انگار فقط شما آییننامه رو حفظید و رانندگی هیچ کس دیگه رو قبول ندارید. حالا چرا سر رشته امور زندگیتون رو اینقدر به دست این و اون میدید، نمیدونم! چرا به هر کی از راه میرسه اجازه میدید برای زندگی شما تصمیم بگیره و مثل وقتی که رانندگی میکنید خودتون برای پیچیدن یا نپیچیدن تصمیم نمیگیرید؟ مگه شما توی زندگی مردم سرک میکشید؟ مگه برای اونها تصمیم میگیرید؟ اگه این جوریه که دیگه هیچی، اینا جواب همون دخالتهای بیجاییست که توی زندگی مردم کردید اما اگه این طور نبوده و آدم بیآزاری هستید و همین باعث شده هر کی از راه برسه به خودش اجازه بده براتون تصمیم بگیره واقعاً از امروز دیگه بهش اجازه ندین. حالا فردا نرین تو روی مردم وایستین بگین روزنامه خوندیم این طوری شدیم!! نه، من میگم احترام دیگران رو نگه دارین اما بدونید که هیچ کس بهتر از خودتون شرایطی رو که توش قرار دارین نمیفهمه. اگه نظری دادن، تصمیمی گرفتن، حرفی زدن، خوب گوش کنید بعد برای کاری که میخواین انجام بدین، معیارها و شرایط خاص ذهنی و زندگی خودتون رو هم در نظر بگیرین و مثل یک ناخدای خوب و مطمئن، سکاندار کشتی زندگی خودتون بشید.
زینب صمیمیان از اسلامآباد غرب
ناگهان تنهایی
دیوانهوار در جستوجوی توام، اما تو نیستی! چشمهایم را میبندم به خیال اینکه چون بازشان میکنم تو را ببینم. میترسم از نبودنت، از ناگهان تنهایی، پس آرام چشمهایم را باز میکنم. باز هم نیستی. آزارم میدهد این فکر بیتو بودن؛ کاش بودی.
مهدیار
ممنون از پیام 30 حرفی. ضمناً این خانه ارزانی تو یعنی نخواستیم بابا...اَه!! (منم که میدونم منظورت این نبوده! پس چی؟ بهت میگم: حیفه آدمی با این همه استعداد ادبی، مفاهیم و معانی اصطلاحات رو یاد نگیره. یه وقت هم رو این قضیه بذار که به کارت مییاد).
کودکانههای خیال
خیال میکردیم پرستوها رمز و راز آشیانه ساختن را نمیدانند و ما میدانیم. خیال میکردیم لطافت عشقمان لطیفتر از یاس است. خیال میکردیم دستهای نوازش نسیم با حضور دستهای ما کوتاه است. خیال میکردیم ماه چه بیرنگ است و آب چشمه اصلا زلال نیست. خیال میکردیم این مائیم که میخواهیم، میدانیم و میتوانیم.اکنون که رفتهای میفهمم اینها را فقط خیال میکردیم، چه ساده، چه کودکانه!
شبزده عاشق از قم
ایول ! بابا صاحب خیالات ، بابا دارنده کمالات ، بابا نویسنده جملات ، انگار داروها اثر خودش رو داره نشون میده ها ،نه .
مِعرنامه بنتالفخّار کاشغندی!
بوسهزن پای شما بندهام/ ماهره در قلقلک و خندهام/ روز ازل جای زر و پول، من/ ناخنکی از نمکش خوردهام/ سطل غم ار بر سر من ریزند/ چپ نشود صبح سحر دندهام/ با تبر و تیشه و دندان تیز/ ریش و بن از ماتم و غم کندهام/ دوست ندارند مرا عدهای/ باز گرفتهست کمی خندهام/ مرحمتیست لطف شما دوستان/ از عرق شرم هم آکنده ام / ترک نخواهم که کنم این گروه/ عضو همین دار و همین دستهام.
زینب فخار 21 ساله از کاشمر
خودت دست به کار شو
بابا چرا خودتون به خودتون کمک نمیکنین؟ خب وقتی میبینین آدمای دور و ورتون نمیتونن کاری کنن واسهتون، خودتون حال و هوای خودتون رو عوض کنین. متأسفانه بیشتر ما منتظریم یکی دیگه بیاد و زندگیمون رو عوض کنه و همهش هم خودمون رو لوس میکنیم. اگه شما هم از این دسته آدمایین، بدونین که به هیچ جا نمیرسین هیچ... از زندگیتون هم عقب میمونین.
طلوع عصر جدید
سوال
اگر از بین 1000 لیوان که یکی از آنها حاوی زهری مهلک و 999 تای دیگر حاوی آب گوارا باشد ولی از محتوای هیچ یک از آنها اطلاعی نداشته باشید، بگویند یکی را انتخاب کن، حدس میزنید لیوان آب را خواهید برداشت یا زهر را؟ حال اگر در همین مسئله، از محتوای همه لیوانها مطلع باشید، فکر میکنید لیوان آب را خواهید برداشت یا زهر را؟بله ای عزیزان، اول باید تکلیف این را مشخص کنید که طالب آبید یا طالب زهر!
تنهایی را درک کن
مطرود عزیز، تنهاییات را درک میکنم اما دوست خوبم، آدمی دقیقاً همان طوری که فکر میکند نتیجه افکارش را میبیند. برای دوست داشته شدن، مهم نیست از چه طبقهای هستی و سطح تحصیلاتت چقدر است. مهم، شعور و درک بالاست. بیکاری از عوارض تنهایی است و تنهایی اگر درست فهمیده و استفاده نشود میتواند موجب ناراحتیهای فراوانی شود. بهتر است تکانی به خودت بدهی و از این حصار بیرون بیایی. مهم نیست دختر باشی یا پسر، مهم برخورد درست با واقعیات است. اگر موقعیتش را داری ادامه تحصیل بده و نگو که دیر است. چون ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است. این طوری دوستانی دورت جمع میشوند به شرطی که آن زمان هم دم از تنهایی نزنی. اگر امکان درس خواندن نداری، عیبی ندارد، میتوانی به یک کار دیگر مشغول شوی. به خاطر ناتوانیهای گذشتهات افسوس نخور. اگر کمی چشمهایت را بیشتر باز کنی، نگاهت به مطالب خوب چاردیواری بر میخورد که میتواند راهگشا باشد. راستی برای خودت هم ارزش قائل شو. اگر خودت به فکر خودت نباشی انتظار نداشته باش کسی پیدا شود که به فکر تو باشد. هیچ میدانی خیلی از بزرگان و دانشمندان از این تنهایی سود جستهاند و شدهاند اسوههای ما؟
زینب خجسته 27 ساله
مرهم ادبی
از نظر خیلیها نوشتن یک متن ادبی قشنگه اما برای زندگی توی دنیای واقعی ارزشی نداره. ولی برای آشفتهحالی که روزگار براش بیرحمتر و سنگدلتر از اونی بوده که بتونه چیزی بیشتر از تنهایی و غربت بش هدیه بده و دلش دیگه طاقت غروبای دلگیر و خاموش زندگیش رو نداره، یک مرهمه؛ مرهمی برای زخمای کهنهش.
ونوس
بیا عزیز من، این چسب زخم رو داشته باش تا بعد: آه... بهار، چهچه بلبلان، پرستوها در آسمان... آخ!... آی... بابا میدونم چسب زخمم نامرغوب بود ولی دیگه زدن نداره که! من گفتم شاید با یه همچی متنی یه چند لحظه خندیدی و مرهم بهتری برای زخمهات پیدا کردی، حالا نمیخوای؟ خب چسب زخممو بده! دِهَه!! میزنه!
درس گیاهی
تا حالا به روش برخورد گیاهان با مشکلات دقت کردین؟ (من همیشه، یعنی از همون بچگی، دنیای گیاهان رو دوست داشتهم و برای همین هم الان گیاهپزشکم). تا حالا فکر کردین این گیاهان محترم! وقتی سختی و مشقتی براشون پیش میاد چی کار میکنن؟ گیاهها درجات مختلفی دارن. مثلا یه گیاه علفی بعد از یه کمآبی کوچیک از بین میره اما یه درخت توی هر سختیای، ریشهش رو تو زمین محکمتر میکنه و تازه وقتی که مشکل به اوج خودش میرسه، برگاش کمکم وجود مشکل رو نشون میدن. واسه همینه که وقتی درختی علائم یه بیماری رو نشون میده، خیلی سخت میشه درمانش کرد (بعضی وقتا هم اصلا نمیشه کاری کرد) و در این مواقع اون درخت تمام ثمرههای زندگیش، تمام داراییش رو از دست میده اما بازم حاضر نمیشه کمر خم کنه.
یعنی ما آدما از یه درخت هم کمتریم؟
محبوبه 20 ساله از کرمان
پیله غم
به انگشتان دستتون نگاه کنید! اشتباه نکنید. من نه مأمور بهداشتم و نه به کوتاه و بلندی ناخنهاتون کاری دارم. خب، انگشتان دستتون رو بدقت نگاه کردید؟ دیدید؟ هیچ کدوم یکشکل و یکاندازه نیست (چه کشف مکشوفی)! حالا دیگه میتونید دستتون رو مشت کنید (فقط به در و دیوار و چال و چونه کسی نکوبید ها!) این مثال نغز و زیبا رو زدم که چی؟ (مُردیم از خودشیفتگی) که بگم ذائقه و احوال و روحیات همه افراد شبیه به هم نیست (نه بابا؟!) صادقانه بگم: یه مدتی از مطالب غمگینانه و تأثرآور و یکنواخت ارسالی بروبچ حسابی دلزده و دلمرده شده بودم. حتی به طور ضمنی یکی دو مرتبه خُرده هم گرفته بودم. اما با اتفاق تلخ و ناخوشایندی که چندی پیش برای خودم از طرف کسی پیش اومد که دوستش داشتم، فهمیدم آدمی برای درد دل کردن و سبک شدن غم و غصههاش به یه سنگ صبور محرم احتیاج داره... پس هم انگشتان دست و هم سرشت و طبیعت ما آدمها شباهتی با همدیگه نداره. فقط این وسط میمونه پاسخگوی غمخوار (با اصلان غمخوار اشتباه نشه ها) که باید جور غم و غصههای ناتموم ما بروبچ رو بکِشه. با این حال، سعی میکنم به جوونی پاسخگو رحم کنم و تا اونجایی که امکان داره غم و غصههام رو از این صفحه وجین کنم و روحیه پاسخگو و بروبچ رو مکدّر نکنم و به جاش اگه بتونم بذر شادی و نشاط بپاشم و طراوت و سرزندگی رو تزریق کنم. آخه مگه دنیا چند روزه و چقدر ارزش داره که بخوام مثل پروانه نامتکامل، توی پیله غمهام محبوس بمونم؟
رحیم طاهری از حسنآباد فشافویه
هر وقت غم و غصه مییاد سراغت این سخن شاعر رو بخون که میگه: «به گرداگرد من یک پیله درد/ من از این پیله بایستی رها شم/ میخوام بشکافم این قنداق تنگ رو/ که همپرواز با پروانهها شم...> اون وقت اگه واقعاً تلاش کنی که توی پیله و قنداق غم فرو نری و هر طور شده این پیلهها رو بشکَنی، یه مدت که بگذره، میبینی ایول داش اصلان!! تو که خودت هم همپرواز با پروانهها شدی و خبر نداری.
در آغوش باد
میگفت دیگه خسته شده، از همه چی، از دنیا، از آدمهاش، از خودش، از زندگی. میگفت دیگه به اینجام رسیده، دیگه بریدهم، دیگه نمیتونم ادامه بدم، دیگه هیچی برام اهمیت نداره. طوری صحبت میکرد که انگار تموم بدبختیهای دنیا مال اونه. از این همه تکرار خسته شده بود. یه قلم و یه تیکه کاغذ برداشت. یه نامه نوشت.
گذاشتش تو جیبش. رفت پشت بوم. از بالا به پایین نگاه کرد. ارتفاع خیلی زیادی بود. ترس وجودش رو احاطه کرد. قدمی به عقب برداشت. همون جا نشست و به خیابون نگاه کرد. به آدمهایی که برای زنده ماندن و
زندگی کردن تلاش میکردند. بین اون همه آدم، کنار پیادهرو جوونی رو دید که روی ویلچر نشسته بود و داشت گل میفروخت. با اون حال و روزش، چهرهای خندان داشت. از خودش بدش اومد. نامه رو از جیبش درآورد و ریز ریزش کرد و پارههای کاغذ رو تو هوا ول کرد. پارههای کاغذ دست در دست باد رقصی زدند و به این سو و آن سو رفتند. نفس عمیقی کشید و از پشت بوم پایین اومد. حالا داشت نگاه تازهتری رو تجربه میکرد.
گل همیشه بهار 21 ساله از قم
حالا ببین چه تغییراتی تو نوشتهت دادهم، یه خرده تیز باشی میفهمی چطور باید بنویسی. حلللله؟
پشت پنجره دلتنگی
من موندهم و تاریکی و آسمون بیماه، پشت پنجره. نمیدونم چرا، ولی دلم واسه اون ابرهای سفید و ماه، دلم واسه دراز کشیدن روی سبزهها، واسه دویدن بین درختای صنوبر و چنار، دلم واسه خندههای کودکی تنگ شده...
نرگس از لاهیجان
باباجون...
رنگینکمون یعنی چی؟
دیروز وقتی داشتم کلمهها رو تو ذهنم ورق میزدم، یه کلمه تمام صفحه ذهنم رو پر کرد. فکر کردم معنیش چی میتونه باشه؟ ...معنیش خیلی آسون بود؛ معنایی پر از رنگهای مهربون: رنگینکمون، همونی که پر از رنگه اما دیگه تو شعرهای جوارواجورمون دیده نمیشه.
دیگه خبری ازش تو هیچ جا نیست. چند ساله که ندیدمش چون همه جا شده دود: دود ماشینها، دود کارخونهها، دود سیگار... حالا دیگه وقتی بارون میزنه، خورشید نمییاد که بارون رو نگاه کنه. آخه بارون دیگه قشنگی قدیم رو نداره. اگه هم نگاه کنه، اگه هم نگاه نازش رو بخواد به ما نشون بده، دیگه با این آسمونخراشها، با این همه گرد و غبار و دود و سیاهی، نمیتونیم ببینیمش.
خوب فکر کن... راستش رو میگم: تو شعر هیچکس، دیگه رنگین کمون جایی نداره؛ آخه چرا؟! چرا همهش شده شب و تنهایی و سیاهی و ظلمت؟ ای کاش نگاه خورشید یه خرده بیشتر به دلای بارونیمون بتابه تا همه معنای رنگینکمون رو حس کنیم.
مونای زمستونی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم