گفتگو با یک سارق‌

کاش پدرم دائم الخمر نبود

سهراب جوانی 28 ساله است که به اتهام سرقت یک خودرو دستگیر شده و هر چند جرم وی در نگاه اول چندان سنگین به نظر نمی‌آید و سوژه مناسبی برای گفتگو نیست اما سوابق متعدد کیفری او و گذشته و زندگی خانوادگی‌اش جالب توجه است. چرا که او در خانواده‌ای نابسامان رشد یافته و فردی بدسرپرست بوده و همین امر وی را به سوی وادی جرم کشانده است. بسیاری از کارشناسان بر اهمیت نقش خانواده در پیشگیری از آسیب‌های اجتماعی تاکید می‌کنند. داستان زندگی سهراب نیز موید این مدعاست که کجروی‌ها از دل خانواده آغاز می‌شود.
کد خبر: ۲۰۸۰۴۰

اول به این موضوع بپردازیم که چند فقره سابقه کیفری داری و به چه دلیل خودرو سرقت می‌کردی؟

6 سابقه کیفری دارم، به خاطر دزدی و اعتیاد. این بارهم برای خرید مواد مخدر مجبور شدم سرقت کنم.

28 سال سن داری با 6 سابقه کیفری و به مواد مخدر هم معتاد هستی. چه عاملی زندگی تو را به این بیراهه کشاند؟

خانواده. پدرم. او اصلا رفتار خوبی با من نداشت هر چند وضع مالی‌اش بد نبود و زندگی متوسطی فراهم کرده بود، اما به مشروبات الکلی معتاد بود و همین زندگی ما را از هم پاشید.

کودکی‌ات چه طور گذشت؟

با بدرفتاری‌های پدرم. او شب‌ها دیر به خانه می‌آمد. همیشه مست بود و رفتارش را نمی‌توانست کنترل کند. کتکم می‌زد، تحقیرم می‌کرد. هیچ خاطره خوشی از آن دوران ندارم.

مادرت چه نقشی در زندگی تو داشت؟

او هم از رفتارهای پدرم خسته شده بود به همین خاطر هم طلاق گرفت و من و خواهرم را رها کرد. اما چند ماه بعد دوباره به خاطر ما با پدرم آشتی کرد. زندگی مجدد آنها زیاد طول نکشید و دوباره طلاق گرفت و خواهرم را با خودش برد اما من برخلاف میلم مجبور شدم با پدرم زندگی کنم.

بعد از طلاق، چه تغییری در رفتار پدرت به وجود آمد؟

هیچ فرقی نکرد فقط پدرم خیلی زود ازدواج مجدد کرد و این بار مجبور بودم رفتارهای نامادری‌ام را هم تحمل کنم او و پدرم هیچ اهمیتی به من نمی‌دادند و فقط تحقیر و سرزنش نصیب من می‌شد.

تا چه مقطعی تحصیل کردی؟

پدرم زیاد به درس و مشق اهمیت نمی‌داد، اصلا برایش فرقی نمی‌کرد درس بخوانم یا نه. ولی به هر  حال تا وقتی پیش او بودم مدرسه می‌رفتم. بعد از چند سال ترجیح دادم هر طور شده با مادرم زندگی کنم از وقتی پیش او رفتم برای این که کمک خرج باشم ترک تحصیل کردم تا سوم راهنمایی بیشتر درس نخواندم.

وقتی وارد بازار کار شدی چه حرفه و شغلی را در پیش گرفتی؟

اول در یک شرکت ساختمانی مشغول به کار شدم. اما چون حقوقش کم بود از آنجا بیرون آمدم. مادرم یک ماشین مدل پایین خرید و با آن مسافرکشی می‌کردم.

رفتار مادرت با تو چطور بود؟

او زن مهربانی بود و سعی می‌کرد به من محبت کند اما مشکلات مالی حسابی گرفتارش کرده بود و نمی‌توانست آن‌‌طور که می‌خواهد به من و خواهرم رسیدگی کند.

بهترین دوره زندگی‌ات چه روزهایی بود؟

من تا 15 سالگی در خانه پدرم ماندم و رفتارهای او و نامادری‌ام را تحمل کردم واقعا خیلی سخت بود. البته نامادری‌ام زن بدی نبود فقط من برایش اهمیتی نداشتم و او فقط به فکر خودش و بچه‌هایش بود. به همین دلیل بود که با هم مشکل داشتیم و هرازگاهی او مرا دعوا یا به پدرم شکایت می‌کرد و باعث می‌شد کتک سختی بخورم.
این دوره زندگی‌ام واقعا خاطره تلخی است که البته نمی‌توانم آن را فراموش کنم. بعد از آن وقتی پیش مادرم رفتم اوضاع بهتر و زندگی شیرین‌تر شد.

تا به حال با متهمان زیادی گفتگو کرده‌ایم و در بسیاری از موارد وقتی بحث دوران کودکی و نوجوانی پیش کشیده شد، همه از شرایط خانوادگی و والدینشان گلایه داشتند در واقع آنچه که تو تعریف می‌کنی داستانی تکراری است که قبلا هم از زبان متهمان دیگری شنیده‌ام.

درست می‌گویی. خیلی‌ها شرایطی مثل من داشتند. خانواده و پدر و مادر در دنیا از همه چیز مهم‌تر است. اگر پدرم یک مرد الکلی نبود، اگر بدرفتاری نمی‌کرد، مادرم هیچ وقت طلاق نمی‌گرفت. آن وقت آنها  می‌توانستند بیشتر به من محبت کنند. به زندگی‌ام، به درس خواندنم اهمیت بدهند آدم وقتی پدر یا مادر خوب نداشته باشد یعنی هیچ چیز ندارد به همین خاطر هم به سرنوشت من دچار می‌شود.

خواهرت چه کار می‌کند او چه سرنوشتی پیدا کرد؟

او خیلی زود ازدواج کرد و سرخانه و زندگی خودش رفت ارتباط زیادی با او ندارم و نمی‌دانم آیا خوشبخت شده یا به همان سرنوشتی گرفتار شده که مادرم تحمل می‌کرد. به هر حال اگر از زندگی‌اش ناراضی هم باشد چاره ای جز سکوت ندارد چون پشتیبانی ندارد که بخواهد از او حمایت کند. امیدوارم اوضاعش زیاد بد نباشد.

داستان زندگی‌ات را تا آنجا تعریف کردی که از راه مسافرکشی مخارج خود و مادرت را تامین می‌کردی، هیچ وقت تلاش نکردی در زندگی‌ات پیشرفت کنی؟

دلم می‌خواست اما چه طور. از صبح تا شب گرفتار بودم برای یک لقمه نان. فرصتی نداشتم که بخواهم درس بخوانم.

هیچ وقت به تشکیل خانواده و یافتن شغلی بهتر فکر نکردی؟

چرا 20 سالم بود که عاشق یک دختر شدم و به خواستگاری‌اش رفتم اما پدر و مادر آن دختر جواب رد دادند. گفتند من آسمان جل و بی‌سر و پا هستم نه سواد دارم، نه شغل درست، نه خانواده حسابی وقتی آنها  به من جواب رد دادند از لحاظ روحی خیلی وضعم خراب شد.

از چه زمانی معتاد شدی؟

بعد از آن که نتوانستم با آن دختر ازدواج کنم، کم‌کم به سمت موادمخدر رفتم. فکر می‌کردم این طوری غم و غصه‌هایم را فراموش می‌کنم. وقتی هم فهمیدم آن دختر با مرد دیگری عقد کرده است، مصرف موادم بیشتر شد و شروع کردم به مصرف هروئین. همین کار آغاز بدبختی‌های بیشتر برای من بود.

اعتیاد چه ثمری برایت داشت؟

اوایل فکر می‌کردم درد و غصه‌هایم را از یاد می‌برم؛ اما کم‌کم خودش تبدیل به بزرگترین درد زندگی‌ام شد. آدم معتاد دیگر نمی‌تواند کار کند و وقتی پول نداشته باشد باید دزدی کند تا بتواند مواد بخرد.

مادرت سعی نکرد تو را از منجلاب اعتیاد بیرون بکشد؟

چرا ولی کاری از دستش برنمی‌آمد. او و خواهرم خیلی مرا نصیحت می‌کردند؛ اما فایده‌ای نداشت. به حرف‌هایشان اهمیتی نمی‌دادم.

اولین بار که به زندان افتادی را به یاد داری؟

مگر می‌شود فراموش کرد. نه پول داشتم، نه مواد. به توصیه یکی از دوستانم دزدی کردم و دستگیر شدم. از زندان می‌ترسیدم، ولی بعد از آن دیگر همه چیز برایم عادی شد، مخصوصا این که در زندان همه مثل خودم بودند.

این بار چرا و چطور دستگیر شدی؟

دوباره بی‌پولی و خماری یقه‌ام را گرفت. با یکی از دوستانم رفتیم یک پیکان بدزدیم. پیش خودمان فکر کردیم اگر آن را بفروشیم تا مدت‌ها می‌توانیم مواد بخریم؛ اما چند ساعت بعد دستگیر شدیم.

تو که می‌دانستی سرقت، زندان را برایت در پی دارد، این بار چرا چنین کاری کردی؟

معتاد وقتی مواد نداشته باشد، هر کاری می‌کند. آن لحظه هیچ چیز برایم اهمیت نداشت، جز این که هر طور شده مواد تهیه کنم.

حالا چه فکر می‌کنی، چه برنامه‌ای برای آینده‌ات داری؟

زندگی من از بین رفته و نابود شده بعد از این که آزاد شوم، باز هم به همین راه می‌افتم. چاره‌ای ندارم، البته اگر بتوانم می‌خواهم ترک کنم. نمی‌دانم موفق می‌شوم یا نه.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها