نوشته:‌ جیمزمک کیمی - قسمت اول - مترجم:‌ سهراب برازش‌

ضربه‌های مهلک

زنگ تلفن او را از خواب بیدار کرد. گوشی را برداشت و با لحنی کمی ناخوشایند گفت: بفرمایید! «هری هستم. با کمال تاسف باید بگویم که میگ چاو مرده!» کارآگاه بیل گرتس دستش را روی گوشی فشرد و گفت: چی گفتی؟ گفتی میگ مرده؟ «متاسفانه همین‌طور است، بیل. او روی پله‌های خانه‌شان افتاده بود. یکی از همسایه‌ها او را به بیمارستان می‌برد، اما در راه تمام می‌کند.»
کد خبر: ۲۰۳۵۲۴

گرتس در حالی‌که سعی می‌کرد خونسردی‌اش را حفظ کند، گفت: این را می‌دانم که در مسابقه دیشب جراحت مختصری برداشته اما...

«تصور نمی‌کنم که جراحت دیشب او را از پای درآورده باشد. دکتر هم معتقد است که نوع ضربات با ضربه‌های ناشی از مسابقه متفاوت است. شاید ضربات وارد شده با پنجه‌بوکس باشد یا شاید هم با باتوم یا چیزی شبیه آن! هنوز کاملا مطمئن نیستیم، اما به نظر می‌رسد که بعد از ترک باشگاه قاتل یا قاتلان او را گیر انداخته‌اند. »
گرتس که حالا کاملا خواب از سرش پریده بود، گفت: تا چند دقیقه دیگر آنجا هستم.

ماری، همسرش پرسید: میگ؟

گرتس سرش را تکان داد و گفت: مرده. هری می‌گوید احتمالا بعد از مسابقه او را به قتل رسانده‌اند.

چشمان ماری از ترس گرد شد. می‌خواست چیزی بگوید، اما زبانش بند آمده بود.

ساعت 4 صبح بود و شهر تاریک و سرد. گرتس بی‌اختیار می‌راند. میگ‌ چاو مرده بود،‌ گرتس باورش نمی‌شد.
خاطرات گذشته به ذهنش هجوم می‌آورد،  هنگامی که او را برای اولین بار دیده بود. تمام خاطرات مثل آلبوم عکس از مقابل چشمش عبور کرد. در همان اولین ملاقات بود که سرزندگی فوق‌العاده میگ نظرش را به خود جلب کرد. آن موقع گرتس 6 سال جوان‌تر از حالا بود، ولی با این وجود عقیده داشت که آدم در 24 سالگی دیگر جوان نیست.
سربازی‌اش را تمام و با ماری ازدواج کرده بود. ویلی تازه به دنیا آمده بود. کاملا احساس پدری و پختگی می‌کرد، بخصوص دوره‌ای که در باشگاه درس می‌داد.

گرتس مربی بوکس بود و در همان جا بود که میگ را برای اولین بار دید. تعدادی نوجوان در آن سالن کوچک دور و برش را گرفته بودند و او به آنها آموزش می‌داد.

گرتس پرسید: چه کسی اول مبارزه را شروع می‌کند؟

یک‌ نفر از جمع میگ‌ چاو را به جلو هل داد.

در چهره‌های ورزشکاران نوجوان حالتی وجود داشت که آمیزه‌ای بود از امید و انتظار و موذی‌گری. گرتس او را برانداز کرد. پسرک حدود 20 کیلو از او سبک‌تر بود. چهره‌ خوبی داشت. پوستی تیره،‌ موهایی مشکی و موج‌دار که کمی روی پیشانی‌اش ریخته بود، لبخندی ملایم که برق دندان‌های سفیدش را می‌نمایاند.

گرتس پرسید: می‌خواهی مبارزه کنی؟

پسرک شانه‌هایش را بالا انداخت و در حالی که لبخند می‌زد، گفت: فکر نمی‌کنم ایرادی داشته باشد. هر دو دستکش‌های بوکس را به دست کردند. گرتس خیلی مختصر قوانین بوکس را توضیح داد.

سپس مقابل یکدیگر قرار گرفتند.

پسر جوان با تکنیک‌های خاصی گرتس را غافلگیر کرد. بعد از مبارزه گرتس به او گفت: تو تقریبا به همه فوت و فن بوکس مسلطی. من چیز بیشتری برای آموزش به تو ندارم.

میگ به او گفت که قصد دارد بوکس را به صورت حرفه‌ای کار کرده و در مسابقات بین‌المللی شرکت کند. گفت پدرش مرده و او بعد از مدرسه در یک میوه‌فروشی کار می‌کند. همچنین گفت که سه خواهر کوچک‌تر از خودش دارد که باید خرج آنها را دربیاورد.

بعدها گرتس او را به کسانی معرفی کرد که به او در رسیدن به هدفش کمک کردند. آن دو اوقات زیادی را با هم می‌گذراندند و با این‌که گرتس فقط 24 سال داشت جای پدر را برای میگ پر کرده بود. گرتس برایش از لاگرتی که در بوکس حرف اول را می‌زد و نیز دیگر حریفانش می‌گفت. میگ بسرعت پیشرفت کرد و در سن هفده‌سالگی دستکش طلایی را از آن خود کرد. بعدها با رز ازدواج  کرد و صاحب پسری شد. در همان وقت‌ها بود که گرتس پلیس آگاهی شده بود.

میگ اخیرا با پیروزی در دو مسابقه بین‌المللی شهرت زیادی پیدا کرده بود. در مسابقه بعد‌ی‌اش قرار شد به مصاف برایتون برود؛ بوکسوری که نود و یک مسابقه حرفه‌ای انجام داده بود، در حالی‌که میگ تنها بیست مبارزه حرفه‌ای در کارنامه‌اش داشت. خبر این مبارزه در روزنامه‌ها بازتاب وسیعی داشت.  در کمال تعجب همگان،‌ این بار نیز برنده میدان میگ بود.

حالا میگ مرده بود. میگ چاو، آن جوان برازنده که در مسیر شهرت پیش می‌رفت دیگر نبود...

گرتس با عجله وارد اتاق ستوان‌دوم هری شد. در حالی که از شدت ناراحتی می‌لرزید، پرسید: خب تعریف کن ببینم چه اتفاقی افتاده!‌

«تقریبا تمام چیزهایی که تاکنون به ما رسیده تلفنی گفتم. فقط این را اضافه کنم که نظریه پزشکی قانونی می‌گوید ضربه‌های وارده فقط مربوط به مسابقه اخیرش با برایتون نبوده است.

گرتس پرسید: فکر می‌کنی کار چه کسی می‌تواند باشد؟ تینو،‌ بروک یا لاگرتی؟

«مسابقه آخر میگ سود فوق‌العاده‌ای داشت.»

«یعنی مسابقه‌اش با لاگرتی. او برای خیلی‌ها یک بت بود. همان طور که می‌‌دانی لاگرتی با اتحادیه همکاری دارد.»
هری سری تکان داد و گفت: بیل، آیا میگ با اتحادیه ارتباط پیدا کرده بود؟

«نه، اتفاقا دلیل این جنایت هم همین است. مبارزه بزرگی جریان پیدا می‌کند. شرط‌بندی‌‌های کلانی صورت می‌گیرد. شب گذشته هم قضیه این طور بود. روی لاگرتی خیلی شرط‌بندی شده بود. میگ نباید این مسابقه را می‌برده اما برد،‌ چون آدمی نبود که بخواهد عمدا مسابقه‌ای را ببازد. آنها سعی کردند او را وادارند با آنها همراهی کند، اما او این کار را نکرد. آنها هم تصمیم گرفتند گوشمالی جانانه‌ای به او بدهند اما در حین گوشمالی او را کشتند.»

هری با تکان دادن سر حرف گرتس را تایید کرد.

گرتس افزود: بنابراین همه چیز زیر سر لاگرتی است. باید حق آن مردکی را که برای لاگرتی کار می‌کند کف دستش بگذاریم.

هری دستی به چانه‌اش کشید و گفت: کار سختی است. ما مدرکی علیه او نداریم.

گرتس در حالی که به طرف در می‌رفت، گفت: من مدرک را پیدا می‌کنم.

گرتس خوب می‌دانست که بزودی خبر فوت میگ با این عنوان در روزنامه‌ها منتشر می‌شود: میگ چاو، بوکسور نامدار،‌ به قتل رسید. آیا او با مافیای شرط‌بندی در ارتباط بود؟

به این ترتیب آن همه شهرت و شایستگی از بین می‌رفت، اما گرتس اجازه نمی‌داد چنین اتفاقی بیفتد. او هر کاری از دستش برمی‌آمد می‌کرد تا نام خوب میگ در ذهن‌ها باقی بماند.

به سمت خانه میگ رفت و از همسایه‌ای که میگ را روی پله‌ها پیدا کرده بود سوالاتی پرسید.

او گفت به محض دیدن میگ اورژانس را خبر کرده. بعد به منزل میگ رفت و شماره راننده تاکسی‌ای که او را به منزلش آورده بود، گرفت. با راننده تماس گرفت. راننده گفت: چیزی نمی‌دانم. من فقط او را سوار کردم، همین!‌ البته می‌دانستم که او میگ چاو است. همان موقع هم از رادیوی ماشین خبر مسابقه او را شنیدم. بدنش پر از باند و چسب زخم بود. دیدم که پله‌های خانه‌شان را به سختی بالا رفت. برایم عجیب نبود چون از رادیو شنیده بودم که در مسابقه ضربه‌های زیادی خورده.

«کجا سوارش کردی؟»

«نزدیک اسکله»

«آنجا که خیلی از باشگاه فاصله دارد.»

راننده شانه‌‌هایش را بالا انداخت و گفت: فکر کردم شاید بعد از مسابقه جای دیگری رفته بوده.

گرتس احساس کرد که راننده دروغ نمی‌گوید بنابراین اظهاراتش را پذیرفت.

بعد سراغ راننده‌ای رفت که میگ را از باشگاه به اسکله برده بود. شماره‌اش را از لیست تماس‌ها در باشگاه پیدا کرد.

برای ساعت 8 صبح در کافه‌ای با او قرار گذاشت. بعد از سفارش دو فنجان قهوه کارت شناسایی‌اش را به او نشان داد.

«شب گذشته میگ چاو به قتل رسیده است.»

«بله، یک چیزهایی شنیده‌ام.»

«شما او را از باشگاه سوار کردید؟»

«درست است. اما فقط همین.»

«او را کجا بردید؟»

«نزدیکی‌های اسکله.»

«چرا آنجا؟»

«نمی‌دانم. از کجا باید بدانم؟»

«پس بد نیست بدانی که میگ چاو بهترین دوستم بود. کسی او را به قتل رسانده، در واقع بعد از ترک باشگاه در مسیر خانه‌اش با ضربه‌هایی از پا درش‌ آورده، می‌خواهم بدانم که او چه کسی بوده».

«من که گفتم چیزی نمی‌دانم».

گرتس دستش را گرفت و گفت: میگ نگفت که او را به اسکله ببرید، او از شما خواست که او را به منزلش برسانید. بگو ببینم قضیه چیست؟

ناگهان چشمان راننده از خشم درخشید. سعی کرد دستش را بیرون بکشد، بعد فریاد زد: نمی‌دانم. من اصلا هیچ چیزی نمی‌دانم.

دیگر برای گرتس کاملا روشن شده بود که مرد ترسیده است. البته نه از گرتس، بلکه از شخص دیگری. او حدس می‌زد که ترس او از لاگرتی و رفقایش باشد.

گفتگوی آنها به جایی نرسید، بنابراین گرتس تصمیم گرفت سراغ همسر میگ، رز برود. به منزل میگ رفت. رز رنگ‌پریده و شکننده به نظر می‌رسید و تنها لبخند ملایمی بر لبانش بود.

«خیلی متاسفم رز».

رز بی‌آن که حرفی بزند سرش را تکان داد و او را به داخل دعوت کرد.

«حال جانی چطور است؟»

«خواب است».

«گاهی اوقات خوب است که آدم یک بچه 4 ساله باشد».

او فقط سرش را به نشانه تایید تکان داد.

«راستش می‌خواستم بگویم من هر کاری که می‌توانستم کردم تا شاید بتوانم کمکی کرده باشم.

اما تا حالا فقط یک مشت اراجیف دستگیرم شده».

رز خاموش و بی‌حرف نشسته بود، گویی فراموش کرده بود که کسی در خانه‌شان هست.

گرتس گفت: رز، می‌دانم که وقت مناسبی برای پرسیدن چنین سوالی نیست، اما چاره‌ای ندارم. او قبل از مسابقه یک جورهایی عصبی نبود؟ با کسی اختلاف پیدا نکرده بود؟ می‌دانی که منظورم چیست؟

رز جوابی نداد و فقط به زمین چشم دوخت.

گرتس در حالی که لبانش خشک شده بود ادامه داد: رز، جواب این سوال برایم خیلی باارزش است. خوب می‌دانی، یک نفر که شاید... .

رز گفت: بیل، من فقط جانی را دارم. نمی‌خواهم او را هم از دست بدهم.

حالا دیگر گرتس مطمئن شده بود که عوامل این جنایت او را هم تهدید کرده‌اند.

رز گفت: میگ مرده. هیچ کس و هیچ چیز نمی‌تواند شرایط را تغییر دهد و او را به من برگرداند. گرتس سری تکان داد و گفت: باشد رز، فهمیدم. اگر کاری داشتی می‌توانی با من تماس بگیری.

«متشکرم، بیل. تماس می‌گیرم».

*‌*‌*‌

گرتس با افراد مختلفی در باشگاه صحبت کرد، اما کماکان نتیجه‌ای نگرفت. آشفتگی توام با ناامیدی وجودش را در بر گرفته بود.

گرتس به اداره پلیس نزد هری برگشت. آنها تقریبا مطمئن شده بودند که کار، کار لاگرتی است، اما مدرکی برای اثبات نداشتند. آن شب گرتس دیروقت به خانه رفت.

ادامه دارد...

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها