در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
حسین از یزد: سلام. نمیدانم از کجا شروع کنم یا از کجای بدبختیهایم بنویسم. میدانی از وقتی چشم باز کردم فقط یک چیز بود که توی سرم زده میشد (البته به نظر خودم) آن هم درس بود. با این که درسهایم را میخواندم، اما اگر یک نمره 19 میگرفتم، انگار آسمان به زمین میرسید.
چون باید نمره من 20 میشد. البته من هم اکثر نمرههایم 20 بود، ولی بابت چند نمرهای که 20 نمیشد همیشه تنبیه میشدم. یکی نبود بگوید آخه بابا جان این همه 20 به این قشنگی را نمیبینید ولی آن یک نمره 5/19 را میبینی و همان را میزنی توی سر من؟ به هر حال هر چی بود، خوب یا بد، این دوره طی شد. البته منظورم دبستان است. در راهنمایی وضع بدتر شد. چون همیشه یک نفر پیدا میشد که به خاطرش سرکوفت بشنوم. که چی؟ چرا مثلا او ریاضی شده 5/19 ولی تو شدی 25/19. آخه این هم شد حرف؟ به خاطر همین چیزها من هم لج کردم. از این رو به آن رو شدم. تمام درسهایم را صفر میگرفتم. به خاطر لجبازی هر چی را که بلد بودم، غلط جواب میدادم. بعد از مدتی بهتر شدند، ولی دوباره شروع کردند و این بار بدتر. از لحاظ روحی بشدت وضعم وخیم شده بود. نه میتوانستم به ورزش مورد علاقهام پینگپنگ برسم و نه به هیچ چیز دیگری. سال سوم راهنمایی بود که بالاخره تصمیم خودم را گرفتم. تصمیم گرفتم دیگر سرکوفت نشنوم. در رشته پینگپنگ در استان نفر دوم شدم. در حالی که میتوانستم به راحتی نفر اول باشم. ولی دوم شدم، آن هم به خاطر چی؟ به خاطر این که روز مسابقه فینال پدرم آمد کنارم و گفت زودتر بازی را تمام کن، باید برویم خانه، درس داری. انصافا خندهدار نیست؟
قبل از این که پدرم بیاید، همه حریفان را بلااستثناء از دم تیغ گذراندم. ولی چه فایده؟ بعد از آن اجازه شرکت در مسابقات کشوری را هم ندادند، چون درس داشتم. من هم خواندم و خواندم. آنقدر خواندم که تیزهوشان قبول شدم. یعنی هم تیزهوشان، هم مدرسه نمونه که خوب بالاخره رفتم سمپاد. یک سال را آنجا گذراندم، ولی چون فشار روحی بالایی را تحمل میکردم، نمراتم 20 نمیشد. از آنجا به زور بیرونم آوردند، بدون این که لحظهای به روحیات من فکر کنند. اصلا زندگی من شده جهنم. نمیدانم چه کار کنم. حالا میخواهم از شما بپرسم، به نظر شما زندگی یعنی درس؟ دیگر نه میتوانم پینگپنگ را ادامه دهم نه درس را... آخر چرا من نمیتوانم آزاد باشم یا مثلا یک روز را با دوستانم بگذرانم؟ شما یک جوری حالی این پدر و مادرها بکنید درس همه چیز نیست، بدون درس خواندن هم میشود زندگی کرد. البته من از درس خواندن فراری نیستم. یک زمانی دوست داشتم درس بخوانم و برای خودم کارهای بشوم، اما حالا دیگه از درس متنفرم. بهجرات میتوانم بگویم همین قبولی دانشگاه که برای خیلیها یک رویاست برای من یک کابوس است. آخ که چه رویاهایی نداشتم. میخواستم دکتر شوم. مریضها را معاینه کنم. افراد فقیر را رایگان عمل کنم و خیلی چیزهای دیگر. خودم را یک شخصیت معروف میدیدم که میخواستم جهان را در مشتهایم بگیرم. ولی آخرش چه شد؟ تبدیل شدم به یک آدم عقدهای که نمیداند عقدههایش را کجا تخلیه کند. چندین سال در رشته کاراته زحمت کشیدم تا دان یک رو گرفتم، اما فکر میکنید چه اتفاقی افتاد؟ یک روز با یک نفر توی خیابان دعوایم شد و او به من ناسزا گفت. من هم نامردی نکردم و چند تا فن ناقابل رویش اجرا کردم. همین کارم باعث شد فک طرف بشکند و باز هم تنبیه پشت تنبیه بود که نثارم شد و البته دیهای که باید پرداخت میکردم. حالا دیگر آینده برای من فقط پینگپنگ است که البته آن هم بیشتر یک رویاست تا واقعیت. فقط به خاطر والدینم درس میخوانم. دکتر میشوم به خاطر آنها، چارهای نیست. باید ساخت. البته نه این که فکر کنید فقیریم و حرص پول در آوردن مادر و پدرم را این جوری کرده، نه! خدا را شکر اینقدر داریم که محتاج کسی نباشم. میدانید دلم از این میسوزد که هر دو تحصیلکرده و با سوادند و تازه یکیشان هم مثلا روانپزشکه. ولی چه سود؟... بگذریم.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: