مرگ در پانسیون شماره 54

هیچ‌کدام از دوستان «رابرت آلبا» جوان 22 ساله‌ای که تازه هفته پیش موفق به گرفتن لیسانس روان‌شناسی بالینی شده بود، فکر نمی‌کردند او دچار سکته قلبی شود، چون رابرت ورزشکار بود. هر روز یک‌ساعت در پارک «شیفلد» می‌دوید.
کد خبر: ۲۰۵۰۵۰

اینها توضیحات خانم «جووانا نیومن» دوست نزدیک «آلبا» بود که به کمیسر جو مک لین می‌داد.

کمیسر تازه وارد اتاق «آلبا» شده بود، جایی که محل حادثه بود.

«رابرت آلبا» یکی از 43 ساکن ساختمان 54 در خیابان گراند بیج بود. ساختمان 54 در واقع یک پانسیون بود که همیشه نیمی از اتاق‌های آن خالی بود. به گفته مدیر پانسیون آقای پل استانفورد، در این منطقه این‌قدر دانشجوی غیربومی زندگی نمی‌کنند که بتوانند ساکن پانسیون او باشند.

کمیسر «جو مک لین» که تازه دقایقی بود به دنبال تلفن گروهبان تام وودز به محل حادثه آمده بود از گروهبان خواست که ماجرا را تعریف کند و بگوید چگونه او در جریان مرگ ناگهانی «آلبا» قرار گرفته است.

گروهبان تام وودز گزارش داد:

من و گروهبان توماس در حال گشت‌زنی بودیم که از طریق تماس تلفنی رئیس کلانتری سرگرد جف آدامز باخبر شدیم که مرگ مشکوکی در پانسیون 54 اتفاق افتاده است و بلافاصله به محل آمدیم.

کمیسر پرسید چه کسی به رئیس کلانتری خبر داده است؟

گروهبان تام وودز جواب داد:

قربان آقای پل استانفورد، مدیر پانسیون.

کمیسر به سرگروهبان ادواردز دستور داد که به مدیر پانسیون خبر دهد که کمیسر با او کار دارد.

گروهبان اتاق «آلبا»‌را ترک کرد و کمیسر را تنها گذاشت. کمیسر در اتاق را بست و پس از آن‌که سیگارش را روشن کرد به بازدید از اتاق پرداخت. اتاق بسیار ساده‌ای بود. یک تخت با پتو و ملحفه‌های آبی‌رنگ، یک کمد کوچک که چند جلد کتاب در آن بود. یک میز کوچک چرمی با دو صندلی، یک کوله‌پشتی، دو جفت کفش که یکی از آنها کتانی بود، همه وسایل اتاق را شامل می‌شد. کمیسر سری به حمام زد. یک حوله بزرگ، دو حوله کوچک دست که آنها به رنگ آبی بودند، یک شامپو و یک صابون، یک دمپایی، همین چیز دیگری توجه کمیسر را جلب نکرد و در حالی‌که از حمام خارج می‌شد یک تکه کاغذ تا شده زرد رنگ پشت پایه آینه دستشویی حمام توجهش را جلب کرد. کمیسر از توی کیف دستی‌اش یک نایلکس و یک موچین برداشت و با احتیاط با موچین، تکه کاغذ نوشته شده را برداشت و بعد از آن‌‌که آن را خواند من از تو مغرورتر را هم به زانو درآورده‌ام، می‌بینی»، داخل نایلکس انداخت.

کمیسر هنوز کاملا از حمام بیرون نیامده بود که با گروهبان تام وودز سینه‌به‌سینه شد.

ببخشید کمیسر، آقای پل استانفورد، مدیر ساختمان را آوردم. کمیسر کیسه حاوی تکه کاغذ نوشته شده را به گروهبان داد و گفت:

به دکتر بگو، این یادداشت را انگشت‌نگاری کند.

چشم قربان!‌

گروهبان به اتاق بغلی «آلبا» رفت؛ جایی‌که اتاق خانم «جووانا نیومن»‌ بود و دکتر زیگموند و همکارانش در آنجا مشغول مطالعه روی وسایلی بودند که در اتاق آلبا به نظرشان مشکوک آمده بود.

کمیسر هم که ابتدا وارد پانسیون شده بود به همان اتاق رفته بود، یعنی اتاق «جووانا» و در آنجا بود که «جووانا» به کمیسر گفته بود که رابرت آلبا ورزشکار بود و کسی فکر نمی‌کرد که او سکته قلبی کند.

کمیسر یکبار دیگر حرف‌های جووانا را در ذهن مرور کرد و بعد سیگارش را در دستشویی حمام انداخت و رو کرد به پل استانفورد مدیر ساختمان که ترسیده و رنگ پریده در گوشه‌ای از اتاق ایستاده  و منتظر بود که کمیسر با او چه کار دارد.

خب آقای استانفورد، ماجرا را تعریف کنید. کی از مرگ رابرت آلبا باخبر شدید؟

آلبا شش ماه پیش به اینجا آمد. او تا پیش از این در خوابگاه دانشگاه بود. خانم جووانا او را به ما معرفی کرد و گفت هم دانشکده‌ای اوست و هر دو هم اهل شهر «سان سیتی» هستند.

خانم جووانا از چه مدتی است که در این پانسیون زندگی می‌کند؟

نزدیک دو سال.

خب رابطه آنها چطور بود؟

اغلب با هم بیرون می‌رفتند فکر می‌کنم...

فکر می‌کنی چی؟

آلبا آدم متمولی نبود، درست برعکس جووانا.

یعنی جووانا هزینه پانسیون آلبا را می‌داد؟

نه، ولی فکر می‌کنم به او کمک می‌کرد. جووانا اتومبیل داشت در حالی که آلبا دوچرخه داشت. سرووضع آنها خیلی با هم فرق می‌کرد، آلبا ساده‌پوش بود در حالی که جووانا همیشه لباس‌های گران‌قیمت می‌پوشید.

فکر می‌کنی آنها همدیگر را دوست داشتند؟

درست نمی‌دانم، آلبا جوان جدی بود، درسخوان، ورزشکار، جدی و باصلابت در حالی که به نظر می‌رسید که «جووانا» گاهی مواد مخدر مصرف می‌کند.

کی به شما خبر مرگ آلبا را داد؟

جووانا.

چه ساعتی؟

ساعت 7 صبح بودکه جووانا سراسیمه با داد و شیون وارد دفتر من شد و گفت: رابرت،‌ آلبا مرده است به پلیس خبر دهید. من هم بلافاصله با سرگرد جف آدامز در کلانتری تماس گرفتم 6  5 دقیقه بعد گروهبان تام وودز و همکارش به هتل آمدند و پس از آن هم آمبولانس و دکتر آمدند. کمیسر سپس به مدیر هتل تعارف کرد که روی صندلی بنشیند و بعد هم خودش روی صندلی دیگر، درست روبه‌روی او نشست و سیگاری روشن کردکه استانفورد به سرفه افتاد.
استانفورد،‌ مردی 50 ساله قد بلند و بسیار خوش‌سیما و آراسته بود.

کیسر پرسید: چه فکر می‌کنید؟

استانفورد جواب داد: راجع به چه چیزی؟

مرگ‌ آلبا، به نظر تو او به مرگ طبیعی مرده است.

نمی‌دانم، دکتر باید تشخیص بدهد.

دکتر دستور کالبدشکافی داده است، به نظر مرگ او طبیعی نیست.

در همین لحظه دکتر وارد اتاق شد و رو به کمیسر کرد و گفت:

مسموم شده است،‌ با تزریق موادمخدر، در واقع او سنکوپ کرده است. آمپول تزریق هم تو سطل آشغال حمام بود.
به نظر می‌رسد‌ کسی آمپول را به او تزریق کرده است.‌ شیوه تزریق به‌گونه‌ای نیست که خود او انجام داده باشد.
کمیسر گفت: انگشت‌نگاری از آمپول کردید؟

دکتر جواب داد: بله.

دکتر بلافاصله اتاق را ترک کرد و رفت. کمیسر سیگار دیگری روشن کرد و سپس به مدیر هتل گفت:

شما به کسی مشکوک نیستید؟

نه،‌ ولی مساله این است که آلبا معتاد نبود، ورزشکار بود.

شاید تفننی مصرف کرده است.

معمولا کارهای تفننی از این دست را کسی تنها انجام نمی‌دهد مگر این که از طرف دوست و رفیقی تشویق به این کار شود. آن هم با تزریق، به نظر تو عجیب نیست؟

مدیر هتل سکوت کرد و دیگر چیزی نگفت و سپس از جا برخاست و گفت:

اگر اجازه بدهید من بروم به کارم برسم.

کمیسر اجازه رفتن به او داد و بازدید مجددی از اتاق به عمل آورد. زیر تخت، توی کمد و توی حمام را به دقت دید و سپس از اتاق بیرون رفت. دود سیگار در هوا پراکنده بود. در گوشه‌ای «جووانا» چهارزانو روی زمین نشسته و مشغول سیگار کشیدن بود در حالی که چند تن از اعضای جوان پانسیون او را محاصره کرده بودند. در گوشه‌ای دیگر سرگروهبان و دستیارش مشغول تحقیق از خدمه طبقه ششم بودند.

«جووانا» تا کمیسر را دید از جا برخاست درحالی که بشدت متشنج بود و دست‌هایش می‌لرزید به طرف کمیسر رفت و گفت:

 کمیسر برای آلبا چه اتفاقی افتاده است.

 کمیسر گفت: مسموم شده،‌ اوردوز کرده.

 باور نمی‌کنم.

یکی از ساکنان پانسیون که دختر سیاهپوستی بود وقتی حرف کمیسر را شنید برگشت به طرف او و گفت:
 او ورزشکار بود، قهرمان دو دانشگاه بود. به نظرم مرگ آلبا مشکوکه.

کمیسر رو کرد به جووانا و گفت:

 نظر شما چیه خانم جووانا نیومن؟

 به نظرم من هم مشکوکه.

 یعنی خودکشی کرده؟

 چرا باید این کار را بکنه؟

 پس کسی مسبب این کار است.

 فکر نمی‌کنم کسی مقصر باشه، آلبا جوان دوست‌داشتنی بود، کسی با او دشمن نبود.

 شاید کسی زیادی او را دوست داشته؟

در این لحظه دکتر از اتاق جووانا بیرون آمد و چیزی در گوش کمیسر گفت. در این هنگام بود که کمیسر به جووانا گفت:
 می‌خواهم چند دقیقه با شما صحبت کنم. لطفا با هم به اتاق آلبا برویم.

«جووانا» که به شدت نگران و عصبی بود، پشت سر کمیسر راه افتاد و با هم به اتاق جووانا رفتند. کمیسر به جووانا گفت روی صندلی بنشیند و بعد هم خودش روبه‌روی او نشست.

 شما معتاد هستید؟

 نه.

 اصلا؟

 بله.

 یعنی هیچ وقت این کار را نکرده‌اید، حتی تفننی؟

«جووانا» جواب مثبت داد و سپس شرح داد صبح که به اتاق آلبا رفته تا با هم به رستوران پانسیون بروند و با هم صبحانه بخورند، متوجه شده که آلبا خواب است و از جایش تکان نمی‌خورد و مدیر پانسیون را خبر کرده است.
کمیسر سپس از کیفش قلم و یک برگ کاغذ درآورد و پیش روی «جووانا» گذاشت و گفت: اینهایی را که گفتید در چند خط بنویسید. جووانا همین کار را کرد. کمیسر به دقت به دستخط جووانا زل زد و رفت تو فکر. جووانا مکثی کرد و بعد از جا بلند شد و یکراست به طرف پنجره اتاق که مشرف به خیابان بود رفت و در را باز کرد. کمیسر نگران شد، جستی زد و از پشت او را گرفت. پنجره را بست و دست «جووانا» را گرفت و او را روی لبه تخت نشاند و به او گفت:
 چرا باعث مرگ آلبا شدید؟

 اشتباه می‌کنید، شما دلیلی برای این اتهام خودتان ندارید.

 نه اشتباه نمی‌کنم. دو دلیل دارم.

خواننده عزیز، شما فکر می‌کنید به چه دلایلی کمیسر جو مک‌لین، جووانا نیومن را عامل مرگ رابرت آلبا می‌داند. اگر به دقت این ماجرا را بخوانید، متوجه می‌شوید که دلایل کمیسر چیست.

حمید موفق‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها