آه پروانه زیبا قطره اشکی شد که از چشمش چکید رو آب، رودخونه از اینکه پروانه رو گریون دید، دل موجهاش گرفت و غصهدار شد آخه پروانه اینقدر زیبا و قشنگ بود که هر روز موجها براش توری از کف میساختن و رو شاخکهای ظریفش میذاشتن. پروانه هم با چرخیدن و رقصیدن، دور رودخونه رو با پرهای رنگارنگ و طلاییش پر از دونههای نور میکرد و ماهیها و لاکپشتها و همه اهالی رودخونه رو شاد میکرد. حالا چرا گریون بود کسی خبردار نبود.
پروانه پرواز کرد و خودشو محکم پرت کرد تو آب و اونقدر پرهای رنگیش رو شست تا که بیرنگ بشن اما پرهای اون که با قلم مو نقاشی نشده بود که بخواد با آب پاک بشه، بلکه خدای مهربون پروانه رو با اون همه رنگ و نقش آفرید و اون نمیتونست نقش و رنگهای به این قشنگی رو پاک کنه.
بالاخره اینقدر تو آب موند که پرهاش نم کشید و سردش شد و پرید و نشست رو گلبرگهای نسترن و خودشو خشک کرد، تو فکر این بود که چطوری از این همه زیبایی نجات پیدا کنه و راحت بشه که گل نسترن فکرش رو به هم پاشید و به آرومی پرسید، پروانه به این زیبایی چرا تنها و ناشاد؟
دل پروانه نازنین یهو ترکید و غصههایی که رو هم انبار کرده بود، ریخت بیرون. از روزهایی گفت که بچههای جنگل دنبالش میکردن و بعد از یه عالمه بالا و پایین پریدن، میگرفتنش و شاخکها و پرهاشو با نخ میبستن و تو هوا رهاش میکردن، یا بعضی از اونها پرهاش رو با دو تا انگشتشون میگرفتن میانداختنش تو شیشههای در بسته تا خشک بشه و همیشه داشته باشنش از بس که قشنگ و رنگارنگه که یه روز پروانه زیبا اینقدر با شاخکهاش خودش رو به این طرف و اون طرف شیشه میکوبه که دل بچهها به رحم میآد و آزادش میکنن، اما تا حالا چند بار پرهاش زخمی میشه و شاخکهاش کنده میشه. تازه فقط آدمها نبودن که اذیتش میکردن، عنکبوت و سوسک و ملخ هم تا حالا چند بار میخواستن بگیرنش و با شاخکها و پرهای رنگارنگش خودشونو قشنگ کنن و زیبا بشن.
گلبرگهای نسترن که از اینهمه غصه پروانه، شبنمهاش روآروم آروم قورت میداد، تبدار و قرمز شد و گفت: راز دل من هم بیشباهت به غصههای دل تو نیست، من هم همیشه از خدا میخوام که یه صبح چشمم به آفتاب باز بشه و جای گل نسترن، جوجه تیغی باشم، اون وقت هیچ کس جرات نمیکنه به من دستدرازی کنه و بخواد کمرم رو از ساقه بشکونه یا که گلبرگهام رو یکی یکی بکنه و برگهام رو از تنم در بیاره. من هم از اینهمه زیبایی دلگیرم و خسته اما چه کنم که گلها زیباییشون برای همه است، الا خودشون که کمتر از چند روزی خشک میشن و میپژمرن.
این ذات زیبایی که همه ازش لذت میبرن و دوست دارن مال خودشون باشه. تو اینقدر زیبا و شادابی که حتی گلبرگهای من به تو حسودیشون میشه، وقتی کنارشون میشینی، بغلت میکنن و دوست دارن همرنگ تو باشن و پرهای زیبای تو رو داشته باشن تا به همه جای باغ پرواز کنن و یه عالمه دوست پیدا کنن.
پروانه نگاهش، خیره به گلهای نسترن، که تند تند بالا و پایین میرفتن، مونده بود و از اینکه به حرفهای به این قشنگی گوش میداد، لذت میبرد که با خودش گفت: کاش گل نسترن رو زودتر پیدا کرده بودم و یهو پرید تو حرفهای شیرین نسترن و یه خواهشی کرد و گل نسترن هم از ریشه قلبش پذیرفت.
خواهش پروانه زیبا این بود که با هم زیباییشون رو قسمت کنن و هر بار که پروانه به خطر افتاد، گل نسترن با ساقه و برگ و تیغهای نرم و نازکش از اون محافظت کنه و هر بار که گل نسترن تو خطر افتاد، پروانه مثل یه نگهبان با چرخیدن دور نسترن محافظ زیباییاش باشه. بعد دوتایی اینقدر بلند خندیدن که رودخونه شاد شد و تور موجهاش رو به سراغ پروانه زیبا فرستاد تا مثل همیشه دور رودخونه بچرخه و نورپاشونی کنه.
نرجس ندیمی دانش
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم