در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
درد رهایش نمیکند. دردی که از نوک انگشتها شروع شده است و تا مغز استخوانش را میسوزاند و خاکستر میکند. تشنه است، اما نمیخواهد روزهاش را بشکند. جنین تکان میخورد. از دیروز در شکمش سرناسازگاری گذاشته است.
درد به قلبش چنگ میاندازد و میخواهد آن را بدرد، اما به خود میآید.
«باید بتوانم، مثل همیشه. مثل اولین باری که با پاهای مصنوعی راه رفتم.» دسته صندلی چرخدارش را میگیرد و بلند میشود. صندلی را با همه نیرو نگه میدارد و خود را بالا میکشد. سنگینی شکمش او را پایین میکشاند، اما صندلی را محکم میچسبد، فکر میکند مسافری در شکم ندارد. حس میکند که به سبکی پر کاهی است و اینگونه است که داس را در دست بالا میبرد.
نگاهش تا ته مزرعه روی گندمهای طلایی رنگ پر میکشد.
چیزی نمانده. حتما تا افطار تمامشان میکنم.
میخواهد دردش را ندید بگیرد. میخواهد اگر باد هم کولاک کرد، بایستد و در آیینه مزرعه، همه چیز را ببیند. حتی سفره افطار ناچیزشان را. کاسهای شیر و لقمهای نان و پنیر و خرما.
ساقههای طلایی نگاهش را پر میکنند. صندلی را به جلو میراند و کنار یک دسته خوشه درو نشده میایستد. صدایی میشنود. انگار کسی کیسهای را بر زمین میکشد.
سر به عقب برمیگرداند، مزرعه لخت را میبیند و آن طرفتر، گندمهای درو شده را و دوباره همان چشم مهربان و تسلیبخش که انگار تماشایش میکند.
کاش شوهرم اینجا بود!
***
میبینی حنانه! امسال هم به همت تو محصول را درو کردیم.
شرمی نگاه حنانه را پر کرد. برای این که دستهای زخمی و پینه بستهاش به چشم نیاید، دوید تا خوشههای گندم را روی هم پشته کند.
مرد فهمید. او هم دوید. دستهای چغر حنانه را گرفت و خواست به لبهایش نزدیک کند.
چه میکنی مرد!
عرق بر پیشانیاش نشست، خواست شرم را پنهان کند. چشم گرداند. بچهها را ندید.
زهرا! قاسم! کجایید؟! بیایید کمک بابا.
زهرا! قاسم! کجایید؟ ...
صدایی میشنود.
خودشاناند. میدانستم بر میگردند.
منتظر به اطراف چشم میدوزد. 2 نفر از دور پیدا میشوند. زهرا و قاسم نیستند. آنها را میشناسد. سمانه و علیاند؛ بچههای بازیگوشی که مزرعه را به قصد ده ترک میکنند.
علی را میبیند که زمین میخورد. صدای جیغش را میشنود:
مادر جون!
شبیه صدای بچههایش است وقتی که بودند و او را صدا میزدند. مادر!
همه چیز یک باره در هم فرو ریخت و باز ایستاد. صداهایی که میشنید ضعیف بود و با درد آمیخته مینالید در حالی که نای نالیدن نداشت. دستش را دراز کرد و برآمدگی بالای سر را چسبید و خود را بالا کشید.
خواست بلند شود، اما نشد. پاها در اختیارش نبودند. انگار در کوره میسوختند.
دست برد تا ببیند سوزش از کجاست. پاها لهیده شده بودند.
هنوز صدای هواپیماها شنیده میشد و انفجار پشت انفجار، خون و خاک در هم میآمیختند. خواست بلند شود اما چه طور ممکن بود؟
بچههایم! خدایا... بچهها... کف دستها را بر زمین گذاشت سرش را بلند کرد.
جای خالی پاها را خون پر کرده بود. ضعف کرد. خواست گریه کند اما زهرا و قاسم که جلو نظرش آمدند، گریهاش را خورد. گوش تیز کرد.
گریه کنید مادر! ناله کنید، بگذارید صدایتان را بشنوم.هیچ صدایی نمیآمد. از ته دل میخواست کسی از راه میرسید و این تل آوار را کنار میزد و بلندش میکرد و همراه هم میگشتند برای پیدا کردن بچهها.
یاد بچهها آتش به جانش میزند.
ضجه میکشد. ناله میکند. نمیداند ضجه کشیدنش برای خالی شدن از کدام درد است:
داغ مرگ دو فرزند یا دردی که از صبح ستون فقراتش را میلرزاند!
همان دو چشم خیالانگیز که به هر سو رو میگرداند، در نظرش ظاهر میشوند، به او چشم میدوزد. شرمش میگیرد. رو میگرداند. داس درو میکند. نیرویی او را پیش میراند.
ساقههای طلایی بر زمین میریزند و او به صدای موذنی میاندیشد که از رادیو خواهد شنید.
هیچ چیز با هیچکس نمیماند، بچهها هم عاقبت روزی از مادر جدا میشوند. عرق میریزد. مزرعه دور سرش میچرخد و او خوشههای گندمها را میبیند که از مادرشان جدا میشوند، با ضربههای داس و بدون درد.
صندلی چرخدار جلو میرود و با پیچ و تاب از روی پستی و بلندی زمین میگذرد.
به مسافر تازهای فکر میکند که در درونش تقلا میکند تا زندگی جدیدی را شروع کند، تا جای زهرا و قاسمش را پر کند. شوهرش برای آوردن قابله به ده دیگر رفته است. یاد اصرارش میافتد: ماه آخر است روزه نگیر. بچه و خودت ضعیف میشوید و پاسخ خودش را به یاد میآورد: خدا کمکم میکند.
نفسش به شماره میافتد، زیر شکم تیر میکشد. فکر میکند الان است که کمرش دو نیم شود.
شل میشود. دیگر صندلی هم تحمل وزنش را ندارد. میداند که زمانش فرا رسیده است. دلش میخواهد یک بار دیگر روی پاهایش بایستد، راه برود و به جایی تکیه بدهد تا دردش کم شود. کاش میشد به همه چیز چنگ بیندازد.
کاش میشد از این صندلی بلند شود و به طرفی فرار کند.دست دراز میکند تا یک مشت خاک از روی زمین بردارد.
خود را میان زمین و آسمان حس میکند. سقوط صورتش به زمین میخورد. بوی خاک مشامش را پر میکند.
فریادش در گلو میخشکد.
اگر نامحرمی باشد؟
لبهایش را گاز میگیرد. خود را روی زمین، کنار آلاچیق میکشد. دردش بیشتر میشود. توان و طاقت از دست میدهد. پیشانیاش به عرق نشسته. سراسیمه و منتظر در انتظار کسی است تا به فریادش برسد. یا زهرا!
هالههایی از نور میآیند و میآیند، حریروار، رنگ در رنگ و باز همان دو چشم که به او قوت و طاقت میدهد.
نگاه در نگاهشان میماند و وقتی احاطهاش میکنند با تمام قوایی که برایش باقی مانده فریاد میزند:
یا فاطمه زهرا!
پرمهر نگاهش میکند. دستی، پیشانیاش را نوازش میکند. تمام دردها یک باره فروکش میکند. ناتوان، سربلند میکند و بر دست بوسه میزند. دست را بر دیده میکشد. صدای گریه میشنود.
قابله سراسیمه سر به زیر آلاچیق میبرد. میگوید: «چه عطر یاسی اینجا را پر کرده».
جا میخورد و بلند میگوید:
«خدایا... کرمت را شکر. دوقلواند. یک دختر و یک پسر؟
حنانه لبخند میزند.
دیر آمدی!
و صدای موذن را از دوردستها میشنود.
طاهره کدخدازاده
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: