گلنوشا صحرا نورد

روز اول مدرسه‌

کد خبر: ۲۰۹۳۶۶

آقای ناظم وارد کلاس شد و بعد از خوشامدگویی و سلام و احوالپرسی با بچه‌ها از آنها خواست که وسایل شخصی خودشان را روی میز بگذارند.

ناصر از نوید پرسید: نوید وسایل شخصی یعنی چی؟ نوید گفت: یک لیوان برای آب خوردن، یک حوله کوچک، دستمال، مسواک، صابون، مداد، دفتر و تمام چیزهایی که فقط هرکسی می‌تواند خودش از آنها استفاده کند.

ناصر هیچ کدام از این وسایل را نداشت و از نوید خواست که هر دو با هم از وسایل نوید استفاده کنند. نوید هم چون نمی‌خواست دوستش ناراحت شود، قبول کرد.

چند ساعتی گذشت. چون هوا خیلی گرم بود بچه‌ها تشنه شده بودند. خانم معلم برای این‌که نظم کلاس به هم نریزد از بچه‌ها خواست که یکی یکی هرکدام با لیوان خودش به حیاط برود و از شیر آب، آب بخورد و سریع برگردد.

نوبت به ناصر رسید. ناصر هم با خودخواهی تمام لیوان نوید را برداشت و به طرف حیاط دوید و آب خورد و برگشت.
نوبت به نوید رسید. وقتی که نوید خواست برود، لیوانش را از ناصر گرفت ولی خانم معلم متوجه شد و به نوید اجازه نداد و گفت: نه ... تو نباید بروی آب بخوری چون لیوان نیاوردی. هرکسی باید با لیوان خودش آب بخورد. نوید که خیلی ناراحت شد و خجالت کشید سرش را پایین انداخت و اعتراضی نکرد و سرجایش نشست و تا آخر زنگ، تشنه ماند . فردای آن روز ناصر باز هم وسایلش را نیاورده بود و دوباره از نوید خواست که لیوانش را به او قرض دهد.
ولی نوید این بار قبول نکرد و گفت: نه هرکسی باید از وسایل خودش استفاده کند. ناصر به سراغ یکی دیگر از بچه‌ها رفت و لیوان علی را گرفت.

چند روز گذشت و ناصر هیچ وسیله‌ای با خودش نمی‌آورد و هر روز یک چیزی از یکی از بچه‌ها  می‌گرفت و روز را می‌گذراند. خانم معلم که متوجه اعمال ناصر شده بود، یک روز در نبود ناصر با بچه‌ها صحبت کرد و به آنها گفت از امروز هیچ‌کس به ناصر هیچ چیزی نمی‌دهد. بچه‌ها هم قبول کردند و در آن روز ناصر پیش هرکدام از دوستانش می‌رفت هیچ‌کس به او هیچ چیزی نمی‌داد.

در آن روز به ناصر خیلی سخت گذشت و او هیچ وسیله‌ای نداشت که از آنها استفاده کند و متوجه شد که باید خودش وسیله داشته باشد و از وسایلش استفاده کند و از روز بعد او هم وسایل شخصی‌اش را همراهش آورده بود و نیازش دیگر به کسی نبود.

خانم معلم سر کلاس به ناصر گفت: خوب ناصر جان حالا متوجه شدی که باید هر کسی از وسایل خودش استفاده کند. به بچه‌ها هم رو کرد و گفت: شماها همان روز اول نباید به ناصر چیزی می‌دادید که بداند وسایلش را همراهش بیاورد. از آن به بعد ناصر شاگرد مرتب و منظمی شد.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها