم زیر سر باجناقم است. پر شده بودم از حس کینه و نفرت.
دیوانه شده بودم. نمیتوانستم دست روی دست بگذارم و شاهد بدبختی و ویران شدن زندگی خودم باشم. فکر کردم باید درس عبرتی به باجناقم بدهم تا دیگر در زندگی کسی این طور آتش نسوزاند. در افکار خودم به همین کلمه آتش که رسیدم، جرقهای در سرم زده شد. یک شب، یک گالن بنزین گرفتم و رفتم خانه جعفر. ماشیناش را جلوی در پارک کرده بود. بنزین رویش ریختم و کبریت را کشیدم. بعدش هم فرار کردم اصفهان. یک ماه به تهران نیامدم. پولم تمام شده بود و میدانستم مینو به خاطر مهریهاش حکم جلب مرا گرفته است. خیال کردم ماجرای ماشین جعفر دیگر فراموش شده و کسی پیگیر آن نیست. برای همین به تهران برگشتم تا زیر پله را بفروشم، مهریه مینو را بپردازم و طلاقش بدهم. چون دیگر از او هم بدم میآمد. اصلا دچار حالت عجیبی شده و از زمین و زمان متنفر و بیزار بودم. دو سه روز بیشتر از بازگشتم به تهران نگذشته بود که دستگیرم کردند. این بار با شکایت جعفر. در کلانتری علت این کارم را پرسید، جوابی ندادم. حتی حاضر نشدم عذرخواهی کنم. گفتم تاوانش را میدهم. دوباره افتادم زندان، اما 6 ماه بعد جعفر رضایت داد و آزاد شدم. این آزادی با دفعه قبل خیلی فرق داشت.
سرم به سنگ خورده بود. پیش خودم گفتم اگر بخواهم در همین خط زندگی کنم تا آخر عمر یک پایم زندان است و یک پایم بیرون. سنی نداشتم. فقط 29 سال. گیرم یک خطایی هم کرده بودم، دیگر نباید که تمام زندگی و دار و ندارم را به فنا میدادم. تصمیم خودم را گرفتم. بدون اعتنا به حرف مردم، کرکره زیر پله را بالا زدم البته به جای کلیدسازی، سیگارفروشی را شروع کردم. بیسکویت، آبنبات و این جور چیزها هم در بساطم بود اوایل کسبه از من خرید نمیکردند اما دیگر حضور من برای آنها عادی شد. یک ماه گذشته بود که اتفاق تازهای رخ داد. مینو با مامور سراغم آمدند. دستبند زدند و مرا بردند.
در دادگاه خانواده به قاضی شرایطم را توضیح دادم و گفتم از مال دنیا فقط همان زیر پله را دارم و اگر آن را بفروشم و مهریه را بدهم باید کاسه گدایی دست بگیرم. بالاخره مهریه قسطبندی شد. این قسط از یک طرف و پول ماشین جعفر که باید ماه به ماه مقداریاش را میپرداختم از طرف دیگر باعث شد از مغازه پولی برای خودم نماند. در واقع همان قسطها را هم به زور در میآوردم. یک سال تمام شبها زیر پله میخوابیدم و فقط روزی یک وعده غذا آن هم حاضری میخوردم. وقتی باجناق سابقم سراغم آمد و گفت بقیه پول ماشین را نمیخواهد بار بزرگی از روی دوشم برداشته شد. حالا میتوانستم به کارم رونق بدهم. طبیعی بود هر چه بیشتر جنس بخرم، سود بیشتری هم گیرم میآید.
آن موقع تابستان بود و من یک دستگاه ساخت «یخ در بهشت» خریدم. البته دست دوم بود ولی از کنار همان دستگاه پول خوبی به دست میآوردم. ضمن اینکه یک مخلوطکن هم خریدم و بساط آب طالبی هم راه انداختم.
بعد از آن زمستان که شد شیر کاکائو داغ میفروختم. دیگر زندگیام به روال افتاده بود و حساب بانکیام داشت به حدی میرسید که بتوانم یک اتاق کوچک برای خودم اجاره کنم اما باز هم شانس نیاوردم و این بار حادثه جدید رخ داد. اتصال سیم برق، زیر پلهام را به آتش کشید. تمام سرمایهام سوخت و بیچاره و درمانده شدم.
آن روز وقتی آتش خاموش شد، همان طور که زار زار گریه میکردم به تمیز کردن مغازه مشغول شدم. حدود دو ساعت بعد بود که یکی از کسبه محل نزدم آمد و شروع کرد به دلداری دادن. او میوهفروشی داشت و هرازگاهی از من خرید میکرد گفت یکی از شاگردهایش نقاشی بلد است، به او میگوید زیر پله مرا رنگ کند. یکی دیگر از کسبه هم گفت میتواند مبلغی قرض بدهد تا دوباره جنس بخرم. شرمنده شده بودم اما به هر حال چارهای جز قبول کردن لطف آنها نداشتم. از آن ماه تا چهار ماه بعد مینو مهریهاش را نگرفت بعد از آن هم گفت بقیه مهریه را میبخشد. دل او هم به رحم آمده بود. سر موضوع مهریه چند باری همسر سابقم را دیدم. حتی یک بار هم به پارک لاله رفتیم تا در آنجا صحبت کنیم. امیدوار بودم همین گفتگو و ملاقات باعث شود او دوباره آشتی کند.
به هر ترتیب که بود زیر پله را دوباره راه انداختم و سفت و سخت به کار چسبیدم ساعت 6 صبح کرکره را بالا میدادم و یک شب تعطیل میکردم. بالاخره دستمزد شاگرد میوهفروشی را به علاوه بخشی از مبلغی که قرض گرفته بودم پرداخت کردم ولی هنوز اوضاع رو به راه نشده بود یک روز در مغازه نشسته بودم و داشتم با رادیوی قدیمیام کلنجار میرفتم تا بتوانم پخش مستقیم بازی استقلال پرسپولیس را گوش کنم که مینا را دیدم. اولش دچار احساس بدی شدم اما او گفت برای جنگ و دعوا نیامده فقط آمده تا بگوید خواهرش نرم شده و در خانه هرازگاهی از من صحبت میکند و اگر بخواهم و از طرفی قول بدهم دیگر دست از پا خطا نکنم او و جعفر میتوانند قراری بگذارند تا من و مینو مفصل با هم صحبت کنیم. خیلی خوشحال شدم و فورا قبول کردم یک هفته بعد من و مینو دوباره در پارک لاله همدیگر را دیدیم و بعد از کلی صحبت بالاخره از او جواب مثبت گرفتم. مراسم عقدمان خیلی خصوصی برگزار شد ولی هنوز پولی برای اجاره کردن خانه نداشتم مینو تمام مهریهاش را به علاوه پساندازش به من داد. یک پیکان خریدم. زیر پله را اجاره داده و خودم شروع کردم به مسافرکشی. سر یک سال توانستم خانهای اجاره کنم و با همسرم دوباره زیر یک سقف برویم. واقعا نعمت بزرگی است این که آدم احساس کند سقفی بالای سرش است. دو سال زیر پله را اجاره دادم اما سال سوم دوباره خودم در آنجا مشغول به کار شدم. ماشین را هم فروختم و خانه بهتری اجاره کردم. دیگر زندگیمان رنگ و شکل طبیعی گرفته بود و مشکلی بین من و همسرم وجود نداشت او دیگر به خاطر زندگی خواهرش به من سرکوفت نمیزد و من هم هیچ وقت به فکر کار خلاف نیفتادم مخصوصا این که حالا دیگر پدر شده بودم. فرزند بزرگترین نعمت زندگی است. حالا من، مینو و دخترمان فاطمه زندگی خوبی داریم و برای بزرگ شدن دخترم روزشماری میکنم.
مرجان لقایی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: