آن روز که بعد از کلی فکر کردن به این نتیجه رسیدیم از آرزوهایتان بپرسیم خیال میکردیم از این به بعد باید یک صفحه به این موضوع اختصاص بدهیم چون از قدیم گفتهاند جوانی است و هزار آرزو. ولی یا شما زیادی تنبل هستید، یا اصلا اهل آرزو کردن نیستید یا هنوز که هنوز است باور نکردهاید توی این ستون قرار است شما حرف بزنید نه ما! اگر تنبل هستید که خب هیچی، پس دیگر حرفی نمیماند، اگر هم هنوز با این ستون کنار نیامده دید، باز هم ما حرفی نداریم که بزنیم اما اگر خدای نکرده آرزویی ندارید که برایمان بفرستید صدایمان که در میآید هیچ، آژیر قرمز هم میکشیم.
کد خبر: ۲۰۷۷۶۱
یعنی چی که یک نسل سومی هیچ آرزوی بزرگی نداشته باشد؟ آرزویی که او را مجبور نکند از آن بنویسد و با دیگران مطرحش نکند. همین خود ما سر پیری هزار و یکی آرزو داریم که هنوز امیدواریم بالاخره روزی برآورده شود. پس شما هم دست از این انفعال بردارید و حتما حتما برایمان از این آرزوها بنویسید. اصلا آقاجان چرا ما این قدر دنبال سوژه دادن به شما برای نوشتن هستیم؟ دوستان عزیز نسل سومی، مشتریهای صفحه کافه کاغذی، قراره این ستون را شما پر کنید، پس دست به کار شوید و هر چیزی که دل تان میخواهد برای مان بنویسید. از آرزو بگیر، تا... تا هر چیزی که فکرش را بکنید. کاری نکنید ما که کافه کاغذی باشیم بیفتیم سر لج و این ستون را سفید سفید چاپ کنیم ها! بنویسید، هر چی دلتان خواست بنویسید، البته از 450 کلمه بیشتر نشود. چون این ستون همین قدر جا دارد. منتظرم ها، کور شوم اگر دروغ بگویم.
ماجده 16 ساله از بهشهر یک شعری احتمالا درباره سال تحصیلی جدید نوشته که بد نیست بخوانید: اومد اومد دوباره/ پاییز چقدر بی حاله/ چقدر خوبه بخندی/ تو این فصل بیبرگی/ اصلا خنده نداره/ کی حال داره دوباره/ بره پای کتابه/ به جونه تو نباشه/ فکر نکنی تنبلم!؟/ حس درس رو ندارم/ حالا چیکار کنیم ما؟!/ چاره بده خب حالا/میگم ولش کن بابا/ چاره نمیخوام حالا/زود میگذره این نه ماه!/ اگه چرند گفتیم ما/یه وقت نزنی ما را/ کتابی شد چرا حالا ؟/ دیگه ما رفتیم لالا/بچه رو بنداز بالا/ بچه کجا بود بابا؟/ چرا قاطی کردیم ما؟/ اصلا بیخیال دادا/ دیگه باس بریم لالا.
کژال تهمتنی از همدان: من دلم میخواهد برای یک بار هم که شده، خودم باشم. نه آن چیزی که دیگران میخواهند. دلم میخواهد همان جوری رفتار کنم که هستم نه آن جوری که اطرافیانم میگویند. دوست دارم آن کاری را که میدانم درست است انجام دهم و پای بد و خوبش هم بایستم. دلم میخواهد از این همه باید و نباید یک جوری خلاص شوم. اصلا دلم میخواهد بروم و غارنشین شوم. چون این جوری مجبور نیستم مثل عروسک خیمه شببازی یا مثل خمیربازی بچهها درست به آن چیزی شبیه شوم که دیگران میخواهند و از خودم هیچی هیچی هیچی نداشته باشم؟ به نظرتان این آرزوی خیلی بزرگیه؟