در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
سعید را از طریق یکی دیگر از زندانیان سابق که داستان زندگیاش را در همین صفحه خواندهاید، پیدا کردم و زمانی که از او خواستم از سالهای سخت زندگی و عبور از بحران برایم صحبت کند ترجیح داد این کار را به همسرش واگذار کند چرا که معتقد است در آن دو سال دشوار زندان و روزهای پس از آن، این مارال بود که با تحمل مشقت زندگی آنها را حفظ کرد. آنچه میخوانید روایت مارال از ماجرای ورشکستگی شوهرش است:
وقتی برگشتم خانه، از خستگی توان پلک زدن هم نداشتم. تمام بدنم درد میکرد، استخوانهایم تیر میکشید و سردرد دوباره به سراغم آمده بود. دلم یک فنجان چای داغ میخواست، دوش آب گرم و بعد هم ولو روی تخت و تا ساعت 10 صبح فردا بخوابم. راهپلهها را بسختی بالا رفتم. نفسم برید. به پاگرد طبقه سوم که رسیدیم، فرزاد را دیدم. روی پله دراز کشیده و خوابیده بود. بیدارش کردم: فرزاد، فرزاد،مامان چرا اینجا خوابیدی؟ چشمهایش را مالید و خودش را سر داد در آغوشم. بسختی بلندش کردم: بابا کجاست! نمیدانست. چه اتفاقی افتاده است؟ حرفی نزد. یک لحظه دلم آشوب شد. هزار بار مرده و زنده شدم تا کلید در قفل چرخید. چراغها همه خاموش بود و سکوت مطلق. فرزاد را روی کاناپه رها کردم، کلید لوستر را زدم و چشمم به نامهای افتاد که روی تلویزیون چسبیده بود: «مارال جان هرکاری کردم نتوانستم پیدایت کنم. وقت زیادی هم نداشتم. طلبکارها بالاخره کار خودشان را کردند. احتمالا من را به زندان میبرند. شرمندهات هستم. نمیدانم چه پیش میآید. دلم برای تو و فرزاد تنگ میشود. قربانت سعید.»
اشکهایم را نتوانستم کنترل کنم. فرزاد بلند شد و به طرفم آمد: «چی شده مامان، بابا کجاست؟» حالا همان سوالهایی را که من چند لحظه پیش از او پرسیدم، تکرار میکرد. اشکهایم را با پشت دست پاک کردم: «هیچی مامان. بابا رفته مسافرت زود برمیگرده». این جمله را با تردید و مکث گفتم. واقعا سعید باید تا کی در زندان میماند. چه کار میتوانستم برایش انجام دهم. با فرزاد چه میکردم. سردردم بیشتر و بیشتر شد. چشمهایم دیگر نمیدید. کورمال کورمال به آشپزخانه رفتم. قوطی مسکنها را برداشتم و چند تایی قرص بالا انداختم.
نفهمیدم کی خوابم برد. صبح ساعت 6 بود که فرزاد بیدارم کرد. باید میرساندمش مدرسه. همیشه پنجشنبهها این کار را سعید انجام میداد و من تا لنگ ظهر میخوابیدم. تند و سریع لباسهایم را پوشیدم و پسرم را به مدرسه رساندم. موقع رفتن دوباره سراغ پدرش را گرفت و من همان دروغ دیشبی را تکرار کردم. فرزاد همان طور که برایم دست تکان میداد، از در مدرسه رد شد، نفس عمیقی کشیدم. حالا باید چه کار میکردم؟ نمیتوانستم دست روی دست بگذارم. باید هر طور که شده برای آزادی سعید کاری انجام میدادم. قبل از هر چیز باید میفهمیدم چقدر بدهکار است و چند شاکی دارد. سعید عادت نداشت گرفتاریهای کاری شغلیاش را به خانه بکشاند. این اواخر از چهره گرفته و خستهاش متوجه شده بودم اتفاقی افتاده است. آنقدر اصرار کردم تا گفت اوضاع شرکت خراب است. توضیح داد که نساجیهای دیگر هم با مشکل روبهرو شدهاند اما او نسبت به بقیه وضع وخیمتری دارد. چکهایش دست مردم است. کارگران را تعدیل کرده اما هنوز از پس تامین حقوق برنمیآید. کاری از دست من برنمیآمد. جز اینکه دلداریاش بدهم. حتی پیشنهاد دادم دانشگاه را ول کنم اما قبول نکرد. گفت کلی زحمت کشیدهای حالا که سال آخر است، حیف است ترک تحصیل کنی. هرچه گفتم هزینهاش برایمان زیاد میشود گفت خودش یککاری میکند. هفته آخر مجبور شد کارگاه را تعطیل کند. گفت دستگاهها را برای فروش گذاشته تا شاید بتواند پول چند نفری را بدهد. باز هم هرچه اصرار کردم ماشین مرا بفروشد، قبول نکرد و اتومبیل خودش را فروخت و پول کارگرها و یک ماه اجاره عقبمانده کارگاه را پرداخت کرد. میگفت اگر دستگاهها را بفروشد گرفتاریاش حل میشود، اما آن دستگاهها مشتری نداشت و طلبکارها حوصله و صبر.
غرق در این افکار از این خیابان به آن خیابان میرفتم. تا اینکه با صدای بوق ممتد یک ماشین به خودم آمدم. چراغ قرمز را رد کرده بودم و چیزی نمانده بود آن رنو را له کنم. اولین فکری که به سرم زد این بود که پاترول را بگذارم نمایشگاه برای فروش. بعد از آن یک سر خانه پدرم رفتم تا ببینم او میتواند مبلغی قرض بدهد یا نه. پیرمرد حرف درستی زد. گفت پساندازش ناچیز است اما اول باید بفهمیم کار سعید گیر چقدر است بعد دست به کار شویم. سراغ چند نفر از دوستان شوهرم رفتم. هر که ماجرا را شنید افسوس خورد و سری تکان داد اما هیچکس دست توی جیبش نکرد حتی لااقل نپرسید حالا چقدر کم دارید. نفهمیدم کی ساعت 6 بعدازظهر شد. یاد فرزاد افتادم. دلم شور زد. فراموش کرده بودم او را از مدرسه بردارم. باعجله خودم را به خانه رساندم. پسرم دوباره روی در راهپله دراز کشیده بود. گرسنه و خسته بود، خودم هم.
وارد خانه که شدم اول از همه سراغ تلفن رفتم حدسم درست بود. سعید برایم پیغام گذاشته و گفته بود شنبه 9 صبح قرار است او را به دادگاه ببرند. آدرس را یادداشت کردم. بغض بدجوری گلویم را میفشرد اما جلوی فرزاد نمیتوانستم گریه کنم. 9 سال بیشتر نداشت و نمیتوانست شرایط را درک کند. حمام رفتم و زیر دوش تا توانستم هقهق کردم. این طوری سبکتر شدم. یادم افتاد شنبه ساعت 8 صبح امتحان روش تحقیق دارم. گیج شده بودم.
فرزاد را به هر کلک و ترفندی که بود خواباندم. دلش برای پدرش تنگ شده بود و بهانه میگرفت. میگفت قرار بود سعید فردا او را به پارک ملت ببرد. هرچه گفتم خودم میبرمت قبول نکرد. گفت من پاروزدن بلد نیستم. پارک هم بدون قایقسواری کیف نمیدهد. لعنت به این زندگی. درمانده و مستاصل تازه باید به سعید هم فکر میکردم. الان چه میکند. شام چه میخورد. زندانیهای دیگر اذیتش نکنند. اخلاقش آنجا خراب نشود. نکند معتادش کنند.
خدایی نکرده نیاید بیرون دزدی، سارق مسلحی، قاتلی بشود. در بدمخمصهای گرفتار شده بودم. از کودکی هیچوقت در چنین شرایطی قرار نگرفته بودم. 19 سالم بود که سعید به خواستگاریام آمد. پسرداییام بود و او را خوب میشناختم. خودم هم علاقهای به او داشتم و به این ازدواج بیمیل نبودم. سعید آن زمان 23 سال داشت و بعد از فوت پدر و مادرش تنها زندگی میکرد و با ارثیهای که برایش مانده بود، دستش را در بازار بند کرده بود. از همان اول همهچیز روی روال بود. در زندگی من هیچوقت آب از آب تکان نمیخورد. فرزاد که بزرگتر شد به سرم زد بروم دانشگاه، سعید هم موافقت کرد. آنقدر غرق در خوشبختی بودم که مفهوم خوشبختی فراموشم شده بود. درست مثل آدمی که در دریا شنا میکند و خیسی آب فراموشش میشود. به هر حال این اتفاق رخ داده بود و من نه راه پیش داشتم نه راه پس.
تمام جمعه سعی کردم سرم را با فرزاد گرم کنم او را به پارک بردم، بعد سینما و شام هم بیرون خوردیم. بدون ماشین خیلی برایم سخت بود، اما تمام تلاشم این بود که پسرم احساس دلتنگی نکند. روز بعد او را به مدرسه رساندم و با عجله به دادگاه رفتم. سعید را که دیدم دلم هری ریخت. دستبند به او زده بودند. سرش را پایین انداخته و پاهایش را روی زمین میکشید و راه میرفت. به قاضی توضیح داد که کلاهبردار نیست و فقط بد آورده است، اما قاضی جواب داد چون شاکی خصوصی دارد نمیتواند برایش کاری بکند. من هرچه با طلبکارها حرف زدم، التماس کردم، اشک ریختم، دلشان به رحم نیامد. سعید در مجموع 90 میلیون تومان به چهار نفر بدهکار بود.
چطور باید این پول را جور میکردم. وقتی که از سعید خداحافظی کردم، قول دادم هرطور شده این پول را جور میکنم. روز بعد پاترول را فروختم. فقط 5 میلیون تومان دستم را گرفت. پدرم هم پساندازش را که یک میلیون تومان میشد به من داد. هنوز 84 میلیون ناقابل کم داشتم. یک ماه گذشت تا اینکه دستگاههای کارگاه را توانستم بفروشم. من که اصلا خرید و فروش بلد نبودم. پدرم همه جا همراهم میآمد و کمکم میکرد. با خواهش و التماس از شاکیها توانستم دل یکیشان را به رحم بیاورم و به جای چک قبلی یک چک جدید به او بدهم البته 10 میلیون هم نقد به او دادم. چشم به هم زدم یک سال گذشت و شوهرم هنوز در زندان بود. دیگر چارهای برایم نمانده بود جز اینکه آپارتمان را بفروشم. اینطوری رضایت یکی دیگر از شاکیان را هم گرفتم. فقط مانده بودند دو نفر که حتی حاضر نبودند تخفیف بدهند. از وقتی به خانه پدرم نقل مکان کردم توانستم در یک شرکت فروش تجهیزات پزشکی به عنوان منشی استخدام شوم. دانشگاه را هم که کاملا رها کرده بودم. حقوق ماهانهام آنقدر نبود که مشکل را حل کند اما بالاخره از بیکاری بهتر بود. 6 ماه دیگر هم گذشت. سعید از حبس کشیدن خسته شده بود. طلاهایم را فروختم، وسایل خانه از یخچال و گاز تا تختخواب و ... همه را یکجا دادم به یک سمسار. از شرکتی که در آن کار میکردم مبلغی وام گرفتم. یکی از دکترها که همکارم بود هم کمی به من قرض داد ولی باز پول جور نشد. پدرم خانهاش را برای فروش گذاشت و وقتی آنجا را فروخت، رفتیم در یک آپارتمان کوچک مستاجری. واقعا شرمنده او بودم ولی چارهای وجود نداشت. با لطف او رضایت یکی دیگر از طلبکاران را هم گرفتم و آخرین نفر وقتی دید کار به اینجا رسیده کوتاه آمد و با بدبختی و قرض و وام نیمی از پول او را هم جور کردم و بالاخره رضایت داد البته یک چک بابت بقیه طلبش گرفت. روزی که سعید از زندان آزاد شد احساس کردم به اندازه 100 سال پیر شده است. او هم همین احساس را نسبت به من داشت. فرزاد از اینکه پدرش را دوباره بعد از 2 سال میدید سر از پا نمیشناخت و در پوست خودش نمیگنجید. از فردای آن روز سعید دنبال کار رفت و در کارگاه یکی از آشنایانش که زمانی همشان هم بودند به عنوان کارگر شروع به کار کرد. بعد از 6 ماه سرکارگر شد و سه ماه بعد جانشین مدیرعامل. حقوق هردومان بابت قسط و بدهی خرج میشد و پول زیادی برایمان نمیماند. برای همین مجبور شدیم فرزاد را در مدرسه دولتی ثبتنام کنیم. سعید چهار سال در آن کارگاه ماند. یک پیکان مدل پایین خریده بود و شبها تا دیروقت با آن مسافرکشی میکرد. بدهیهایمان سبک شد و سعید بالاخره توانست به صرافت بیفتد تا کار تازهای را شروع کند. با برادر من شریکی مغازهای را در کرج اجاره کردند و ساندویچفروشی راه انداختند.
سه سال هم آن مغازه را داشتند تا اینکه با وام یک موسسه مالی اعتباری، مغازهای در فردیس خریدند و به همان ساندویچفروشی ادامه دادند و آن مشکلات بالاخره به پایان رسید. هرچند این سالها خیلی سخت گذشت اما از اینکه توانستم خانوادهام را حفظ کنم خوشحال هستم. اکنون میفهمم زندگی برای من واقعا بدون شوهر و پسرم معنایی ندارد.
مرجان لقایی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: