در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
چه کردهام که صدای گریههایم را به خندههایم ترجیح میدهی؟ از کدام سنگ، دلت را ارمغان آوردهای که نگاه آفتابخوردهام با آن غریبه شده؟ بهانهی گمشدهی اقاقیها! از کدام بوتهزار مشرق برویم تا آفتابت شوم؟ از کجای زمین شروع کنم تا به تو برسم؟
نرگس، عاشقترین ستاره
دَد...دَ!!
وقتی کوچیک بودم، دلم میخواست زودِ زود بزرگ بشم. اونقدر آرزو کردم تا اینکه اصلا متوجه نشدم کِی بزرگ شدم! بزرگ شدم و حالا یه چیز رو خوب فهمیدم: دلم میخواد بچه بمونم!! مثل همون موقعها که از غم و غصههای دور و برِش، از مشکلات پیش روش خبر نداشت یا اگه میدید، بیخیالشون میشد. زندگی رو فقط توی شادی و مهربونی میدید و جز این هیچی براش مهم نبود. مگه عیبی داره؟ من این کار رو کردم و دلم شده مثل بچهها، ولی در عوض، عقلم خوبِ خوب کار میکنه، درستِ درست. انگار دوباره متولد شدم چون دیگه هیچ وقت غم و غصه و ناراحتی رو سرمشقم قرار نمیدم. حالا هم که این کار رو کردم، میبینم واقعاً همه چیز تغییر کرده، حتی رفتار دیگران با خودم. شمام امتحان کنید ولی فقط زیادی بچه نشین!
صبحگل 18 ساله از قائمشهر
مراحل عمر
یادته اون موقع که بچه بودی درِ گوش همه ونگ میزدی و همه رو بیچاره میکردی؟! خب نبایدم یادت بیاد! اون موقع تو گوگوری مگوری مامان و بابا بودی!! همچین یه کم که بزرگتر شدی، پُرروتر هم شدی! به بزرگتر از خودت میگفتی: بچه مگه مرض داری؟! بزرگترت میگفت: هان؟ میگفتن: خب بچه است دیگه! یه نموره دیگه که این هیکلت بزرگتر شد خواستی استقلال داشته باشی و پات رو گذاشتی تو یه مرحله دیگه که اگه بگم از شدت خوشحالی ذوقمرگ میشی! هاااان؟ کدوم مرحله؟ ای کلک! خب مرحله مزدوج شدن دیگه! هان چیه؟ داری سکته میزنی؟ دست نگه دار بابا! فکر کردی به همین راحتیه؟ زهی خیال باطل! چرا؟ به هزار و یک دلیل: 1- کار داری؟ 2- از عهدهش برمییای؟ 3- انتظار نداری که همه دلایل رو بگم؟ پس مرحله بعد، بیخیال ازدواج میشی! آخی، عزیزم داری یه جوون پیر میشی ها! حالا موقع سکته زدنه!
(ای حسامی پاسخگو، 9 شهریور تولدمه، ببینم چیکار میکنیهاااااا!)
مهدی فلاحپور 17 ساله از اصفهان
«کار خاصی نمیکنم، فقط تبریک میگم و خلاص!» عوض اینکه تو 17سالگی (اول جوونی) به فکر یه همچی ذوقمرگ شدنیای باشی (حال کردی جمله رو؟ ایییییییینهههه!)، پاشو برو حروف توی گیومه رو بشمار ببین 30 تاست یا نه؟ (بعدشم یه خرده دلت رو واسه من بسوزون که این همه نامه ریخته رو سرم که مجبورم تو مهر، تولدای 9 شهریور رو تبریک بگم؟ آخ بمیرم واسه خودم، مااااادر ماااادر مااااادر!! حیف که هم اینجا نیست تا بگه: چقد کار ریخته رو سر بچهم، بمیرم برا بچهم،: مااااادر مااااادر مااااادر!)
رمز پیروزی
زندگی انسانهای موفق رو اگه نگاهکی کرده باشید و دلایل موفقیتشون رو اگه دنبال کرده باشید، به یک نکته مشترک توی زندگی همه اونها میرسید: «علاقه به کاری که انجام میدن». این نکته بسیار ساده و در عین حال بسیار تعیین کنندهای تو زندگی همه ماست. اگر به کاری که انجام میدیم علاقه داشته باشیم، تمام حواس و انرژیمون رو صرف اون میکنیم و این کار باعث میشه که از تمام خلاقیتمون برای بهتر شدن کارمون استفاده کرده، در نتیجه تو اون کار پیشرفت کنیم. بهترین مثال این موضوع تو زندگی من، برادر بزرگمه. کسی که اینقدر به دنبال علاقهش (آسیبهای اجتماعی) رفت که آخر سر به عنوان نخبه اجتماعی انتخاب شد. او حتی رشته دانشگاهیش رو کنار گذاشت تا بتونه علاقهش رو دنبال کنه.
پدرا، پدربزرگا، مادرا، مادربزرگا! لطفاً علائق و خواستههای دوران جوانی خودتان را به فرزندانتان تحمیل نکنید. علاقه و استعداد فرزندتان را بشناسید و او را در جاده درست قرار دهید، مطمئن باشید که با آخرین سرعت ممکن به غایت خود خواهد رسید.
مهدیار دلکش 18 ساله از قم
کلیدسازی عمر خیام فشافویهای
میخوام یه کلید طلایی بدم به بروبچ تا پاسخگو فکر نکنه که تنها خودش، سخاوتمندانه بذل و بخشش بیحساب و کتاب میکنه. اون کلید طلایی که بیشباهت به کلید «خالهریزه» نیست اینه که اگه تو زندگی از تکرار، خسته و دلزده شدهاید ناتکرارها و ناتجربهها رو تجربه کنید. به تجربه و امتحانش میارزه. مثلا اگه از کار روزانه و مطالعه روزانه و نگارش روزانه و بیکاری روزانه و... خسته و دلزده شدهاید برای مدتی، کار مفید و سرگرمی و تفنّن تازهای رو تجربه کنید. در واقع سعی کنید اوقات وازدگی و دلزدگیتون رو در حال نوعی از یادگیری باشید. مثلا یادگیری یه ورزش فردی که تا به حال انجامش ندادید، مثل روپایی زدن!! (خب آره، مگه چه اشکالی داره؟!) یا مثلا یادگیری موسیقی، نقاشی، خطاطی، داستاننویسی...
خیام و رازی و جلال و بزرگان دیگه هم همگی افرادی مثل ما بودند. با این تفاوت که از وقت و تواناییشون به نحو مطلوب و بایستهتری استفاده میکردند. حالا چرا ما همچی استفادههایی نکنیم؟ هوم؟ اگه سقراطی، بقراطی، چیزی نشدیم، اقلا از تکرار و یکنواختی و روزمرّگی که رها شدیم... شدیم؟ نشدیم؟ نَمدونم والاه، فقط یخده حوصله و همت میخواد!
(30 تاست ها: «یه وانت ارادت داریم به پاسخگوی بروبچ».)
رحیم طاهری از حسنآباد فشافویه
با این حساب، یعنی یه عمر خیام فشافویهای هم تو حسنآباد ری داریم دیگه، نهههههه؟! رحیییییمممم؟!! بیا، فقط وقت نکردم بشمارمش، زحمت شمردنش افتاد رو گردن خودت: «نفرست داداش، کامیون تشکرات ما تو راهه»! (با گردن شمردی؟ باباااااا تجربهی ناتجربهها!! ناتکرار، روپاییزن، تو دیگه کی هستیییییییی؟!! همین ریزبینیهاست که آدمها رو به یه جایی میرسونه، میدونستی؟)
پروژه ارتباط سیارِ غمراه اول
وقتی بیکسی و تنهایی بهت زنگ میزنه، دایورتش کن روی بیخیالی. وقتی یه دنیا غم داره بهت مسیج میزنه، گوشیت رو از دسترس خارج کن. اگه دیدی که ول نمیکنه و پشت سر هم بهت زنگ میزنه و داره از هر راهی وارد میشه، فقط کافیه یه کلام بگی: اینجا هیچ جایی برای تو نیست، بیخود تلاش نکن.
لنگه کفش
بایسیکلران
بیست ساله که روی شونههای دنیا دارم زندگی میکنم. نمیدونم فقط تحملم میکنه یا هنوزم به سادگیم میخنده؟! با خوبی و بدیش ساختم چون چارهای نداشتم. تنها شدم اما پیش هیشکی گریه نکردم. هنوزم نمیذارم کسی بفهمه. بیست ساله مثل عقربههای ساعت شماطهدار خونه مادربزرگ دور خودم میچرخم تا شاید سرم گیج بره و بخورم زمین... اما دیگه بسه، بسه دنیا، حالا نوبت بازی منه.
زنبور عسل
تا نبینی ندانی
همیشه کسانی رو میدیدم که به تیپ و ظاهر بیرونشون خیلی میرسیدن و اونقدر از وضع زندگیشون تعریف میکردن که فکر میکردم حتی برادر 5 سالهشون هم گوشی موبایل داره. گاهی هم بهشون حسودی میکردم و گاهی اونقدر از وضع خودم ناراحت میشدم که به بختم لعنت میفرستادم، ولی وقتی برای کاری رفتم دم خونهشون، دیدم خونهشون شبیه خرابه است! به همین دلیل تصمیم گرفتم دیگه برای هیچ چیز دیگران حسرت نخورم چون هیچ چیز بهتر از زندگی شکلاتی خودم نمیشه، حتی اگه کمتر از اونا باشه.
تنها
تو پرانتز میگم که دیگران نخونن!! گوشت رو هم بیار جلو که اگه خوندن، نشنون!! ...ببین ببین، خیلی خوبه ها، ولی فقط حالا که حسرتخوردن رو کنار گذاشتی، اگه صلاح میدونی یه تجدید نظرم تو صحبتات کن، تا بشی یه دسته گلِ بدون خار، محشر و مقبول. اگه کسی بهت گفت کیشمیش دم داره که نباس بهت بربخوره عزیز من. اول نامهت رو دوباره بخون که نوشتی: هِه! انگار من گفتم... (به قول آقا فرزاد: زشته، عیبه، اِه، اِه، اِه!!!)
رد مهربونی
من هراسان میشوم وقتی که صبح از نگرانی شب میپرد و آخرین ستاره از درخشیدن بیشائبه ماه محو میشود... سبز کن مرا و نیازم را به آفتاب ساده مپندار. مرا ببین که سایهام نیز تهی از نوازش خیال پر مهر توست. و چه سرگردان، هر زمان پی ردی از مهربانیات میگردم.
میم. رهبری
گیلاس ناباب عین رفیق میمونه
دیدید یه ظرف میوه که میذارن جلو آدم، هر قدر اون هلو خودش رو میکُشه که اول اون رو انتخاب کنیم باز گیلاس خوشرنگولعاب آلبالوییرنگ(!) چشممون رو میگیره و دستمون ناخودآگاه به سمت گیلاسه میره؟ آره؟ دیدید؟ تازه چندتاشو که میخوریم یادمون میاُفته که توی اون گیلاسا هم یه سروگوشی آب بدیم و اون وقته که میبینیم ای چشمِ غافل!! یه کرم سفید توپولو توش وول میخوره! بعد میبینیم نه بابا! انگار همهش کِرمو بوده! تازه به خودمون که میآییم میفهمیم اون چند تا اولیه که خوردیم هم خب مثل اینا بوده دیگه!! آره، میدونم، با خوردن اون چند تا کرم هیچیمون نمیشه، ولی چِندِشِمون که میشه؛ نمیشه؟ حالا تصور کن واسه انتخاب رفیق، فقط به رنگ و لعابش توجه کنیم! اصلا به ذات و درون طرف، فکر هم نکنیم. آره، احتمالش هست که بد از کار در نیاد ولی خب، شاید هم مثل اون گیلاسا بود؟! از دوست بد، هزار جور کوفت و مرض هم آدم میگیره؛ مرضهای روحی البته. فرق این جور دوستا با اون گیلاسا اینه که اون کرمها بیآزارند ولی این آدما آزارشون اییییییییین هواااااااست!
دوستی انتخاب کنیم که بعد از انتخاب، حسِّ چِندِش بهمون دست نده.
شبزده عاشق از قم
احترام، احترام مییاره
وقتی ما به دیگران احترام میگذاریم و به روی اونها لبخند میزنیم موفقیتهاشون رو تبریک میگیم و از اونها قدردانی میکنیم و در نهایت به اونها و شخصیتشون ارزش میدیم باید منتظر رفتاری متقابل باشیم؛ چرا که مطمئن باشید اونها هم این مهر و محبت شما رو بدرستی پاسخ میدن و جبران میکنن. همون طور که وقتی کسی انسانی رو به قتل میرسونه، خانواده مقتول تقاضای قصاص دارن، همون طور که وقتی به کسی فحش میدید بدتر از اون رو میشنوید، وقتی کسی رو به نهار دعوت میکنید و پول میز رو شما میپردازید هم مطمئن باشید که اون شخص در روزهای بعد شما رو به نهار دعوت میکنه یا اگه برای کسی کارت پستال میفرستید براتون کارت پستالی زیباتر خواهد فرستاد. هیچ میدونید کسانی که دوستشون دارید باعث شدن شما به خودتون احساس بهتری پیدا کنید و کسانی که شما رو بیش از همه دوست دارن اشخاصیاند که این احساس رو به اونها دادین؟ این یه قانون طبیعیه. چه بهتر که این قانون رو رعایت کنیم و به انسانها احساس مهم بودن بدیم؛ برای شخصیت اونها ارزش قائل بشیم و قبول کنیم که انسانها هر کدوم دارای نقاط مثبتی هستند که حتی ممکنه در بعضی مواقع از خود ما هم بهتر باشند. البته اگه با خودمون رو راست باشیم.
زینب صمیمیان از اسلامآباد غرب
آدم ماشینی
عمر یه فرصته. حالا بلند یا کوتاه. برای زیستن. برای بودن. برای آرزوکردن و شکوفایی. زندگی نیز جادهایست. پر از سربالایی و سرازیری. ما آدما هم مثل یه ماشین صفر کیلومتر میمونیم. اگه موتورت (مغزت رو میگم) خوب کار کنه، آب و روغن (یعنی همون توقعاتت) در حد و اندازه لازم باشه، بیآنکه گیرپاچ کنی، میتونی صعود کنی و به مقصد (خوشبختی) برسی. اگه حواست جمع نباشه، اگه به تابلوهای زندگی توجه نکنی، اگه سوخت و انرژیت رو تو بیراههها هدر بدی، همیشه یا باید جلوی تعمیرگاهها زانوی غم به بغل بگیری یا دَبه به دست، چشمت به دنبال باک و ترحم دیگران باشه! باید زندگی کرد. پس همین الان استارت بزن و راه بیفت. یهو دیدی فرصت به سر اومد گفتن فلانی باید از رده خارج باشه و تو تازه یاد آرزوهات و کارهایی که میتونستی بکنی و نکردی افتادی ها! بیب بیب، بوق بوق، بوووووق!
جعفر دردمندی از سلماس
شکوفایی
بعضیها تا توان دارند از جوانیشان برای شکوفایی خود بهره میبرند تا هر شرایط را به نفع خود تغییر دهند و آنی شوند که دیگران با حسرت به آنان بنگرند. بعضیها هم متأسفانه هر اتفاق کوچکی را تیشه میکنند تا به ریشه جوانیشان بزنند! نگذار هر سنگ کوچکی تو را از ادامه راه باز دارد.
سید افشین اشرفی از ساری
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: