در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
ماهان 17 ساله: نمیدانم از کجا شروع کنم و چه بنویسم. از دردهای کهنهای که آزارم میدهند کابوس من در آبان ماه یک سال سرد شروع شد و من خواسته یا ناخواسته به این دنیا پا گذاشتم. دوران کودکی را بسرعت سپری کردم و بعد به ده، یازده سالگی رسیدم. روزهای سختی نبود. آن روزها تازه فهمیدم با بقیه هم سن و سالهای خودم فرق دارم. همیشه تنهایی را انتخاب میکردم و شادی را دوست نداشتم و بودن در یک محیط شاد بیشتر از چند دقیقه برایم لذتبخش نبود. بله، من با بقیه فرق داشتم. پسری که از 12 سالگی هر شب معدهاش را با دیازپام و یک سری قرص و دوای دیگر پر میکرد و به جای مثل بقیه بودن هنوز ساعت 9 نشده به خواب عمیقی فرو میرفت و تا صبح فردا حتی زلزله هم بیدارش نمیکرد. الان که اینها را مینویسم حلقه اشک در چشمهایم پر شده که نمیگذارد کاغذ را ببینم. دکترها میگفتند علائم افسردگی حاد نشاندهنده، است. روزها به سختی سپری میشدند و من افسرده و افسرده تر. تا به 1514 سالگی و دوران بلوغ رسیدم. همه به من میگفتند، غیرعادی! نمیدانم تا حالا شده با خودت فکر کنی، هیچ چیز برای از دست دادن یا بهدست آوردن نداری یا حتی فکر کنی اصلا چرا زندهای؟ نه مطمئنم که نشده. این سوالها سالهاست که فکر مرا مشغول کرده. الان 17 ساله هستم و هیچچیز در این دنیا برایم اهمیت ندارد. شدهام یک آدم بیعرضه و غمگین که شبها را تا صبح بیدار مینشیند و مثل دیوانهها به یک نقطه خیره میشود. مهمترین دلیل نوشتن این نامه، این است که همصحبتی ندارم و شما میپرسید چرا؟ چون این حرفها را به هر کسی میزنم، میگوید؛ طبیعی است. عوارض نوجوانی است! آنها حتی نمیدانند که من حالا دیگه یک جوانم. امروز که نامه سحر از تهران را میخواندم، در دلم خروارها حرف بود که میخواستم بگویم. سحر خانم روی صحبت من با شما و بقیه نسل سومیهاست. من حرفهایی مثل «بدترین شرایط زندگی تو آرزوی یک نفر دیگر است» یا «ناامیدی بزرگترین گناه است» را زیاد شنیدم، اما باور کن برای من، یک پسر 17 ساله امیدی به آینده نمانده و ستیغ کوهها با قعر دریا و روشنایی روز با تاریکی شب فرقی نمیکند. این حرفها بیمعنی است. ادامه این زندگی، برایم خیلی سخت است. تنها امیدم درس خواندن است که حالا یکی دوسالی است افت تحصیلی دارم. آن هم نزدیک کنکور و سال سوم رشته ریاضی. بله من یک آدم غیر عادی هستم. آدمی که در اوج خنده در چشمهایش اشک جمع میشود و بیدلیل ساعتها گریه میکند.
شاید حرفهای من برای شما خندهدار باشد یا حتی برعکس تا آخر این نامه حس همدردی با من داشته باشید. به هرحال شاید کسی پیدا شد که تا دیر نشده بخواهد، کمکم کند و دستم را بگیرد.
خیلی تنها و خستهام. خسته از تظاهر به ایستادن. همیشه سعی میکنم بخندم و خودم را شاد نشان بدهم، چون اصلا حوصله حرفهای بزرگترهایی را که بیرون گود نشستهاند، ندارم. ممنون که به حرفهایم گوش دادید.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: