ستاره‌ای برای تو

کد خبر: ۲۰۳۰۵۷

دختر کنار زن آمد و دستانش را به دور کمر زن حلقه کرد و سرش را بلند کرد.

 برای همین برام چادر دوختی؟! آره؟!

زن خم شد و پیشانی دختر را بوسید.

 اصلا می‌دونی چیه؟! نازنین من بزرگ نشده، خانوم شده، ولی باید قول بده خاکیش نکنه!

دختر سرش را برگرداند و خیره شد به چشم‌های مردی که از پشت شیشه قاب عکس بالای سنگ قبر نگاهش می‌کرد.

 کاش بابایی هم بود و می‌دید، یعنی الان تولد منو یادشه؟! می‌دونه من یه سال بزرگتر شدم؟! می‌دونه مامانی؟!
زن دست‌های دختر را گرفت و زانو زد روبه‌رویش.

 معلومه که می‌دونه، هم می‌دونه هم داره نگات می‌کنه، وگرنه دیشب بهم نمی‌گفت چی بهت بدم.

دختر خندید.

 راست می‌گی مامان؟! بابا گفته که این چادر گل گلی رو برام بدوزی؟!

زن دختر را در آغوش گرفت و خیره شد به قاب عکس.

 نه عزیزم، اینو من بهت دادم، هدیه بابا یه چیز دیگه‌ست.

دختر خودش را عقب کشید.

 چی؟! مگه می‌شه؟! چه جوری بابا کادوی تولد منو بهت داده؟!

 وقتی بهت دادم خودت می‌فهمی.

 آخه چه جوری؟! اگه راست می‌گی کجاست؟! می‌خوام ببینمش.

زن روی زیرانداز نشست. ساک را جلو کشید و جعبه شیرینی و شیشه گلاب را از داخل آن بیرون آورد.

 الان نمی‌شه، اول باید بری این شیرینی‌ها رو که گفتی جای کیک تولد برات بخرم، پخش کنی بعد وقتی اومدی همه چی رو بهت می‌گم، فقط خیلی دور نری، همین دور و برها باش.

دختر اخم کرد.

 آخه؟!

زن جعبه شیرینی را بلند کرد و به دست او داد.

 زودی برگرد، خب؟!

دختر جعبه شیرینی را گرفت.

 چشششم.

زن شیشه گلاب را برداشت و در آن را باز کرد. کمی جلو خزید و کنار سنگ مشکی مرمری نشست. مقداری از گلاب را روی سنگ ریخت و با دست آن را پخش کرد، بعد زل زد به قاب عکس.

 کی فکرشو می‌کرد؟ پارسال همین موقع دور هم نشسته بودیم و نازنین داشت شمع‌های تولدش رو فوت می‌کرد، اما... اما حالا ... ، خیلی طول کشید تا قبول کرد... هنوزم بهونتو می‌گیره.

دست کشید روی نوشته‌های سفید کنده‌کاری شده روی سنگ.

 هواپیمای130C-

سر گذاشت روی سنگ.

 باشه قبول من به قولم عمل می‌کنم، همین حالا بذار نازنین برگرده، ولی یادت باشه که تو... این درست نبود...
قرار بود هر دومون...

دقایقی بعد دختر دست گذاشت روی شانه‌های زن که آرام تکان می‌خوردند.

 مامانی؟! مامانی؟! داری گریه می‌کنی؟!

زن نفس عمیقی کشید، سرش را بلند کرد.

 کی اومدی؟!

دختر نشست روی زیرانداز و دست کشید روی صورت زن که خیس شده بود.

 مامان منم تولد اینجوری رو دوست ندارم، کاش... کاش...

زن دست دختر را گذاشت روی لب‌هایش و بوسید، از جایش بلند شد.

 همه شیرینی‌ها رو پخش کردی؟!

دختر نگاهش را پایین انداخت. زن دست گذاشت زیر چانه او و آرام سرش را بلند کرد.

 ببینم چی شده؟! باز نمی‌خوای با من حرف بزنی؟! مگه دوست نداری بدونی بابا چی به دخترش هدیه داده؟!
هان؟!

دختر سرش را عقب کشید و نگاه کرد به قطرات گلاب که از لبه سنگ به روی خاک می‌چکیدند. زن دست برد سمت کیفی که مقابلش بود. جعبه کوچک قرمز رنگی را از داخل آن بیرون آورد و گرفت مقابل دختر.

 ایناهاش! به دنیا که اومدی پدرت از من قول گرفت وقتی بزرگ شدی این مال تو باشه. دیشب که پدرت اونو از گردنم باز کرد و گذاشتش توی دستم، فهمیدم دیگه وقتش رسیده و من باید به قولم عمل کنم.

دختر آرام سرش را بلند کرد و خیره شد به جعبه قرمز رنگ و ستاره‌های کوچکی که بر اثر انعکاس نور روی کاغذ کادو بر چادرش می‌رقصیدند.

زن جعبه را تکان داد.

 چرا نمی‌گیریش؟!

دختر دست برد سمت جعبه و آن را مقابل چشمانش نگه داشت. آرام سرش را برگرداند به سمت قاب عکس. زن آرام صورت او را به سمت خود برگرداند.

 بازش کن دیگه خانومی؟!

دختر با یک دست جعبه را گرفت و با دست دیگر چسب‌هایی را که روی کاغذ کادو بود، باز کرد و گذاشت روی لبه سنگ و خیره شد به آن.

زن خندید.

 فکر می‌کنی توش چیه نازنین؟!

دختر شانه‌هایش را بالا انداخت و آرام در جعبه را باز کرد.

 واااااای مامان... این... این که پلاک باباست؛ همونیه که بابا به شما داده بود... همونیه که بهش می‌گفت...

زن دست کشید روی گونه دختر و لبخند زد.

 ستاره، آره، همونیه که بهش می‌گفت ستاره، حالا هم ازم خواسته تا این ستاره‌رو بدمش به تو.

دختر زنجیر پلاک را با انگشت شست و اشاره بلند کرد و با چشمانش تاب خوردن آن را دنبال کرد.

 مامانی واقعا اینو میدی به من؟! آره؟! پس... پس خودت چی؟! شما که دیگه گردنبند ندارید...

فروزان کیا

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها