نقش‌های ماندگار

شخصیت‌های فیلم‌های خوب، همچون انسان‌های واقعی زنده‌اند و اگر در فیلمنامه به اقتضای داستان، زندگی‌شان خاتمه یابد، در دنیای اذهان، نامیرا و ابدی‌اند. نقش‌های ماندگاری که به «تاریخ» می‌پیوندند: تاریخ حیات بشر.
کد خبر: ۲۰۵۷۵۵

«اسد» در «مهاجر»

 اسد رزمنده‌ای است که نی می‌نوازد. قلبی رقیق و مهربان و روحی لطیف و موسیقایی دارد. رزمنده است و آمده تا بجنگد، اما این بدان معنا نیست که به خود اجازه بدهد بی‌دلیل آدم بکشد. وقتی دیده‌بان عراقی را می‌بیند که وحشتزده در حال پایین آمدن از دکل است، چرخش دیگری به هواپیمای شناسایی (مهاجر) می‌دهد تا او کاملاً پایین آمده باشد و دکل به تنهایی هدف آتش مهاجر قرار بگیرد. «غفور: نمی‌زنیش؟/ اسد: دکل مهم‌تره!/ غفور: براشون عبرت می‌شه/ اسد: هیس!»

 اسد نمی‌ترسد از این‌که ریسک کند و بی گدار به آب بزند چون معتقد است: «چه بهتر که غصه تکلیف رو بخوریم نه تشکیلات والا باختیم». او برای قبول مسوولیت و ادای تکلیف دلیل لازم ندارد. «چرا» نمی‌شناسد: «محمود: چرا قبول کردین؟/ اسد (محمود را در آغوش می‌گیرد و در همان حال): سوال‌های سخت سخت نکن؛ نه از خودت نه از من». این ویژگی مهم شخصیتی اسد را رئوفی، فرمانده عملیات که بعدها می‌فهمیم دایی اسد هم هست اینگونه تصریح می‌کند: «رئوفی (خطاب به محمود): فرق تو با اسد سر همین «چرا»ست. یا بهتر بگم سر تکلیف». با وجود این همه تفاوت اما محمود و اسد انس و صمیمیت به خصوصی با یکدیگر دارند. سابقه دوستی‌شان به قبل از آمدن به جبهه برمی گردد و آن‌طور که سعید می‌گوید اسد بوده که باعث شده محمود دانشگاه را رها کند و لباس رزم بپوشد. می‌بینیم که در ادامه هم همین صمیمیت و دوستی عمیق است که باعث می‌شود محمود بر تردیدها و بدگمانی هایش فائق آید و با قانون بی منطق و استدلال عشق آشتی کند.

 اسد مهربان است، اما این مانع از شجاعت و دلیری او نیست. در لحظه‌ای که مهاجر تیر خورده، سقوط کرده و هر آن ممکن است دشمن آن را احاطه کند او به مهاجر سالم دیگر می‌اندیشد و راهی برای به پرواز در آوردن آن: «راهنما: می‌خوای چی کارش کنی؟ هان!/ اسد: سوخت. شاید بنزین داشته باشه/ راهنما: فکر کردی فقط تو دیدیش؟ الان همشون می‌ریزن اون جا/ اسد: فرقی به حالمون نداره؛ نارنجک! (و دست دراز می‌کند. تصمیم قاطع اسد، راهنما را به سکوت وامی دارد)»‌

 وقتی پای بذل جان در میان باشد اسد تنها گزینه‌ای که می‌شناسد خودش است. مسیر مهاجر پر از مانع است و کنار زدن آنها مساوی است با قرارگرفتن در تیررس دشمن. به پرواز در آوردن این آخرین مهاجر در این واپسین دقایق ضروری است و کسی جز اسد نمی‌تواند از عهده این پرواز برآید. با این حال او خود دست به کار برداشتن موانع می‌شود تا این‌که راهنما خودش پیش قدم می‌شود و اعتراض می‌کند که چرا اسد این کار را به او محول نکرده است: «راهنما: خب چرا به من نمی‌گی؟ هان!... پس من اینجا چه کاره‌ام؟»

 و بالاخره این‌که اسد با چشمان بسته بهتر می‌بیند! چه وقتی در لحظه شلیک به سمت دکل چشم هایش را می‌بندد و با این کار بهتر هدف را نشانه می‌رود و چه هنگامی که بالای تپه، تنها، در حالت سجده و در اوج عشق و ایمان پلک هایش را به هم می‌فشرد تا باز نشوند و بتواند مهاجر را نه با چشم سر که با چشم دل و با نام پرواز کور هدایت کند. آری. پرواز کور. همان یادگار ارزنده او برای محمود. او که اسد را دوست داشت اما مثل او نبود تا این‌که در نی لبک یادگار او دمید، عشقبازی با مهاجر را آموخت، پرواز کور را باور کرد و همچون اسد به تکلیف و توکل ایمان آورد.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها