بعد از سلام

خاطرات و فراموشی‌

می‌دانید، نوشتن از دفاع مقدس این روزها و این سال‌ها کار دشواری شده است. تلاش برای حرف تکراری نزدن و انتقال دادن احساست، دور از هر چه رنگ و ریا کاری است، کارستان. عرق‌ریزی روح می‌طلبد و صبوری عقل. اما وقتی پای عاشقی وسط می‌آید، مگر می‌شود صبور بود؟
کد خبر: ۲۰۴۷۵۳
خیلی از ما روزهای جنگ را به خاطر نمی‌آوریم. دل نگرانی و تمام آن لحظات اضطراب را که با شنیدن خبر موفقیت یک عملیات به شادی محض بدل می‌شد، تجربه نکرده‌ایم. از جنگ فقط همان آژیرهای قرمز را به یاد می‌آوریم که بازی کودکانه‌مان را قطع می‌کرد تا راهی پناهگاه‌ها و زیرزمین‌ها شویم تا در دلمان هر چه حرف بد بلد بودیم، یواشکی نثار صدام و هواپیماهایش کنیم که چرا بازی‌مان را قطع کرده است؟

خیلی از شماها که حتی همین خاطرات را هم ندارید اما... اما راستش را بخواهید، حتی اگر در دوران جنگ هم به دنیا نیامده باشی، باز نمی‌توانی از آن فاصله بگیری. انگار اگر بخواهی هم نمی‌توانی. وقتی بزرگترها از شادی روز آزادی خرمشهر حرف می‌زنند، از قیافه پر صلابت مادران داغدیده‌ای که با افتخار به تشییع جنازه فرزندان شان می‌رفتند و از صبوری پدرانی که در سکوت و با لبخندی از ته دل فرزند دیگرشان را راهی جبهه‌ها می‌کردند، دیگر نمی‌توانی شانه‌هایت را بالا بیندازی و بگذری.

گذشتن از قصه جنگ، جنگ تحمیلی کار سختی است. اصلا همین کلمه «تحمیلی» آنقدر مظلومیت روی شانه‌هایش حمل می‌کند که بی‌اختیار توجه آدم به آن جلب می‌شود. جنگی که به ما تحمیل شد، همین و بس.
می‌گویند ایرانی‌ها هیچ وقت آغاز کننده جنگ‌هایشان نبوده‌اند. راست می‌گویند! ما هیچ وقت با هیچ کسی سر دشمنی نداشتیم اما انگار از بازی روزگار بوده و هست که همیشه مورد تهاجم و حمله مردمی ددمنش قرار می‌گیریم. اما راستش به نظرم این آخرین جنگ با تمام جنگ‌های دیگر تاریخ‌مان فرق دارد.

قصه این جنگ، فقط یک قصه ساده نبود که با یکی بود، یکی نبود آغاز شود، این قصه با هزاران «بود» مردانی مرد و زنانی شیردل آغاز می‌شود که در پایانش... کمی فکر کنید، جای تک‌تک آنها، همه آنها که شهید شدند و رفتند، همه آن «بود»ها در میان ما بدجور خالی است. نه برای این که باشند تا ما به آنها افتخار کنیم، برای این که باشند و انسانیت و عشق به وطن را به یادمان بیاورند. آخر همه مان می‌دانیم این روزها همه بدجور از خودمان دور شده‌ایم. کاری‌اش هم نمی‌شود کرد. در گیرودار مواجهه سنت و مدرنیته وضع از این که هست بهتر نمی‌شود. اما یادتان نرود ما یک راه برای فرار از این مخمصه داریم و آن دوره کردن گاه و بیگاه قصه جنگ است. قصه جنگی که ناعادلانه بود و ظالمانه، ولی برای ما دلیرانه بود. قصه آدم‌هایی که انگار قرار است دیگر تکرار نشوند. قصه مردمی که ایستادند و ایستادگی را معنایی دیگر گونه بخشیدند. 
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها