نگاهی به نظریات منتسکیو

آزادی برای همه مردم امری مطلوب نیست‌

بارون دو مونتسکیو متفکری بزرگ و نام‌آور است و آثار او تأثیر چشمگیری در درون و بیرون از اروپا بر جای نهاده است. نه تنها قانون اساسی فرانسه، بلکه بسیاری از قوانین اساسی کشورهای دیگر بر پایه اندیشه جدایی قوای مونتسکیو شکل گرفتند. هدف مونتسکیو از این نظریه حفظ آزادی شهروندان بود.
کد خبر: ۲۰۶۹۳۴

انسان‌شناسی مونتسکیو 

طبق نظر مونتسکیو،  انسان موجودی قابل انعطاف است که خود را با جامعه‌ها و اندیشه‌ها و برداشت‌های کسانی که در اطراف او زندگی می‌کنند پیوند می‌دهد. از نظر او عقل محدود به زمان و مکان است و در شرایط گوناگونی شکل می‌گیرد و از جامعه‌ای به جامعه دیگر برداشت‌های متفاوتی از آن می‌شود. او معتقد است که درطبیعت انسانها با یکدیگر برابر متولد می‌شوند ولی  اجتماع موجب از دست رفتن این  برابری می‌شود و آنان  تنها در برابر قوانین بار دیگر برابر می‌شوند. 

مونتسکیو بر آن است که شناخت و آگاهی به جوهر انسانی، از طریق مشاهده انجام‌پذیر است.

به زعم او، مشاهده انسان پیش از هر چیز،  واقعیت‌ها و شرارت‌های او و نارسایی‌های فضایل و خصایصش را عیان می‌دارد. انسان‌ها جدا از آرزوها و بیرون از عواطف عمل می‌کنند و برای آسایش در پی برتری‌هایی برای خود هستند.

مونتسکیو، از شقاوت و گناهباری روح انسان  سخن می‌گوید. او به انسان چنین می‌نگرد که موجودی است که جوهر خود را از دست داده و در تباهی کلی فرو غلتیده است. او از بی‌کرامتی طبع و طبیعت انسانی سخن می‌گوید.

آزادی تنها در شرایط  تعادل و توازن قدرت‌هایی که  یکدیگر را محدود و کنترل می‌کنند امکان پذیراست. مونتسکیوتضاد بین آزادی وقدرت را محور اساسی مساله سیاسی دنیای جدید قرار می‌دهد  و سعی می‌کند مشکل جان لاک را در مورد  سوءاستفاده از قدرت حل کند

طبق نظر او، انسان شریر است  چون تمایل به ویران کردن همه  چیز دارد.  بنابراین،  روح انسان انباشته از گرایش و میل  کلی به شرارت است. پس خودخواهی،  انسان را نهایتا به خود ویرانی می‌کشاند و برهمین اثر است که آنها با قواعد و قوانین به مخالفت می‌افتند. در نتیجه،  حتی جامعه‌های سامان یافته و منظم  نیز هرگز نخواهند توانست  گرایش‌های شریرانه ضداجتماعی همه انسان‌ها را حقیقتا از بین ببرند و یا اصلاح کنند.

از دیدگاه  مونتسکیو،  انسان حیوانی عقلانی است.  اما عقلانیت در او،  امری  پایه‌ای نیست و محدودیت دارد.  طبق نظر او،  انسان موجودی  میانه است و در  برزخ میان عقل و بی‌عقلی ایستاده است.

 او آزاد است که از آن دو یکی را برگزیند. اما اراده آزاد، تکه‌ای از گوهر گم شده اوست. انسان، ناچار است که انتخاب کند و به  همین دلیل  در چنبره  ستیز  میان  انگیزه‌های جسمانی و اخلاقی خود گرفتار آمده است.

مونتسکیو نه به این باور دارد که انسان گرگی برای انسان دیگراست و نه به انسان فرشته‌گونه. از نظر او، انسان تا ابد در دامن امکانات متناقض قرار دارد و تلنگری مختصر می‌تواند اورا به این سو یا آن سو بکشاند. او می‌تواند به سوی  یک  فرهنگ اجتماعی برود،  اما امکان سوق یافتن به سوی یک زندگی حیوانی نیز در او پابرجاست.

مونتسکیو می‌گوید: اجتماعی بودن بشر، غریزی نیست،  بلکه محصول  زندگی در جامعه است  که دارای فرآیند جذب در گرایش‌های اجتماعی انسان است.  در اندیشه او انسان بدون  حکومت  بقا  نخواهد یافت. از نظر مونتسکیو  مهم‌ترین امر درمحیط اجتماعی  سیاسی، ماهیت و اصول یک حکومت است. از نظر او، ماهیت یک جامعه از ماهیت و اصول حاکمیت برگرفته می‌شود.

انسان در وضع طبیعی در اندیشه مونتسکیو

مونتسکیو از جدایی  وضع طبیعی از وضع  اجتماعی  سخنی  به میان  نمی‌آورد، بلکه وضع اجتماعی را در امتداد وضع طبیعی انسان قرار می‌دهد. او برخلاف هابز مفهوم وضع طبیعی را در برابر مفهوم وضع جنگی نمی‌گذارد.

او می‌گوید:  اگر انسان‌ها واقعا ترسو و انزواجو هستند،  پس به جای جنگ با یکدیگر  باید مانع  یکدیگر از جنگ شوند.  زیرا انسان در وضع طبیعی درگیر مبارزه مرگ و زندگی با عناصر طبیعت است و به این‌که به کسان دیگر حمله کند نمی‌اندیشد. پس وضع جنگی نمی‌تواند ویژگی خصلت شرایطی باشد که انسانها را  گردهم می‌آورد.

اما به محض آن‌که جامعه شکل بگیرد، وضع جنگی ایجاد می‌شود. او برخلاف روسو از میل انسانها یه زندگی در جامعه به مثابه قانونی طبیعی نام می‌برد، در حالی که روسو از آن به عنوان یک ضرورت یاد می‌کند. 
 
مونتسکیو معتقد است که انسان در وضع طبیعی، موجودی فاقد ویژگی‌ها و خصایل قابل درک انسانی است. انسان حیوانی است با احساسات،  اما بدون درک.

 وضع طبیعی از نظر مونتسکیو، وضعی صلح آمیز است. اما شرایط طبیعی انسان چنان است که به ناچار به سوی جامعه مدنی سوق داده می‌شود.

قدرت و آزادی   

مونتسکیو، بحث آزادی را از قدرت، به عنوان مهمترین خطر و تهدید برای آزادی آغاز می‌کند.  مونتسکیو می‌گوید: قدرت نامحدود بزرگترین خطربرای آزادی است، اما از سوی دیگرقدرت را تنها با قدرت دیگری می‌توان محدود کرد. 

بنابراین، آزادی تنها در شرایط  تعادل و توازن قدرت‌هایی که  یکدیگر را محدود وکنترل می‌کنند امکان پذیراست. او تضاد بین آزادی وقدرت را محور اساسی مساله سیاسی دنیای جدید قرار می‌دهد و سعی می‌کند مشکل جان لاک را در مورد  سوءاستفاده از قدرت  حل  کند. 

وی مساله آزادی را به  طریق  کاملا  متفاوتی از لاک مطرح می‌سازد. لاک  برای تعریف آزادی از حق به عنوان ایجاد کننده آزادی شروع می‌کند،  در حالی که  مونتسکیو همان طور که گفته  شد بحث آزادی را از قدرت به عنوان مهمترین خطر و تهدید برای آزادی، آغاز می‌نماید.

مونتسکیو مانند لاک به دو قدرت عمده سیاسی معتقد است: قوه مقننه به عنوان بازگوکننده اراده اکثریت جامعه و قوه مجریه  که وسیله  تحقق  نیات و اراده اکثریت است.

او تجربه  تاریخی انگلستان بعد از انقلاب را در مورد تحقق آزادی، که در اثر توازن بین دو قوه مقننه و مجریه حاصل شده بود را تجربه بسیار موفقی می‌دانست و معتقد بود که ایجاد  دو قوه همسنگ در مقابل هم، موجب می‌گردد که هیچ  یک نتواند حاکمیت مطلق پیدا کند.  مونتسکیو، قانون اساسی انگلستان را آنچنان که در کتاب  یازدهم روح القوانین شرح داده،  نمونه  تحقق آزادی و تبلورجدایی قوه‌ها دانسته است.

اما او اعتقاد داشت از آن جا که همه چیز پایانی دارد، کشوری که درباره آن سخن می‌گوئیم نیز آزادی خود را از دست خواهد داد. اما او همچنین اعتقاد داشت اگر از علت زوال نهادها آگاه باشیم، می توانیم مانع سقوطشان شویم.  

در چنین رژیمی حاکمیت از آن هیچ  یک از قوای مجریه و مقننه نیست بلکه از آن ضرورت است؛ یعنی ضرورت اعمال حاکمیت ایجاب می‌کند که اغلب تصمیمات با توافق دو قوه و بنابراین بدون اعمال حاکمیت مطلق هر یک  از آنها گرفته شود. اما می‌توان تصور کرد که آزادی شهروندان با خطر جدیدی روبرو گردیده و آن عبارت است از مصالحه دو قوه در جهت پایمال کردن حقوق و آزادیهای مردم. اما راه حل مونتسکیو چنین است تقسیم حکومت به دو قوه تقریبا مساوی و متمایز باعث می‌شود که جامعه نیز به دو دسته متفاوت و تقریبا مساوی تقسیم شود،  به طوری که هر دسته از یکی از این  دو قوه طرفداری می‌کنند.

 این کار باعث می‌شود که دوگانگی سیاسی در میان مردم به وجود آید. اما چون حاکمیت به دو قوه متوازن تقسیم شده، در نتیجه شهروندان نمی‌توانند آزادی‌های با تمسک به یکی از این دو قوه حقوق و آزادی‌های دیگران را پایمال کنند. او معتقد است توازن دو قوه همیشه به این علت حفظ می‌شود که این دو قوه خود در واقع نمایندگان دو دسته متوازن در بین مردمند. 

براساس نظر او چون هر دو دسته مردم جامعه از انسان‌های آزادی تشکیل شده،  اگر یکی بخواهد بر دیگری غالب آید، پدیده آزادی موجب می‌شود که جناح غلبه یابنده  تضعیف گردد و در مقابل  شهروندان همانند دستهایی  که به کمک بدن آمده باشند،  جناح دیگر را بالا کشند.

تفکیک قوا به خودی خود تضمین کننده آزادی نیست؛بلکه به شیوه خاصی از عملکرد جدایی و توازن قدرتهاست که آزادی را امکان‌پذیر می‌سازد.

به زعم مونتسکیو جامعه مدنی نسبت به دولت بی اعتماد است واز قوی شدن آن همیشه احساس خطر می‌کند.
از این رو حاکمیت دولت را با تقسیم آن به دو نیروی متوازن خنثی می‌سازد و همیشه مواظب است که توازن  نیروها به طور مؤثری برهم  نخورد تا از پدید آمدن حاکمیت مطلق و از میان رفتن آزادی جلوگیری شود. در دموکراسی مورد نظر مونتسکیو قدرت سیاسی با  قدرتی هم وزن خود خنثی می‌شود و شهروندان  فارغ از این  بار سنگین  زندگی  می‌کنند.  جدایی جامعه مدنی یعنی حوزه  آزادیهای  فردی شهروندان از دولت یعنی حوزه قدرت سیاسی، در واقع بازگوکننده همین فراغت بال شهروندان از بار سنگین حکومت است.

در دوران مدرن عملا تفکیک قوا نمی‌تواند وجود داشته باشد، چون در سیستم‌های حکومتی جدید که درآن هردو قوه ماهیت انتخابی دارند، معمولا حزب حاکم حزبی است که درمجلس نمایندگان (مقننه) نیز اکثریت دارد. دو قدرتی که در این سیستمهای جدید حکومتی در مقابل همدیگر قرار دارند و یکدیگر را تعدیل می‌کنند،  دو قدرت اکثریت حاکم و اقلیت مخالف (اپوزیسیون) است. 

جناح حاکم برای تحکیم قدرت خود مجبوراست با اتخاذ تصمیمات معتدل و چشم‌پوشی ازبخشی از خواسته‌های  خود و طرفدارانش، درصدد جذب تعدادی از طرفداران نیم  دیگر جامعه یعنی اپوزیسیون برآید.  قدرت سیاسی برای تحکیم وضع خود، برخلاف میل درونی اش حاکمیت خود را تعدیل می‌کند. قدرت برای حفظ خود مجبور می‌شود قدرت خویش را محدود سازد. این همان ترفند مورد نظر مونتسکیو است  که با  از بین  بردن عملی  حاکمیت مطلق  پیدایش، تضمین  و  تحکیم آزادی میسر می‌گردد.  

مونتسکیو بر طبق فلسفه کلی معتقد نیست که آزادی برای همه مردم امری مطلوب است،  زیرا برخی ظرفیت برخورداری از آن‌را ندارند. او معتقد است که آزادی به گونه‌ای یکسان و یکپارچه عملی نیست، می‌توان آزادی را با دعاوی حقوقی به دست آورد. 

در اندیشه مونتسکیو آزادی  سیاسی بدین معنا نیست که  کسی بر طبق اراده‌اش عمل می‌کند، بلکه داشتن قدرت عمل برای اوست، بدان گونه که باید اراده کند. پس مساله حیاتی آزادی زمانی مطرح می‌شود که میان قضاوت اخلاقی  متبوع و فرمان‌های  حکومتی ستیز و چالش باشد.

مونتسکیو  بر ضرورت آزادی انگشت می‌نهد اما آن را در ارتباط با قانون اساسی می‌داند و بر تفکیک قوا تاکید می‌کند

 از نظر مونتسکیو، آزادی احساس اطمینان شخص است بدان علت که اعمالی را که برخلاف قانون نیست انجام دهد و از مجازات‌های حکومتی در امان باشد. امنیت لازم،  تنها زمانی وجود دارد که حکومت خود بر پایه قانون شکل گرفته باشد. پس، آزادی سیاسی تنها زمانی رخ می‌دهد که قانون حاکم است.

مونتسکیو  معتقد است زمانی که  سه قوه مقننه،  مجریه و قضاییه یکجا جمع شوند، دیگر آزادی وجود نخواهد داشت.  نظریه  جدایی قوا را مونتسکیو به عنوان یک روش  برای تضمین امنیت شهروندان در برابر دخالتهای نابجا و بی حساب در زندگی آرام آنها پیشنهاد می‌کند.

به نظر مونتسکیو، نخست باید شرایط اساسی و قانونی آزادی سیاسی را روشن کرد و به عقیده او آزادی سیاسی از آزادی  فلسفی  یعنی قدرت انجام دادن  آن چه انسان  می‌خواهد متمایز و عبارت ازقدرت انجام دادن آنچه قانون اجازه می‌دهد، با اعتقاد به اطمینان بخش بودن آن است.

تقسیم قوا از نظرمونتسکیو طریقه‌ای برای محدود کردن آنها ودستیابی به حکومت قانون، یعنی آزادی است. به عبارت دیگر، تفکیک سه قوه مقننه، مجریه و قضاییه از یکدیگر و سپردن هر یک از آنها به  نهادی  مستقل، موجب فراهم  آمدن  سیاست آزادی می‌شود. ولی  سیاست  آزادی  از نظر مونتسکیو فقر در چارچوب قوانین امکان پذیر است و به گفته او آزادی  اعمال هر چیزی است که قوانین اجازه دهند.  

به‌زعم مونتسکیو خطای طرفداران مردم‌سالاری این است  که قدرت  مردم را با آزادی مردم مشتبه می‌سازند. اما آزادی نه تنها  ذاتی جمهوری نیست  بلکه جمهوری می‌تواند با بدترین نوع استبداد همراه باشد. او بر  ضرورت‌ آزادی‌ انگشت‌ می‌نهد اما آن‌ را در ارتباط‌  با قانون‌ اساسی‌ می‌داند.

 به‌ نظرمنتسکیو قانون، رابطه‌‌ موجود میان‌ عناصر تشکیل‌ دهنده‌‌ سامانی‌ تاریخی  سیاسی‌ است. آنچه‌ ساختار یک‌  نهاد سیاسی‌ را تعیین‌ می‌کند وحدت‌ میان‌ طبیعت‌ و اصل‌ است. منتسکیو بر تفکیک‌ قوا بسیار تاکید دارد. روسو مشروعیت‌ سیاسی‌ را بر پایه‌‌ حاکمیت‌ مردم‌ می‌داند. اما او به‌ سیستم‌ نمایندگی‌ اعتقادی‌ ندارد،  زیرا اراده‌‌ مردم‌ امری ‌ تجزیه‌ناپذیر است‌ و قابل‌ واگذاری‌ نیست. در واقع‌ او در پی‌ زنده‌ کردن‌ تجربه‌‌ یونان‌ باستان‌ و سیستم‌ شهروندی‌ است.

منتسکیو مساله امنیت را درارتباط با آزادی سیاسی در نظرمی گیرد. او آزادی سیاسی شهروند را آسودگی خاطری می‌داند که از عقیده او درباره امنیت خویش سرچشمه می‌گیرد. بنابراین آزادی بدون امنیت مفهوم خود را از دست می‌دهد. بدین منظور از نظر مونتسکیو، ملت آزاد ملتی است که در زندگی روزانه خود از امنیت کافی برخوردار باشد. او این امنیت را در وجود حکومتی می‌بیند که از آزادی شهروندی در برابر شهروند دیگر دفاع می‌کند.

منابع:

2 - موسی غنی نژاد. جامعه مدنی. انتشارت طرح نو. چاپ دوم. 1378.

3 - ج. برونوفسکی و ب. مازلیش. سنت روشنفکری در غرب. لیلا سازگار. نشر آگاه. چاپ دوم. 

4 - سلین اسپکتور. قدرت و حاکمیت در تاریخ اندیشه غرب. عباس باقری. نشرنی. چاپ اول. 1382

حسین اسلا‌می‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها