من آرامش می‌خواستم‌

«نیکساری از همه فرزندانم مظلوم‌تر و آرام‌تر بود. او دختری بود که همیشه پیش خودم فکر می‌کردم به خاطر مظلومیتش به او ظلم زیادی خواهد شد. به چشمانش که نگاه می‌کردم انگار خودم را می‌دیدم حس عجیبی همیشه به من می‌گفت سرنوشتی که او پیدا خواهد کرد نیز تفاوت زیادی با زندگی مادرش نخواهد داشت. رفتارهایش مرا به یاد خودم می‌انداخت که در همه شرایط سکوت می‌کردم و هر رنج و سختی را در خودم فرو می‌ریختم.
کد خبر: ۲۰۸۰۳۲

ارتباط من و دخترم آنقدر نبود که از آنچه درد درونش می‌گذاشت باخبر شوم. آرام و ساکت بودن او برایم حاکی از مظلومیتش بود. مظلومیتی که بالاخره جانش را گرفت.» خانم «نیکسالیز سانتیاگو» 30 ساله پس از به قتل رسیدن دختر 7 ساله‌اش نیکساری توسط ناپدری‌اش راهی دادگاه شد. پس از مرگ این دختر 7 ساله در بروکلین احساسات عمومی بسیار جریحه‌دار شد. نحوه مرگ این دختر که در 7 سالگی جثه یک دختر 4 ساله را داشت، آنقدر ناراحت‌کننده بود که حتی اعضای هیات منصفه با دیدن عکس‌های او و شرح مرگش به اشک می‌افتادند. آنچه در پرونده این دختربچه ثبت شده است آن است که او پس از آن که بی‌اجازه پدر و مادرش از یخچال یک بسته ماست طعم‌دار برداشته است باعث عصبانیت شدید آنها شده و ضرب و شتم شدید وی در نهایت مرگش را رقم زده است. مرگی که به گفته پزشکان علت اصلی آن برخورد شدید سر این دختر با وان حمام بوده است.

از آثار جراحات قدیمی روی جثه نحیف این دختر نیز کاملا مشخص بود که او قبلا نیز مورد آزار و اذیت جسمی قرار می‌گرفته است. پس از آن که ناپدری وی آقای «سزار رودریگرز» به قتل این دختر اعتراف کرد دادگاهی تشکیل شد که او را به اتهام قتل عمد به تحمل 30 سال حبس بدون امکان تخفیف در مجازات متهم کرد. ماه‌ها بعد و در حالی که این پرونده تاثربرانگیز هنوز بسته نشده بود مادر نیکساری به عنوان فرد دیگری که در مرگ این دختربچه دخالت داشت، مورد بازجویی قرار گرفته و راهی دادگاه شد. از نظر دادگاه وی می‌توانسته جلوی ضرب و شتم دخترش را که توسط ناپدری‌اش صورت می‌گرفته بگیرد، اما با اهمیت ندادن به این ماجرا و غفلت خود سبب مرگ دخترش شده است.

خانم سانتیاگو که دخالت در مرگ دختربچه‌اش را تکذیب می‌کند مدعی است هنگام وقوع این جریان آنقدر با سه فرزند دیگرش مشغول بوده است که اصلا متوجه درگیری میان همسر و دخترش نشده و زمانی که به دخترش سر زده است او دیگر در بدنش جانی باقی نمانده بوده است. «من 2 سال قبل با سزار ازدواج کردم. او می‌دانست که من 4 فرزند دارم و نگهداری آنها برایم بسیار سخت است. او به من وعده داد که کمک خواهد کرد تا من بتوانم از بچه‌هایم نگهداری کنم و بار کمتری از مسوولیت را روی دوش خود حس کنم. می‌دانستم که او سابقا به عنوان محافظ شخصی مشغول به کار بوده، اما رفتار خشن وی باعث شده بود که دیگر نتواند مشغول به کار شود و از آنجایی که هیچ حرفه دیگری را هم بلد نبود و تجربه‌ای نداشت در هیچ محل دیگری استخدام نمی‌شد. وجود او می‌توانست لااقل کمکی برای من باشد که بناچار باید از 4 فرزندم مراقبت می‌کردم و حتی سرکار هم می‌رفتم.
اوایل رفتار او با بچه‌هایم هیچ مشکلی نداشت. جثه بزرگش باعث شد تا ماه‌ها بچه‌ها از او ترس داشته باشند و از او بشدت حساب ببرند اما با گذشت زمان کم‌کم این حس از میان رفت و بالاخره سزار هم به خانواده می‌پیوست.
دخترم نیکساری همیشه آرام بود. او از بچگی‌اش همین‌طور بود و حتی روزی که به مدرسه رفت با خودم فکر کردم او با شخصیتی که دارد هرگز نمی‌تواند برای خودش دوستی پیدا کند که درست هم فکر می‌کردم او هرگز دوست صمیمی نداشت و در واقع اصلا با کسی صحبت نمی‌کرد که بخواهد رابطه‌ای ایجاد کند. مشغله من با 3 فرزند کوچکترم باعث می‌شد تا وقت کمتری برای او بگذارم و از آنجایی که نسبت به هیچ چیز هم اعتراض نمی‌کرد ناخودآگاه از زندگی من کمرنگ‌تر می‌شد تا این که متوجه شدم سزار رفتارهای بسیار خشنی از خود نشان می‌دهد. چندین بار زمانی که از محل کارم به خانه بازگشتم متوجه جای قرمزی و کبودی روی بدن فرزندانم شدم و وقتی از آنها پرسیدم که چه اتفاقی افتاده است آنها ادعا کردند که ناپدریشان برای ادب کردن آنها دست به کتک زدن زده است. از این کار سزار راضی نبودم و این نکته را بارها به او تذکر دادم اما او می‌گفت رفتارهای غیرعادی فرزندانم باعث می‌شود که او کنترلش را از دست بدهد و به ناچار برای ادب کردنشان دست به کتک بزند.
می‌دانستم که نگهداری از 4 فرزند هم کار اصلا آسانی نیست و من هم که می‌دیدم لااقل کسی هست از بچه‌ها نگهداری کند شیفت بیشتری کار می‌کردم تا پول بیشتری بگیرم و زندگی راحت‌تری برای بچه‌ها مهیا کنم. هرگز حتی یک روز هم فکرش را نمی‌کردم که این اعصاب ضعیف در سزار باعث شود دختر بزرگ نازنینم را از دست بدهم. دختری که به آرامی می‌آمد و به آرامی از زندگیم بیرون رفت.»

مرگ نیکساری زمانی به اطلاع پلیس رسید که پزشکان بیمارستانی در بروکلین با ماموران تماس گرفتند. آنها عنوان کردند مورد مشکوکی از مرگ یک دختربچه وجود دارد که نشان می‌دهد بر اثر ضرب و شتم جان خود را از دست داده است. پس از حضور ماموران در بیمارستان خانم سانتیاگو و همسرش بلافاصله مورد بازجویی قرار گرفتند. حرف‌های ضد و نقیض آنها در مورد مرگ دخترشان سبب شد تا شک پلیس نسبت به آنها بیشتر شده و پرونده‌ای در مورد مرگ این دختر بچه تشکیل شود. پس از چند جلسه بازپرسی در حالی که سزار ادعا می‌کرد که نیکساری از پله‌ها به زمین پرتاب شده و ناگهان بیهوش شده است اعتراف کرد که او را بشدت کتک زده است. او گفت که با بردن این دختر به حمام شروع به کتک زدن وی کرده و پس از پرتاب کردن او روی زمین سبب شده است تا سرش به وام حمان برخورد کند و بیهوش شود. سزار حتی اعتراف کرد که با وجود آن که ساعاتی بعد متوجه سرد شدن بدن این دختربچه شده به آن اهمیتی نداده و مادرش را در جریان نگذاشته و تصور کرده است که او بالاخره به هوش خواهد آمد. اعضای هیات منصفه با قاتل شناختن این مرد و قتل عمد توسط وی خواستار اشد مجازات برای وی شدند و در نهایت رای 30 سال حبس برای او صادر شد. پس از این ناپدری بی‌‌رحم نوبت به مادری رسید که نتوانسته بود فرزندش را در محیطی امن نگهداری کند و او را از زیر مشت و لگدهای مرد بی‌رحمی که به علت کوچکی وی را کتک می‌زد رهایی دهد.

وکیل خانم سانتیاگو سعی دارد تا اثبات کند که این مادر هم بشدت از همسرش می‌ترسیده و توانایی حمایت از فرزندش را نداشته است اما ظاهرا دادگاه نظر دیگری دارد و وی را به اتهام شراکت در قتل بزودی راهی زندان خواهد کرد. «من فقط خوشبختی و آرامش می‌خواستم. ساعت‌ها کار می‌کردم تا آسایش را برای بچه‌‌هایم بسازم و نمی‌دانستم آنها را با یک دیوانه بی‌رحم تنها می‌گذارم.»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها