در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
بعد دخترش را بوسید و از بقیه خداحافظی کرد و رفتند. خواهرم کاسه آب را پشت سرشان ریخت. همه نگران بودیم و هرکس توی حال خودش بود، بدون این که چیزی بگوییم، داخل خانه شدیم که یه دفعه زن داداش گفت: ای وای! دیدی چی شد؟ خوراکیهاشو جا گذاشت. حالا چیکار کنیم؟» باید کاری میکردم؛ اما...
کیسه را گرفتم و از خانه بیرون زدم تا جایی که میتوانستم سریع دویدم. نزدیکشان که رسیدم، خواستم صدایش بزنم؛ اما بغض گلویم را گرفته بود. ترسیدم گریهام بگیرد. جلوتر رفتم. حالا درست پشت سرش بودم. پیراهنش را کشیدم، برگشت و نگاهم کرد. گفتم: «اینو...»، نتوانستم ادامه بدهم. بسرعت از آنها دور شدم. فقط شنیدم که داداش بلند گفت: «دستت درد نکند بچه جون!»
نزدیک خانه که رسیدم اشکهایم را پاک کردم تا کسی متوجه نشود!مادرم جلوی در ایستاده بود و یک جفت کفش در دست داشت. خواستم چیزی بپرسم که خودش گفت: «حواست کجاست چرا کفشاتو نپوشیدی؟»به پاهایم نگاهی کردم و تازه فهمیدم که پابرهنه هستم!
رضا بداقی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: