عادت می‌کنیم‌

سینا 18 ساله: سلام دوستان. سپهری نوشته: «نخست باید حرفی برای زدن داشت و آن وقت رفت در پی روش حرف زدن» خیلی فکر کردم که چی می‌خواهم بنویسم. نتوانستم ننویسم. ماجرا از نوشته‌های سهراب شروع شد. چند وقت بود که خودم دیوانه شده بودم، ولی سهراب مرا تا نزدیک در تیمارستان برد. آن قدر نوشته‌هایش با من بازی کرد که حس کردم باید بنویسم.
کد خبر: ۲۰۱۵۲۲
 بنویسم برای شماها خوش به حال قدیمی‌ها. اون اولی‌ها نه. این آخری‌ها هم نه. چیزی بین این دو تا. اون وقت‌ها این همه امکانات و کامیپوتر و مرسدس بنز و بی‌ام و و موبایل و اینترنت و کوفت و زهرمار نبود. آدم‌ها اگر می‌خواستند برای دیدن وقت داشتند. سهراب نوشته: «تماشای سیب وقت می‌خواهد و تماشا با شتاب زندگی ما ناسازگار است.» خیلی‌ها می‌گویند باید عادت کرد، ولی بعضی‌ها هم مثل معلم من می‌گویند؛ «باید عادت کنی که عادت نکنی». واقعا می‌شود؟ در زندگی فقط عادت می‌کنیم. به خانه‌ها، به درها، به همسایه‌ها، به آلودگی هوا، به هم، به پنجره‌های بسته، به دیدن آشغال کنار سطل بزرگ زباله، به گربه‌ها، به ترافیک، به سرعت‌گیر، به غر زدن، به آسمونی که آسمون نیست، به زمین، به‌دنیا و... آرزو دارم بروم توی یک صحرا و داد بزنم. جیغ بکشم. جیغ بنفش. آرزو دارم بروم توی یک مزرعه و با خوشه‌ها حرف بزنم. آرزو دارم زیر درخت بنشینم و به دنیا نگاه کنم.
دوست دارم به جای این‌که زیر کولر چرت بزنم، زیر سایه یک درخت دنیا را ببینم. سهراب نوشته: «سال‌ها پیش در بیابان‌های شهر خودمان زیر درختی ایستاده بودم. ناگهان خدا چنان نزدیک آمد که من قدری به عقب رفتم.»
سهراب این‌جوری است. باهات بازی می‌کند. با روحت ور می‌رود. قلمش را انگار در عمق جانت فرو می‌کند. خیلی وقت است که حواسم به زندگی نیست. حواسم پرت شده. وقت درس خواندن، وقت تلویزیون نگاه کردن حتی وقت نماز خواندن حواسم به دنیا نیست. شاید هم به‌خاطر کتاب‌های روان‌شناسی خواهرم است. نمی‌دانم. همه‌اش بیماری. پارانویا، اسکیزوفرنی، ضعف روانی، افسردگی، خود بیمارانگاری... گاهی دیوانه می‌شوم و می‌خواهم بپرم. در این دنیای پر از سرعت‌گیر، گیر افتاده‌ام. همه زندگی‌ام از روی سرعت‌گیر رد شدم. دوست دارم پایم را روی پدال گاز فشار بدهم و بدون ترمز کردن از روی سرعت‌گیر رد شوم. لذت عجیبی دارد. اگر دوستی کمکم کن. شاید چون تنهام. شاید چون تنهایی‌ها به چشم نمی‌آید. نمی‌دونم. افکارم مبهم و گره خورده و تاریک و گنگ و سوخته‌اند. یک لحظه روشن، یک لحظه تاریک. مثبت، منفی. حد وسط نداره، اما هنوز هم دلم به چند رکعت نمازی خوش است که با حواس پرتی می‌خوانم. شاید  تو بگو!
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها