قتل جوان موتور سوار

ساعت 11 شب روز شنبه 11 سپتامبر بود. کمیسر دیکنر که یک روز سخت کاری را پشت سر گذاشته بود، آماده می‌شد تا به رختخواب برود و با یک خواب چند ساعته خستگی را از تن بیرون کند. در همان موقع از مرکز فرماندهی پلیس به وی اطلاع داده شد که یک حادثه دلخراش در خیابان دوکار شرقی رخ داده و مرد جوانی بنام جک ریمس به طرز دلخراشی جان سپرده است.
کد خبر: ۲۰۳۵۲۱

کمیسر با این که خسته و خواب‌آلود بود، اما چاره‌ای نداشت می‌بایستی برای بررسی مرگ جوان به محل حادثه می‌رفت. او به سرعت حاضر شد و لحظاتی بعد به طرف خیابان دوکارشرقی که یکی از خیابان‌های  خلوت شمال شهر بود حرکت کرد. آن شب یک شب کاملا ابری و تقریبا سرد بود. باران آرام و نم‌نم می‌بارید.

کمیسر در کمتر از 10 دقیقه به خیابان دوکار شرقی رسید. این خیابان یک خیابان مسکونی اعیان‌نشین در شمالی‌ترین نقطه شهر در کنار رودخانه هاپکنز قرار داشت. خانه‌های اطراف خیابان همه بزرگ و ویلایی بودند. در انتهای خیابان و در جایی که خیابان به غرب پیچ می‌خورد خودروهای پلیس و آمبولانس دیده می‌شدند و البته چند مامور پلیس و رهگذر تجمع کرده و در حال بحث و جدل بودند.

کمیسر وقتی از خودرواش پیاده شد نگاهی به ساعتش انداخت. ساعت درست 12/23 بود. او نگاهی به اطراف خیابان انداخت و آنگاه به طرف محل حادثه رفت.

در کنار جدول خیابان دوکار که به سمت پایین یک طرفه بود، یک موتورسیکلت غول پیکر که واژگون شده بود نظرها را جلب می‌کرد. تقریبا در فاصله یک متری او نیز جسدی دیده می‌شد که روی آن ملحفه‌ای سفید رنگ انداخته شده بود.

سروان برنادت معاون تحقیق کلانتری منطقه که در محل حضور داشت و از دوستان کمیسر دیکنر بود، با دیدن کمیسر جلو آمد و پس از احوالپرسی گرم در مورد حادثه گفت:

ساعت حدود 30/22 بود که به ما  اطلاع داده شد مردجوانی به نام جک ریمس براثر سقوط از موتورسیکلت جان سپرده است. ما هم بلافاصله موضوع را به نزدیک‌ترین گشت خود اطلاع دادیم و پس از این که گشت ما موضوع را تایید کرد خودمان هم به اینجا آمدیم و با این حادثه دلخراش روبه‌رو شدیم. جک ریمس 23 سال بیشتر سن ندارد. او فرزند یک اشراف‌زاده است. پدرش تاجر است و گویا امشب بعد از این که از خانه دوستش خارج شده چون بر اثر مصرف بیش از حد مشروبات الکلی تعادل نداشته، به زمین خورده و در دم جان سپرده است.
البته اینها ادعای دانیل است. کسی که خبر مرگ او را به پلیس داده است.

سروان برنادت افزود: ما به محض حاضر شدن در محل بدون این که صحنه حادثه را تغییر بدهیم اوضاع را کنترل کردیم. ضمن این‌که در تحقیقات محلی که انجام دادیم هیچ‌کس جز دانیل و جوان دیگری بنام رادفی که او هم مهمان دانیل بود شاهد ماجرا نبودند.

کمیسر از سروان برنادت تشکر کرد و به سراغ جسد مرد جوان رفت. کمیسر به آرامی ملحفه سفید رنگ را از روی جسد کنار زد. چشمان نیمه‌باز جک به آسمان دوخته شده بود. پاهای جسد رو به جدول و سرش در حالی که جای زخمی روی شقیقه‌اش به وضوح دیده می شد رو به خیابان افتاده بود.

مرد جوان یک تی‌شرت سفید رنگ آستین کوتاه، شلوار جین به تن داشت و کفش کتانی او در فاصله یک و نیم متری پاهایش افتاده بود.

هیچ‌گونه آثار ضرب و جرح بر صورت و بدن جسد دیده نمی‌شد. کمیسر پس از این که به دقت جسد جک ریمس را وارسی کرد به بازرسی موتورسیکلت بزرگ وی پرداخت. موتورسیکلت که در فاصله تقریبا یک متری از جسد واژگون شده بود از نوع موتورهای بزرگ و گرانقیمت بود. براثر برخورد موتورسیکلت با زمین آینه بزرگ آن شکسته شده بود و صدماتی به بدنه آن وارد شده بود. در اطراف چیز دیگری جلب توجه نمی‌کرد. در جیب جک موبایل و کیف پولش قرار داشتند. که بر روی گوشی موبایل آخرین زنگی که خورده بود، ساعت 45/21 بود.

کمیسر پس از انجام تحقیق و بررسی پیرامون حادثه به سراغ دانیل مرد جوان 27 ساله که بسیار قدبلند و تنومند بود رفت. دانیل که موهای بلندی داشت و از پشت، آنها را بسته بود با چشمانی قرمز و در حالی که صدایش می‌لرزید به کمیسر گفت: جک و دوست دیگرم رادفی امشب مهمان من بودند. ما از غروب به خانه آمدیم و چون هوا سرد بود ترجیح دادیم تمام وقت در داخل ساختمان باشیم. خودم آشپزی کردم و غذای مورد علاقه بچه‌ها را درست کردم. در این میان متاسفانه جک مثل همیشه در مصرف مشروب زیاده روی کرد. ضمن این که تا توانست سیگار کشید. راستش او امروز حال خوبی نداشت. به خاطر نامزدش با پدرش درگیر شده بود. بعد از صرف شام و در حالی که جک در تمام مدت در خودش بود به یک‌باره تصمیم گرفت از پیش ما برود. هر چه اصرار کردم شب بماند فایده‌ای نداشت. لباس‌هایش را پوشید و به سرعت خانه را ترک کرد. من خیلی نگران او بودم. حالت عادی نداشت. حتی در جلوی در سد راه او شدم اما اصرار داشت که برود. علتش هم بعد از تلفنی بود که به او شد.
مشغول بازی بودیم، جک همچنان بی‌حوصله بود. تلفن‌اش زنگ زد و از ‌آن سوی خط نمی‌دانم به جک چه چیزی گفته شد که یک باره از خود بی‌خود شد. از جا برخاست و قصد رفتن کرد. ما هم نتوانستیم مانع او شویم. خلاصه سوار موتورش شد. هنوز چند متر نرفته بود که به ناگهان موتورش واژگون شد و او بشدت به زمین خورد و در همان حال سرش به جدول کنار خیابان اصابت کرد و وقتی ما بالای سرش رسیدیم نفس‌های آخرش را می‌کشید و لحظاتی بعد هم جان به جان آفرین تسلیم کرد. ما که هاج و واج مانده بودیم تا دقایقی دست و پای خود را گم کرده بودیم و نمی‌دانستیم چکار بکنیم، بعد که به خودمان آمدیم موضوع را به کلانتری اطلاع دادیم. ضمن این که اصلا به چیزی دست نزدیم.

کمیسر از دانیل پرسید پدر و مادر شما در خانه نبودند؟

دانیل جواب داد: نه. آنها یک هفته‌ای است که به مسافرت رفته‌اند.

کمیسر از او پرسید چند سال است که جک را می‌شناسی؟

دانیل با تعمق پاسخ داد: مدت زیادی نیست. من از طریق رادفی با او آشنا شدم. دانیل پسر مهربانی بود. او بسیار دست به جیب بود و هر چه داشت خرج دوستانش می‌کرد. ضمن این که بسیار هم پولدار بود. ولی خب بسیار عصبی و تند مزاج بود و خیلی زود از کوره در می‌رفت و در مصرف مشروب هم بسیار زیاده روی می‌کرد.

وی در پاسخ این سوال کمیسر که شغل شما چیست جواب داد:

من در حال حاضر بیکار هستم. ولی قرار است در شرکت پدرم مشغول شوم. کمیسر چند سوال دیگر از او کرد و سپس به سراغ رادفی که جوانی لاغر اندام و ضعیف الجثه بود رفت. رادفی که قیافه‌ای شبیه افراد معتاد داشت به کمیسر گفت: من تمام اظهارات دانیل را تایید می‌کنم.
متاسفانه جک امشب خیلی زیاده روی کرد و به اخطارهای ما هم توجهی نکرد. او بعد از شام تصمیم گرفت برود. ما هم که می‌دانستیم حال درست و حسابی ندارد تلاش کردیم تا مانع‌اش شویم اما موفق نشدیم. حتی در آخرین لحظه هم من پیشنهاد کردم او را همراهی کنم ولی او با عصبانیت گفت خودم تنها می‌روم و در حالی که تلوتلو می‌خورد من به سختی کلاه کاسکت را سرش کردم. بعد هم او را تا دم در بدرقه کردیم اما چند متر بیشتر دور نشده بود که بشدت زمین خورد و در دم جان سپرد.

رادفی در مورد آشنایی‌اش با جک گفت:

ما 3 سال پیش در یک مهمانی با هم آشنا شدیم و در این مدت هم مثل دو تا برادر بودیم. البته خانواده او از من زیاد خوششان نمی‌آید و همیشه سعی می‌کردند با بدگویی از من نزد جک او را از من دور کنند. ولی جک توجهی نداشت. او جوان خوب و مهربانی بود ولی در همه کاری افراط می‌کرد.

رادفی افزود: از دو روز پیش هم به خاطر نامزدش باخانواده‌اش درگیر شده بود و به‌همین خاطر به خانه نمی‌رفت.

رادفی در مورد شغلش به کمیسر گفت: در کار تکثیر CD هستم و درآمد هم بد نیست.

کمیسر پس از این‌که چند سوال دیگر از رادفی کرد از دانیل خواست تا نگاهی به خانه بیندازد. وقتی دانیل موافقت کرد کمیسر وارد خانه ویلایی بزرگ شد، در سالن نسبتا بزرگ ساختمان، اوضاع بسیار نابسامان بود. روی میز پر از شیشه‌های خالی، بشقاب‌های غذا، پوست میوه و... بود. تلویزیون بزرگ روشن بود و بوی بدی در فضای سالن پیچیده بود. کمیسر پس از آن که نظری به ساختمان انداخت. از سروان برنادت سوال کرد نظرت چیست؟

سروان لحظه‌ای سکوت کرد و بعد آرام گفت: بنظرم مرگ جک مشکوک است.

کمیسر با لبخندی پرسید: چطور مگه؟

سروان با تردید جواب داد: من فکر می‌کنم موضوع یک تصادف ساده نیست؟ کمیسر سرش را تکان داد و گفت: همین طور است. دانیل و رادفی عاملان مرگ جک هستند. هر دو را به جرم قتل عمد دستگیر کنید.

او سپس نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: ساعت نزدیکی‌های یک بامداد است و من هم خیلی خسته‌ام.

آنگاه از سروان خداحافظی کرد و رفت.

کمیسر حداقل 3 دلیل برای دستگیری دانیل و رادفی به جرم قتل عمد جک داشت. حدس بزنید آن 3 دلیل چه بود. اگر ماجرا را به دقت بخوانید حتما متوجه خواهید شد.   

حمید موفق‌

 

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها