مکث

هم از معلم کتک می‌‌خوردم هم از محصل‌

اصولا در تمام طول زندگی از مدرسه بیزار بودم؛ بخصوص از دوره دبستان بی‌علت هم نبود؛ سال‌های دبستان من، سال‌های سخت ترس و وحشت و سرما بود. کلاس اول دبستان را سال 1326 در کرمان گذراندم، خوب یا بدش را یادم نیست چون خاطره خاصی در ذهنم نمانده، اما سال 1327 وقتی به خاطر بیماری چشم پدرم (که به نابینایی‌اش منجر شد)‌ و بستری و معالجه شدن در یک بیمارستان خوب، مجبور شدیم به تهران بیاییم و در این شهر ماندگار شویم، با ثبت‌نام در کلاس دوم دبستان و شروع تحصیل در این پایه، ضربانگ بیزاری من از درس و مدرسه هم شروع شد. وقتی آمدیم تهران، زمستان بود؛ زمستانی سرد و سخت.
کد خبر: ۲۰۴۹۵۰

امکانات گرمایشی کم بود؛ همه جا سرد بود. خانه‌ها سرد بود. مدرسه سرد‌تر آنقدر که سرما تا مغز استخوان نفوذ می‌کرد و خاطره‌اش هنوز پس از 60 سال از اعماق ذهنم پاک نشده است؛ اما آنچه از سرما سخت‌تر و استخوان‌سوزتر بود، ترکه معلم‌های بی‌رحم بود. کتکی بود که مرتب، چپ و راست، بی‌بهانه و با‌بهانه از معلم می‌خوردیم. هیچ وقت هم درست نفهمیدیم علتش چه بود؟

مشکلات زندگی یا شرایط سخت معیشتی معلم‌ها بود که باعث می‌شد دق دلشان را سر بچه‌ها خالی کنند یا کتک زدن را یک شیوه تربیتی مفید و موثر می‌دانستند و یا مد و مرسوم بود. نمی‌دانم من فقط می‌دانم و به یاد دارم که کتک می‌خوردیم. هرچه بود کتک زدن بچه‌ها برایشان آنقدر راحت و طبیعی بود که هر روزسر صف (توی دبستان)‌ یک نفر را نشان می‌کردند و می‌آوردند جلوی صف و تنبیه می‌کردند.

کاری که بعدها شبیه آن را در سربازی هر روز می‌دیدم؛ بی‌بهانه از صف بیرون کشیدن و تنبیه کردن را. تنها پناه ما معلم قرآن و شریعت‌مان بود. پیرمرد محترم و نازنین و مهربانی به اسم آقای حسینی که حامی ما بود. به حرف ما گوش می‌کرد و واسطه‌ای برای کتک نخوردن‌مان بود.

در کنار این دو (سرما و کتک)‌ مورد سومی هم بود که هم در دبستان و هم در دبیرستان، حسابی گیج و کلافه و بیزارمان کرده بود از هرچه درس و کتاب بود مخصوصا از نوع ریاضی‌اش، درس‌ها سخت بود. سخت و دشوار و نامفهوم. کتاب‌ها که غیرقابل فهم بود. می‌ماند معلم و امید یادگیری و فهمیدن درس او. که ... راستش، معلم‌ها هم چیزی نمی‌فهمیدند که بخواهند بفهمانند.  یک کتاب حساب داشتیم به اسم «نسترین». (یک کتابفروشی به نام نسترین آن را چاپ می‌کرد)‌ این کتاب عجیب سخت و نامفهوم بود حتی معلممان هم از آن سر در نمی‌آورد.

مثلا یکی از صورت مساله‌‌ها این بود که یک حوض آب داریم، فواره را باز می‌کنیم، حوض پر می‌شود. حالا فواره را می‌بندیم و درپوش کف حوض را یک ساعت باز می‌کنیم، چقدر آب از حوض خارج می‌شود؟

از این مسائل بی‌سر و ته زیاد داشت.

فقط با درس ریاضی این مشکل را نداشتیم. درس‌های دیگر هم گاهی دردسرساز بودند.

یک کتاب دستور زبان فارسی داشتیم که نه معلم از آن سر در می‌آورد و نه شاگرد!

سال اول دبیرستان کتاب هندسه‌ای داشتیم که اگر آن را می‌فهمیدی و یاد می‌گرفتی تا سال ششم دبیرستان، هندسه بلد بودی، قضیه‌ها را می‌شد حفظ کرد، اما توی مسائل می‌ماندی. توی دبستان فقط یک نفر می‌توانست، مسائل را حل کند، مسائلی که حتی معلم‌ها از حل آن ناتوان بودند، پسر باهوشی بود به نام «کوهکن» که بعدها هم دانشگاه فنی تهران رشته مهندسی راه و ساختمان قبول شد.

دبیرستان هم، دوستی داشتیم به نام محسن ملکی که او هم تیزهوش و نخبه بود و متخصص در حل مسائل نامفهوم و لاینحل که او هم در دانشگاه فنی تهران درسش را تمام کرد و الان زنده است.

خلاصه بدبختی‌های روز و توی مدرسه کم بود که شب هم که می‌خواستیم مشق بنویسیم، مساله حل کنیم و درس بخوانیم، باید با نور کم گردسوز (چراغ نفتی‌های قدیمی)‌ کنار می‌آمدیم. آن‌وقت‌ها (50 یا 60 سال پیش)‌ نه تنها امکانات مدرن و فوق مدرن الان نبود که برق هم نداشتیم. یعنی نبود که داشته باشیم.

الان که خاطراتم را مرور می‌کنم، یاد پسر چشم سبزی می‌افتم که صندل به پا داشت. همکلاس بودن با او (سال دوم دبستان)‌ برایم جالب و جذاب بود. آن پسر اسمش محمدعلی سپانلو بود.

یادم می‌آید معلممان هم خانم البرزی بود که فوت شده و خدا رحمتش کند، اما معلمی که خیلی روی من تاثیر گذاشت، دبیر ادبیات من در دبیرستان دارالفنون بود. آقای «محمد شیروانی». که هر چه یاد گرفتم، از او بود و اصلا مسیر زندگی مرا عوض کرد.

عاشق خواجه عبدالله انصاری بود. چند تا از کتاب‌های او را هم تصحیح کرده بود.

مرد باسواد، فهمیده و با جسارتی بود. 28 مرداد با جسارت تمام، از حکومت انتقاد می‌کرد. بعد از انقلاب فهمیدم، دایی رئیس‌جمهور وقت رجایی بود. نمی‌دانم زنده است یا نه؟

خلاصه یادآوری دوران مدرسه (دبستان و دبیرستان)‌ برای من اصلا جالب و خوشایند نیست، مخصوصا دوران دبستان که مرا به یاد «سرما»، «وحشت» و «کتک» می‌اندازد. «درس‌هایی که نمی‌فهمیدیم» و «نمره‌هایی که نمی‌گرفتیم». حتی جرات و جسارت تقلب هم نداشتیم. حساب خود من که جداست. نه تنها از معلم‌ها کتک می‌‌خوردم که در دعوا و درگیری بین بچه‌‌ها هم کتک‌خور دعوا تقریبا بیشتر اوقات من بودم.

یک بچه ضعیف، محزون، آرام و درس‌نخوان که هم از معلم کتک می‌خورد و هم از همشاگردی‌ها.

خاطرات احمدرضا احمدی، شاعر ازدوران مدرسه‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها