یک خاطره

بازی‌های چرخ گردون‌

ماجرایی که تعریف می‌کنم ممکن است به نظر غیرمحتمل باشد و بعضی‌ها آن را به فیلمفارسی و فیلم هندی تشبیه کنند، اما این‌طور نیست، اتفاقی است که افتاده و آغاز و پایانش همین است که می‌نویسم.
کد خبر: ۲۰۵۰۵۸

پاییز سال 70 بود که یک روز از خیابان دکتر شریعتی، حدود خیابان سلیم می‌گذشتم که جلوی یک سمساری، یک «دراور» 4 طبقه آلبالویی رنگ توجهم را جلب کرد و به صرافت افتادم که اگر قیمتش مناسب بود آن را برای اتاق کوچک دخترم سمیه که سال آخر دبیرستان بود بخرم تا این‌قدر لباس‌هایش روی تخت، گوشه اتاق و روی صندلی پخش و پلا نباشد. وقتی از صاحب مغازه قیمتش را پرسیدم ، به نظرم قیمتش مناسب بود. 2 هزار تومان بیعانه دادم و گفتم غروب برمی‌گردم با وانت میوه‌فروش همسایه‌مون آن را می‌برم و بقیه پول را می‌پردازم. همین کار را هم کردم و خیلی هم مورد استقبال دخترم و همسرم قرار گرفت و از آن به بعد دیگر لبا‌س‌های سمیه پخش و پلا نبود و هر بار همسرم بابت خریدی که کرده بودم اظهار خرسندی می‌کرد چون از جمع کردن نجات پیدا کرده بود. پنج شش ماهی گذشت و دم عید بود و خانم مشغول خانه تکانی بود که به من گفت دستگیره کشوی بالایی دراور لق شده است، آن را در بیاور و سفتش کن. سمیه برگشت و گفت؛ نیازی نیست. اما من کشو را درآوردم لباس‌های تویش را خالی کردم و با پیچ‌گوشتی، پیچ‌های دستگیره را سفت کردم، اما متاسفانه جا انداختن آن با مشکل روبه‌رو شد و هر چقدر سعی کردم، جا نمی‌رفت به ناچار دستی به اطراف دراور کشیدم که لابد چیزی مانع آن شده است، اتفاقا همین‌طور هم بود به نظرم آمد چیزی از سقف کشو بالایی که درست زیر روی دراور بود آویزان بود یک تکه نایلکس  چیزی شبیه جای مثلا گواهینامه یا کارت ویزیت  که با چسب به سقف کشو چسبیده بود. البته کمی از چسب ور آمده بود و در نتیجه نایلکس آویزان شده بود. با دست آن را کندم. درون آن یک تکه کاغذ بود و یک قطعه سنگ فیروزه. روی کاغذ نوشته بود «هدیه تولد پسرم امیرعلی.»‌ آن را نشان دخترم و همسرم دادم. هر کدام چیزی گفتند و آخر سر به این نتیجه رسیدیم هر چه که هست متعلق به صاحب اولیه دراور است که آن را به سمسار فروخته است. همسرم گفت به سمساری برو و موضوع را با او در میان بگذار.

تقریبا بعد از تعطیلات نوروز بود یک روز که گذرم به آن منطقه افتاد به سمساری رفتم و سوال کردم که دراوری که چند ماه پیش از شما خریدم صاحب اصلی آن کیست و شما از کی خریده‌اید؟

سمسار کنجکاو شد که اتفاقی افتاده،‌ چی شده؟ توضیح دادم که یک چیزی در آن جا مانده بود  البته نگفتم سنگ فیروزه بود  گفتم اگر صاحب دراور را می‌شناسید آن را به او برگردانم، سمسار به خاطر نمی‌آورد و می‌گفت فکر کنم،‌ پسرم آن را خریده که الان اینجا نیست و برای طی کردن دوره خدمت سربازی به شهرستان مراغه رفته است،‌ هر وقت مرخصی آمد از او سوال می‌کنم و شما تلفن‌تان را بدهید تا بهتان خبر بدهم. خداحافظی کردم و از مغازه بیرون آمدم و چند ماه گذشت از تماس سمسار خبری نشد،‌ همسرم گفت،‌ خودت سربزن،‌ ممکن است یادش رفته باشد. همین کار را هم کردم. سمسار عذرخواهی کرد و گفت: متاسفانه تکه کاغذی که شماره تلفن‌تان را روی آن نوشته بودید گم کردم و نشد تلفن بزنم. سمسار آدرس تقریبی فروشنده را به نقل از پسرش، آن طوری که یادش مانده بود داد و گفت: ظاهرا پسرم دراور و چیزهای دیگری هم از آن خانه که متعلق به زنی میانسال بوده خریده که اغلبش را فروخته‌ایم و آن طوری که پسرم می‌گفت، آن زن وسایلش را فروخته که نزد پسرش به کانادا برود. بگذریم مدتی بعد به آن آدرس که خیلی هم با سمساری فاصله نداشت‌  تقریبا حدود دو ایستگاه  مراجعه کردم، یک آپارتمان 4 طبقه بود، زنگ طبقه اول را زدم، صاحب‌خانه دم در آمد و وقتی ماجرا را تعریف کردم، گفت: خانم هاشمی را می‌گویید،‌ بله ایشان به کانادا پیش پسرش رفته، البته من تلفن کانادا را دارم، ما 5 سال همسایه بودیم،‌ زن محترمی بود. هر چند ماه یک بار با کارت تلفن با هم تماس می‌گیریم. اگر می‌‌خواهید تلفنش را بدهم وگرنه صبر کنید حدود دو سه هفته دیگر با تعطیلات دانشگاه پسرش برمی‌‌گردد و حتما سری به ما می‌زند. چون به تهران که بیایند یک راست به آمل می‌روند،‌ خانه پدری خانم هاشمی و شما تلفن‌تان را بدهید اگر آمدند با شما تماس بگیرند. شماره تلفن خانه‌ام را دادم و به خانه برگشتم. ماجرا را برای همسر و دخترم تعریف کردم،‌ خانمم گفت: عجب ماجرایی شده است. ولش کن این سنگ فیروزه مگر چقدر ارزش دارد، 8 ‌7  هزارتومان بیشتر نیست.
بگذریم، دو سه هفته‌ای گذشت تا این که یک روز زنگ تلفن خانه ما به صدا درآمد و آن سوی خط خانم هاشمی بود و تشکر می‌کرد بابت این که چقدر ما برای پیدا کردن او به زحمت افتادیم و بعد اجازه خواست اگر روز جمعه‌ای خانه هستیم چند لحظه بیاید دم در و آن کاغذ و قطعه فیروزه را از ما بگیرد. همین اتفاق هم افتاد. ساعت تقریبا 7  30/6 بعدازظهر بود که زنگ آپارتمان ما به صدا درآمد. ما طبقه دوم یک ساختمان 3طبقه بودیم. ابتدا من می‌خواستم دم در بروم، همسرم گفت: زشت است، او یک زن است. بگذار من هم بیایم. دم در خانم هاشمی و پسرش بودند، تعارفی کردیم که هوا گرم است تشریف بیاورید بالا شربتی، آب خنکی، چیزی بخورید. آنها هم آمدند. نزدیک یک ساعت خانه ما بودند. خانم هاشمی تعریف کرد آن هدیه را شوهرش برای پسرمان امیرعلی از مشهد خریده بود و نگه داشته بود که هر وقت پسرمان به ایران آمد به او بدهد.

من پرسیدم: چرا آن را در نایلکس گذاشته و پنهانش کرده بود. خانم هاشمی آهی کشید و گفت: متاسفانه شوهرم نسبت به کسی که سال‌ها به خانه ما برای نظافت می‌آمد بدبین بود و می‌گفت: دستش کج است و همین شد فیروزه را بدون این که به من هم بگوید در کمد قایم کرد و وقتی پرسیدم خود آقای هاشمی کجاست، گفت: 2 سال پیش در خواب سکته کرد و عمرش را داد به شما و من هم اصلا موضوع سنگ فیروزه‌ای که برای تولد امیرعلی خریده و پنهان کرده بود، از خاطرم رفته بود... بگذریم آشنایی ما با خانم هاشمی و پسرش باعث آشنایی امیرعلی و سمیه هم شد و سرانجام تقدیر آن خواست که 2 سال بعد سمیه و امیرعلی به عقد هم درآمدند و الان هر دو ایران هستند و یک دختر 9 ساله دارند که اسمش را فیروزه گذاشته‌اند، واقعا چرخ گردون چه بازی‌هایی دارد.

 عباس . د - از تهران

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها