این هفته رفته‌ایم سراغ اولین‌های علیرضا زرین‌دست‌

می‌خواستم قهرمان کشتی جهان شوم‌

رعد و برق زیادی در آسمان می‌زد. احتمال می‌رفت که هر لحظه صاعقه‌ای زیبا آسمان را روشن کند. دوربین را روی سیستم اتوماتیک با مکث 30 ثانیه تنظیم کرد و آن را گذاشت پایین پله‌ها؛ پله‌هایی که منتهی می‌شد به پشت‌بام.
کد خبر: ۲۰۱۵۱۷

شاتر را زد و خودش کناری ایستاد. درست همان موقع صاعقه‌ای زیبا و خیره‌کننده سرتاسر آسمان را فراگرفت. نگاتیو 15  10 ثانیه نور خورد و حرکت صاعقه در آن ثبت شد.

طبیعت و خلاقیت علیرضای 14 ساله دست به دست هم دادند تا عکسی زیبا خلق شود؛ عکسی که بعدها تحسین خیلی‌ها از دوست و آشنا و فامیل گرفته تا عکاسان باتجربه را  برانگیخت. همان زمان‌ها بود که علیرضا استعداد ذاتی‌اش را یافت. نیرویی که در وجود او بود و باید شکوفا می‌شد.

او بعدها با تکیه بر همین استعداد و پرورش آنها توانست نامش را در عرصه فیلمبرداری جاودانه کند؛ نامی که حالا برای خیلی‌ها آشناست، «علیرضا زرین‌دست».

زرین‌دست سال 1324 در تبریز به دنیا آمد. حضور در خانواده‌ای هنردوست و خواهر و برادرهای هنرمند و اهل تئاتر و ادبیات از همان کودکی او را نیز علاقه‌مند به وادی سحرانگیز هنر کرد، آنقدر که شاید هر روز جای خالی او را در مدرسه و روی نیمکت کلاس درس می‌شد دید و در عوض یک صندلی در سالن سینما و تئاتر اکثر اوقات متعلق به او بود.

زرین‌دست از همان ابتدای تحصیل به تهران آمد و در 17 سالگی شانس و فرصت حضور در حوزه سینما را به لطف و یمن وجود برادر بزرگ‌ترش محمد که اتفاقا تهیه‌کننده و کارگردان سینما هم بود، پیدا کرد.

خلاقیت منحصربه‌فرد او که حالا خودش را در عکس‌هایش نشان می‌داد جای او را در اولین گروه که به آن تحمیل شده بود و در دل تهیه‌کننده و کارگردان محکم و تثبیت کرد.

دست طلایی سینمای ایران کارش را در حوزه سینما و فیلمبرداری به عنوان دستیار فیلمبردار شروع کرد و توانمندی خاص و ویژه به همراه پرکاری و مسوولیت‌شناسی‌اش روابط محکم و صمیمانه‌ای را با عوامل پروژه‌های مختلف سینمایی، مخصوصا کارگردان‌ها و تهیه‌کننده‌ها برایش به همراه داشت که بی‌تاثیر در پیشرفت و موفقیتش نبود.

زرین‌دست عنوان فیلمبردار بیش از 30 فیلم و مدیر فیلمبرداری 52 فیلم را در کارنامه هنری خود به ثبت رساند، اما آنچه اسم او را پرآوازه و در حوزه سینما ماندگار کرد هوشمندی، خلاقیت و توانمندی که مختص علیرضا زرین‌دست است؛ چیزی که باعث متفاوت کردن او و کارهایش از دیگر فیلمبردارها و حتی هنرمندان شده است. نیرویی که باعث می‌شود با کمترین امکانات سینمایی کارهایی انجام دهد که فیلمبردارهای مطرح دنیا با بهترین و بیشترین امکانات انجام می‌دهند تا همطراز بهترین‌های عرصه سینمای بین‌الملل قرار گیرد و جوایز داخلی و بین‌الملل زیادی را به دست آورد.

دست‌طلای سینمای ایران، زرین بودن دست و فکر خویش را خواست و هدیه الهی می‌داند و همیشه قدردان و سپاسگزار آن است.

چطور وارد دنیای سینما و حرفه فیلمبرداری شدید؟

برادر بزرگ‌تر من  محمد  تهیه‌کننده و کارگردان سینمای ایران بود. زمانی که من 18 - 17 ساله بودم، او در حال ساخت فیلمی به نام «هاشم خان» بود. از عشق و علاقه من به حرفه و هنر سینما هم خبر داشت، برای همین شاید تصمیم گرفت این فرصت را در اختیار من قرار دهد.

خودش کارگردان فیلم بود. من را هم وارد آن پروژه کرد و در گروه فنی به کار گرفت.

خواست در آن حال و هوا و شرایط قرار بگیرم و به نوعی سرگرم شوم. راستش یک جورهایی به آن گروه تحمیل شده بودم، چون نه کار خاصی بلد بودم و نه انجام می‌دادم، فقط توی گروه می‌چرخیدم و خودم را سرگرم می‌کردم. شاید چون برادر کارگردان بودم تحملم می‌کردند و کاری به کارم نداشتند. با همه بیکاری و به درد نخور بودنم، یک دوربین عکاسی داشتم که خیلی هم پیشرفته نبود و همیشه همراهم بود. گاهی هم از صحنه‌های فیلم برای خودم عکس می‌گرفتم. (این را بگویم که من از سال‌ها پیش‌تر از این برای دل خودم عکاسی می‌کردم.)

دست بر قضا، بر حسب اتفاق یا هر چیزی که اسمش را بگذارید، عکس‌هایی که عکاس گروه فیلمساز  گرفته بود، خراب شد و تهیه‌کننده خیلی زود، متوجه شد که «ای‌ وای!» هیچ عکسی برای ارائه به مطبوعات و رسانه‌ها ندارند.
شاید حواسش بود که من با دوربین شخصی‌ام گاهی عکس می‌گرفتم. سراغم آمد تا عکس‌هایی که گرفته بودم، نشانش بدهم شاید به درد خورد! (البته من از اتفاقی که افتاده بود خبر نداشتم.) نگاتیو عکس‌ها را در اختیارشان گذاشتم.

نگاتیوها ظاهر و عکس‌ها چاپ شد و اتفاقا خیلی هم مورد توجه قرار گرفت!

اصلا دور از انتظارشان بود! تصورش را هم نمی‌کردند که عکس‌های یک جوان 18 - 17 ساله بی‌تجربه آنقدر خوب از آب درآید!

اولین عکس‌هایی که از فیلم «هاشم خان» در مطبوعات چاپ شد عکس‌های من بود. این اتفاق باعث شد یک جورهایی جایگاه قرص و محکمی در گروه پیدا کنم.

بعد هم یواش یواش به اعضای گروه و کار آنها نزدیک شدم. گروه کم‌کم مرا به بازی گرفت و کارهای مختلفی را از من می‌خواست. جایگاه من هم در گروه تثبیت شد و کارم را به عنوان دستیار فیلمبردار شروع کردم چون فیلمبرداری را خیلی دوست داشتم.

اگر برادرتان آن روز (سر فیلم هاشم خان)‌ شما را با خودش به گروه نمی‌برد یا به قول خودتان به گروه تحمیل نمی‌کرد، فکر می‌کنید باز هم فیلمبردار می‌شدید؟

البته، وقتی آدم به چیزی علاقه‌مند باشد و چیزی را بخواهد، فرصت رسیدن به آن در اختیارش قرار می‌گیرد. آن روز آن فرصت در اختیار من گذاشته شد چون خیلی علاقه‌مند به این حرفه بودم. (شاید اگر برادرم آن فرصت را در اختیارم نمی‌گذاشت، کس دیگری در جایی دیگر این فرصت را به من می‌داد.)

اولین بار چه زمانی احساس کردید به این هنر علاقه دارید؟

عشق و علاقه من به این هنر برمی‌گشت به دوران کودکی‌ام و خانواده و محیطی که در آن بزرگ شدم.

خانواده ما هنردوست و اهل هنر بود. به یاد دارم که 6 - 5 ساله بودم. آن وقت‌ها ساکن تبریز بودیم. برادر و خواهرهای بزرگ‌تر من به ادبیات و تئاتر بسیار علاقه‌مند و در زمینه تئاتر و بازیگری خیلی فعال بودند. من، هم تماشاگر این تئاترها و شاهد فعالیت‌های هنری شبانه‌روزی آنها بودم و هم اگر حرف و حدیثی در خانه و بین اعضای خانواده ما بود، راجع به تئاتر و سینما و این جور چیزها بود. من هم از همان کودکی علاقه‌مند شدم آنقدر که بیشتر وقتم در سالن‌های تاریک سینما به دیدن فیلم می‌گذشت تا مدرسه رفتن و درس خواندن!

شما سال‌ها پیش از آن که به کار فیلمبرداری فیلم مشغول شدید عکاسی می‌کردید. (که درواقع مقدمه فیلمبرداری نیز هست)‌ یادتان می‌آید اولین عکس‌هایتان را در چه سنی گرفتید؟

بله. من با دوربین عکاسی و ابزار و وسایل آن تقریبا از 9 سالگی آشنا شدم و از همان زمان هم عکاسی می‌کردم البته جسته گریخته و برای خودم. علت آشنایی من هم با عکاس و ابزار و وسایل آن برادرم بود. (برادرم برای به دست‌آوردن هزینه تحصیلش و هم به خاطر کمک به مخارج خانواده، علاوه بر بازیگری در تئاتر‌های لاله‌زار، پارس و... توی یک عکاسی هم کار می‌کرد و همین باعث نزدیکی من به عکاسی و آشنایی با این هنر شد)‌
اما از عکس‌هایی که آن موقع گرفتم که قابل‌‌توجه هم باشد چیز خاصی در ذهنم نیست.

اولین عکس خوبی که گرفتید و هنوز آن را به یاد دارید؟

عکس زیبایی بود از یک صاعقه در آسمان که با توجه به سن کمی که داشتم یک شاهکار محسوب می‌شد. هر کس آن را می‌‌دید فکر می‌کرد یک عکاس با تجربه 40 - 30 ساله آن را گرفته نه یک پسر بچه 14 ساله.

خانه ما آن وقت‌‌ها، امیرآباد شمالی بود. یادم می‌آید هر شب در آسمان رعد و برق می‌زد و بعد هم باران می‌گرفت.
من تماشای این صحنه را خیلی دوست داشتم. پدیده شگفت‌آوری بود. جزیی از قدرت لایتناهی خداوند متعال.
خیلی دلم می‌خواست از صاعقه عکس بگیرم و یک روز این کار را کردم. البته با شگرد خاص که حامل تراوش ذهنی خودم بود. دوربین عکاسی را گذاشتم پایین پله‌ها؛ پله‌هایی که منتهی می‌شد به پشت بام. به قول خودمان خرپشته.

در پشت‌بام را باز کردم و خودم ایستادم کنار در، دوربین را روی سیستم اتوماتیک با مکث تنظیم کردم.

(وقتی شاتر را می‌زدی، حدود 30 ثانیه مکث می‌کرد. بعد عکس می‌گرفت و نگاتیو حدود
15 -10 ثانیه نور می‌خورد.)

درست وقتی دوربین را روی پله گذاشتم و شاتر را زدم، لطف و خواست خدا بر این قرار گرفت که همان موقع صاعقه بسیار زیبایی در آسمان ظاهر شد. (البته من فقط، احتمال صاعقه‌زدن را می‌دادم)‌ حرکتی که صاعقه داشت بخاطر نوع تنظیم دوربین، در نگاتیو ثبت شد که نتیجه آن عکس بسیار زیبایی از یک پدیده زیبای طبیعت بود. آن عکس آنقدر قشنگ بود که توی فامیل و دوست و آشنا دست به دست می‌شد. حتی برادرم آن را به یک دوست عکاسش نشان داد که او را نیز خیلی تحت‌تاثیر قرار داده بود.

اولین حسی که به شما دست داد بعد از دریافت این همه تشویق و تحسین چه بود؟

جدای از شادی و خوشحالی کودکانه‌ای که از آن همه تشویق و تایید داشتم، حس جالب دیگری نیز در من ایجاد شد. خلاقیتی که به خرج دادم برای گرفتن آن عکس و نتیجه‌اش را در عکس و بعد هم در تحسین و تایید دیگران دیدم، مرا به فکر فرو برد که یک چیزهای پنهانی وجود دارد که هیچ‌کس قرار نیست آنها را کشف کند و کشف و مدیریت آنها فقط به عهده خود من است. فکر کردم باید این توانایی و خلاقیتی که در وجود من قرار داده شده شکوفا کنم و از آن بهره بگیرم برای تثبیت موقعیت خودم در آینده به عنوان یک هنرمند خلاقی که تفاوت‌هایی با دیگران دارد؛ تفاوتی که آن را مرهون همان لطف و هدیه خداوندی می‌داند.

(چون من این خلاقیت هنری را هدیه و عنایت پروردگار می‌‌دانم که در وجودم به امانت قرار داده است.)

یعنی شما واقعا در آن سن و سال این‌طوری فکر می‌کردید؟! و چنین حسی داشتید؟!

بله. واقعا چنین حسی داشتم. البته حالا نه این که فکر کنید خیلی فکورانه و فیلسوفانه به این قضیه نگاه می‌کردم. اما به طور ناخودآگاه این فکر و این احساس در من به وجود آمد ولی خب در حد و اندازه سن و سالم.

البته من در همان کودکی نه‌تنها خیلی فکر می‌کردم بلکه افکار و تصورات بزرگی هم در سر داشتم. مثلا تا سن 16 سالگی تصمیم داشتم قهرمان کشتی جهان شوم.

چون استعداد فوق‌‌العاده خوبی در این زمینه داشتم. برای تمرین هم که می‌رفتم اغلب مربیان سعی داشتند مرا در گروه خودشان وارد کنند. اغلب افراد بزرگ‌تر از خودم را شکست می‌دادم و مقام‌های خوبی در سطح خودم می‌آوردم. ولی تقریبا اواخر 17 سالگی به قدری از کشتی بدم آمد که تا ابد آن را فراموش کردم و کنار گذاشتم.

اواخر 18 سالگی فکر کردم که این چه کاری است،‌ کشتی واقعی را باید با زندگی گرفت. باید فنون برنده شدن را در زندگی یاد بگیرم.

اولین دوربین عکاسی که از کسی گرفتید یا آن را خریدید و با آن عکاسی کردید، چه بود؟

یک دوربین مدل زایسیگون فانوسی بود که نگاتیو 120 میلی‌متری می‌خورد.

خودم آن را خریدم،‌ در 13 سالگی.

عکاسی دریچه‌ای نو و متفاوت از زندگی به روی انسان وا می‌کند و کسی که به سمت هنر عکاسی می‌رود، دنیای خاص را کشف می‌کند که دیگران از آن محرومند.

شما کارتان را در عرصه فیلمبرداری با دستیاری شروع کردید. اولین فیلمی که در آن به عنوان دستیار فیلمبردار حضور داشتید؟

فیلم «وسوسه شیطان» که البته هیچ پلانی هم در آن نگرفتم.

و اولین صحنه‌ای که فیلمبرداری کردید؟

یک سکانس در فیلم «بیگانه بیا» به کارگردانی «مسعود کیمیایی»

چه سالی؟

سال 1347 یا 1348.

یادتان هست از چه صحنه‌ای فیلم گرفتید؟

در آن فیلم من به عنوان دستیار فیلمبردار کار می‌کردم که البته روابط بهتری با کارگردان داشتم نسبت به خود فیلمبردار، آن‌هم به خاطر برخوردی بود که بین کارگردان «مسعود کیمیایی» و فیلمبردار «مرحوم مصطفی عالمیان»‌ طی کار رخ داده بود. این برخورد باعث ایجاد کدورت بین آن دو نفر و نزدیکی بیشتر کیمیایی به من شده بود تا آنجا که بیشتر پلان‌ها را به من توضیح می‌داد تا فیلمبردار فیلم.

ما یک صحنه را فیلمبرداری کردیم و در حال جمع کردن وسایل بودیم که چند تکه ابر پنبه‌ای سفید بسیار زیبا در آسمان پیدا شد و اتفاقا درست آمد روی ساختمان ما.

حرکت ابرها به قدری زیبا بود که نتوانستم از آن بگذرم. سریع دوربین را آماده کردم.

سرعت دوربین را از 24 فریم به 16 - 15 فریم پایین آوردم و حرکت ابرها را تا رسیدن به بالای ساختمان فیلمبرداری کردم.

کیمیایی، وقتی کپی کار را دید، از آن پلان آنقدر خوشش آمد که آن را آخرین پلان فیلم «بیگانه بیا» ‌قرار داد. این اولین پلانی بود که من فیلمبرداری کردم.

و احساستان بعد از اولین فیلمبرداری؟

این شوقی که در من بود برای فیلمبرداری برمی‌گشت به ماه‌ها پیش از شروع فیلمبرداری فیلم.

این ذوق و شوق و خواستن، آنقدر در من شدت گرفته بود که شبیه فنری شده بودم که آن را فشرده‌اند و این فنر منتظر فرصتی بود که از آن فشار رها شود، نفس راحتی بکشد و بگوید «من هستم»!‌

حسم نسبت به اولین فیلمبرداری‌ام، این بود که به همه، با صدای بلند، بگویم، من هستم!

اولین فیلمی که در آن به عنوان فیلمبردار حضور داشتید؟ (و نه دستیار فیلمبردار)‌.

فیلم «شکوه قهرمان» که مربوط می‌شد به سال 1349 تا 1350

اگر بخواهید از اولین مشوق‌هایتان یاد کنید از چه کسانی نام می‌برید؟

در اغلب فیلم‌هایی که به عنوان دستیار فیلمبردار در آنها حضور داشتم، بیشتر عوامل فیلم از جمله کارگردان‌ها، بازیگران و حتی خود فیلمبردار‌ها مثل مرحوم مصطفی عالمیان بسیار به من اعتقاد داشتند، تشویق و حمایتم می‌کردند و به من فرصت و موقعیت می‌دادند که اغلب کارها را خودم انجام دهم.

(حالا یا از بزرگ‌منشی ایشان بود یا از راحت‌طلبی‌شان که کارها را به من می‌سپردند...  خنده  به هر حال به نفع من بود)‌.

مثلا یکی از تشویق‌هایی که هنوز یادم هست و تاثیر زیادی در من گذاشت، تشویق یک بازیگر بود در یک فیلم (فیلم خشم کولی، سومین فیلمی که در آن دستیار فیلمبردار بودم، مرحوم فردین هم یکی از بازیگرهای آن بود. در آخرین روز فیلمبرداری و بعد از گرفتن آخرین پلان، در مراسم خداحافظی خطاب به جمع گفت: «من به یک چیزی اعتقاد و اطمینان دارم، اونم این که جوانی توی این پروژه سینمایی بود که مطمئنم آینده سینمای ایران به این جوان بستگی دارد!»

و من هیچ‌وقت این حرف را فراموش نکردم و نمی‌کنم. این تعریفی بود که خیلی به من روحیه و انگیزه داد. توی همان فیلم کارگردان (اسماعیل ریاحی)‌ هم به نوعی دیگر مرا تشویق کرد.

وقتی رفتم برای تسویه‌حساب، مبلغی به اندازه همان مبلغ دستمزد به من اضافه داد به عنوان پاداش بابت کارایی که بیشتر از یک دستیار فیلمبردار برایشان داشتم.

همه اینها مرا تشویق می‌کرد برای مصمم‌تر و بهتر کار کردن. ضمن این‌که از برادرم نیز به عنوان کسی که اولین فرصت را برای حضور در سینما در اختیارم گذاشت و همواره حامی و مشوقم بود نیز سپاسگزارم.

اولین پاداش یا جایزه‌ای که برای فیلمبرداری گرفتید برای چه فیلمی و چه سالی؟

فکر کنم سال 1351 یا 1352 بود برای فیلمبرداری فیلم «مسلخ» که از طرف کاخ جوانان به عنوان بهترین فیلمبردار جوان سال انتخاب شدم.

یادتان هست این اولین جایزه که معمولا بسیار هم عزیز است چه بود؟

نه!‌ چون اصلا آن‌را دریافت نکردم.

چرا؟

چون یک جورایی اعتقادی به برگزار کننده آن و راستش اصلا اعتقادی به رژیم نداشتم و جایزه‌شان هم برایم ارزشی نداشت.

یک جور مراسم کوچک و جمع ‌و جور که هر ساله در کاخ جوانان میدان راه‌آهن برگزار می‌شد، من نه تنها در آن مراسم شرکت نکردم و جایزه‌‌ام را حضوری نگرفتم که بعد از آن هم دنبالش نرفتم و البته برایم مهم هم نبود.

شما به عنوان یک فیلمبردار همیشه پشت دوربین بوده‌اید. آیا تا به حال جلوی دوربین هم حضور داشتید؟

بله اولین فیلمی که جلوی دوربین  رفتم، البته به مدت خیلی کمی حضور داشتم، خوب یادم نیست عروسی خوبان یا بایسیکل‌ران بود. در «بایسیکل‌ران» نقش خودم (یک فیلمبردار)‌ را بازی کردم.

البته پشت دوربینی که از من فیلم می‌گرفت هیچ فیلمبرداری نبود. چون دوربین را خودم نصب کردم، پلان را هم خودم تنظیم کردم، ویزور را بستم و کلید را زدم و رفتم جلوی دوربین.

در عروسی خوبان هم نقش بسیار کوتاهی داشتم. نقش یک مردنی که ماموران هلال‌احمر روی پیشانی‌اش چسب زده بودند که یعنی اینها مردنی‌اند.

احساس یک فیلمبردار که همیشه پشت دوربین است وقتی برای اولین بار جلوی دوربین می‌رود ، چیست؟

احساس خاصی نداشتم چون کار بسیار ساده و راحتی است. به نظر من بازیگری از آسان‌ترین شغل‌های روی زمین است.

شاید کار و حرفه شما خیلی سخت است که بازیگری را کار سهل و آسان می‌دانید؟

شاید. البته در مورد خود حرفه فیلمبرداری واقعا همین‌طور است. کار بسیار سختی است، اگر بخواهی یک کار استاندارد و قابل قبول و در خور توجهی ارائه بدهی.

یک کار بسیار سخت، پرمسوولیت و پرتنش. مدیر فیلمبرداری در یک پروژه تقریبا باید به تمام افرادی که در پروژه‌ کار می‌کنند، سرویس و خدمات بدهد و بهترین و بالاترین کمک‌رسانی و خدمات را باید به کارگردان ارائه دهد و بالعکس می‌شود گفت که تقریبا هیچ‌کس به مدیر فیلمبرداری سرویس نمی‌دهد.

فاطمه مرادزاده‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها