پایان بهشت خانواده‌

«برای به دست آوردن زندگی که داشتم تلاش زیادی کرده بودم و از دست دادن آن برایم کابوسی سیاه بود. هر کسی که مرا می‌شناسد، می‌داند که من برای رسیدن به آمریکا و زندگی کردن در این کشور، مشکلات و مشقات زیادی را تحمل کردم که حتی گفتن آنها و تکرارشان برایم سخت و توانفرساست.
کد خبر: ۲۰۵۰۴۲

 از دست دادن تمام آنچه که برایش زحمت کشیده بودم طوفان بزرگی بود که همه روحم را به هم زده و آرامشم را از من گرفته بود. همسرم قصد جدایی از من و دخترم را داشت و حتی حاضر نبود یک روز بیشتر هم با ما زندگی کند. این برای من که تصور می‌کردم پس از سال‌های سال رنج و سختی و تلاش بالاخره به ثباتی دست پیدا کرده‌ام که می‌توانم نفس راحتی بکشم عذاب بود. هرچه سعی می‌کردم کاری کنم که همسرم ما را را ترک نکند بی‌فایده بود. روابط تیره و سرد ما هر روز بیش از پیش ادامه پیدا می‌کرد و در این میان تنها من و دخترم بودیم که ضربه می‌خوردیم. می‌دانستم رفتن شوهرم به معنی بی‌پولی شدید برای ما و در نتیجه آغاز بدبختی‌های دوباره من است و دیگر توانش را نداشتم. دیگر نمی‌توانستم تحمل کنم که باز هم بی‌پول و بی‌پناه باشم. تمام زندگیم را این‌طور بودم و دیگر حاضر نبودم آوارگی دخترم که آرزوهای زیادی برایش در سر پرورانده بودم را ببینم.» خانم «لوزکیسور» اهل مکزیک و 34 ساله است. او متهم است پس از بحث و جدل فراوان با همسرش که قصد جدایی از او را داشته است در اقدامی جنون‌آمیز دست به قتل دختر 1 ساله‌اش بریانا زده و سپس گلوی خود را نیز پاره که با رسیدن به موقع به بیمارستان از مرگ حتمی نجات پیدا کرده است. این زن که هنوز مشخص نیست از لحاظ روانی در چه شرایطی قرار دارد بزودی رای نهایی دادگاه را دریافت خواهد کرد. حکم برای او یا اعدام و یا حبس ابد بدون امکان تخفیف در مجازات خواهد بود. من همه زندگیم را با بدبختی گذراندم. زندگی در مکزیک اگر پولی در بساط نداشته باشی مثل زندگی در جهنم است. برای من هر روز مثل هزار سال می‌گذشت. آرزو می‌کردم تا شاید بالاخره  بتوانم از این کشور خارج شده و به جایی بروم که اوضاع بهتری داشته باشم. بیماری، فقر و اعتیاد در خانواده ما بیداد می‌کرد و تحمل این شرایط برای هر کس که حتی دلی از سنگ داشت مشکل بود. از 11 سالگی کار می‌کردم تا شاید بتوانم در هفته پول تکه نانی را بدست بیاورم و کمتر از مادر و پدرم که با 13 بچه زندگی می‌کردند سرکوفت بشنوم. هر چه بزرگ‌تر شدم امیدم به آینده کم‌رنگ‌تر شد. می‌دانستم برای من که نه درس خوانده بودم و نه از دنیا هیچ اطلاعاتی داشتم راه برون‌رفتی وجود ندارد و همه دنیای من به همین جا خلاصه شده است. 20 ساله بودم که ازدواج کردم. ازدواجم با مردی بود که در قاچاق مواد مخدر به آمریکا دست داشت. او از فروشندگان خرد بود و بنابراین باز هم گرفتار بی‌پولی و استرس شبانه‌روزی بودیم تا مبادا او گرفتار شود. 5 سال پر از استرس و فشار را گذراندم تا این که یک روز همکاران شوهرم خبر آوردند که او در درگیری مسلحانه با گروهی از فروشندگان دیگر مواد مخدر زخمی شده است. تا به بیمارستان رسیدم او جان خود را از دست داده بود و صاحبکارانش پول موادی را که او در این درگیری از دست داده بود از من طلب می‌کردند. چند ماهی را مخفیانه و با دردسر زندگی کردم تا بالاخره توانستم کاری پیدا کنم و از شهر خارج شوم. همیشه فکر می‌کردم زندگی پر از مشقت من هرگز پایانی به خود نخواهد دید و من هم مانند هزاران زن مکزیکی دیگر که تمام عمر خود را در نداری و استرس می‌گذرانند زندگی خواهم کرد. تا این که با ایلیاس آشنا شدم. او در رستورانی که من کار می‌کردم مشتری بود و ظاهری که داشت نشان می‌داد از وضع مالی خوبی برخوردار است. آشنایی ما کم‌کم بیشتر شد و من هر روز بیشتر از قبل به او علاقه‌مند می‌شدم و احساس می‌کردم او تنها کسی است که می‌تواند مرا از وضعیتی که داشتم نجات دهد. می‌دانستم که به طور قانونی به آمریکا سفر می‌کند و بنابراین می‌تواند مرا هم با خودش ببرد و من را از شرایطی که داشتم و زندگی با ترس و وحشت از طلبکاران برهاند. یک سال بعد از آشنایی‌مان او به من پیشنهاد ازدواج داد. برای ازدواج با او هیچ مشکلی نمی‌دیدم و در واقع فکر می‌‌کردم بالاخره فرشته نجاتی هم برای من پیدا شده است که همه چیز را تغییر دهد. پس از ازدواج با او به آمریکا سفر کردیم. همه چیز برایم جالب و عجیب بود. تا ماه‌ها در خیابان‌‌ها راه می‌رفتم و تنها به اطرافم نگاه می‌کردم. آدم‌ها و زندگیشان برایم عجیب بود. هر روز که می‌گذشت با خودم فکر می‌کردم در تمام سال‌هایی که در مکزیک زندگی می‌کردم و خواب چنین روزهایی را می‌دیدم بالاخره خدا به من هم نظر کرده و مرا به آرزویم رسانده است. اهمیتی برایم نداشت که ایلیاس چه کاره بود و از چه راهی درآمد کسب می‌کرد؛ تنها چیزی که برایم اهمیت داشت آن بود که از محیط پراسترسی که از بچگی در آن بزرگ شده بودم خارج می‌شدم و می‌توانستم مثل همه آدم‌های دنیا آزادانه زندگی کنم. ماه‌های اول ازدواجمان بهترین دوران زندگی‌ام بود. مدام با خودم فکر می‌کردم حتما خواب می‌بینم که زندگی‌ام ناگهان این طور دستخوش تغییر و تحول شده است، اما درست بود. ایلیاس بیشتر اوقات را در محل کارش می‌گذراند و من در آپارتمان 50 متری که اجاره کرده بود زندگی می‌کردم. وقتی متوجه شدم باردارم، از هیجان می‌خواستم پرواز کنم. داشتن فرزندی برای من که آرزوی آن را داشتم بهترین و زیباترین هدیه دنیا بود. پس از تولد «بریانا» بود که رفتارهای ایلیاس هم تغییر کرد. او هفته‌های متوالی به خانه نمی‌آمد و بهانه می‌کرد که گریه‌های کودکمان اجازه خوابیدن به او را نمی‌دهد و او به ناچار در دفتر محل کارش استراحت می‌کند. ترجیح می‌دادم افکار بد را از خودم دور کنم و در همان بهشت کوچکی که برای خودم ساخته بودم بمانم، اما تولد یک سالگی دخترم بود که شوهرم اعلام کرد بزودی ما را ترک خواهد کرد. حرف‌هایش مثل سنگی بود که به سرم می‌بارید. باورم نمی‌شد.
همه خوشی‌هایم تمام می‌شد. باید به وطنم بازمی‌گشتم و با وجود دختربچه‌ای که عزیزتر از جانم بود مشغول به کار می‌شدم. می‌دانستم وارد شدن بریانا به محیطی که من در آن بزرگ شده بودم سرنوشتی همچون من برایش رقم خواهد زد. به شوهرم التماس می‌کردم، اما بی‌فایده بود. کنترلم را از دست داده بودم و بالاخره دست به کاری زدم که فکر می‌کردم درست‌ترین است. من و بریانا می‌توانستیم هر دو از این دنیا برویم و این همه سختی را تحمل نکنیم، اما بریانا با ضربات چاقوی من رفت و خودم زنده ماندم و اکنون باید داغ دلتنگی و مرگ او را هم با خود بکشم. من قاتل فرزندی هستم که عاشقش بودم.»

مترجم: المیرا صدیقی‌
منبع‌: سی‌بی‌اس نیوز

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها