برش‌های کوتاه‌

بهرام رحیمی: حس عجیبی دارد این ماه، حسی که سال‌های سال با تو می‌ماند و قد می‌کشد و همنشین روزها و شب‌هایت می‌شود. حس جدا شدن از اینجا و تمام چیز‌هایی که تو را به زمین می‌چسباند و نمی‌گذارد که پر بگیری، حس رهاکردن روز و پیدا کردن شب، حس پناه بردن به تنهایی و خلوت «خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است/ چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است».
کد خبر: ۲۰۱۵۱۶

حس عجیبی دارد این ماه، حسی که تو را می‌برد تا لحظه‌های بی‌خیال کودکی، کنار حوضی که به اندازه آسمان آبی بود. فواره‌ای، غروب‌ها جغرافیای کوچکش را آذین می‌بست تا بهترین جا برای انداختن سفره افطاری تخت کنار این حوض باشد. تخت که آماده می‌شد و سفره چیده، صدای ربنا تمام حیاط و کوچه و خیابان را پر می‌کرد.

روز‌ها برای ما که روزه هم نمی‌گرفتیم، رنگ و بوی دیگری پیدا می‌کرد، کودک بودیم، روزه نمی‌گرفتیم، اما زیبایی‌های این ماه آنقدر زیاد بود که برای افطار، جمع شدن دور هم روی تخت مشرف به حوض و شنیدن ربنایی که تا اعماق روح نفوذ می‌کرد، لحظه شماری می‌کردیم.

از همان روز‌ها بود، انگار که فهمیدیم زندگی هم می‌تواند عطر و رنگ دیگری پیدا کند، عطر و رنگی که اینجایی نباشد.

همان روز‌ها بودکه انگار عادت کردیم به این که یک ماه را برخلاف یک سال حرکت کنیم، یک ماه را در شب‌های روشنش قاب بگیریم تا آیینه‌دار روز‌های یک سالمان گردد.

همان روزها بود که نشستن روی سفره رحمتش را تمرین کردیم تا سال‌ها و سال‌های بعد که بالغ می‌شویم، روزه بگیریم و مثل پدر از سحر تا افطار چیزی نخوریم، درست مثل پدر که یادمان داده بود، گنجشکی هم می‌شود روزه گرفت. می‌شود نماز خواند کنار دستش و بعد زل زد به فواره و سکوت کرد و گوش سپرد به صدایی که سوره واقعه را می‌خواند یا جمعه.

زندگی رسم‌های خودش را دارد، زیبایی‌های خودش را و زشتی‌های خودش را. زندگی گاهی اوقات زیبا می‌شود، مثل شب‌های ماه رمضان یا روزهایی که هرکدام خاطره می‌شوند، خاطراتی زلال و به‌یاد‌ماندنی، از ماهی که با تمام ماه‌های سال فرق دارد و روز‌ها و شب‌هایش با تمام روز‌ها و شب‌های سال تفاوت دارند.

درهای آسمان در چنین ماهی گشوده می‌شود و قرآن در شب‌های چنین ماهی نازل می‌شود. ، بیهوده نیست که در این روزها رنگ‌و‌بوی همه چیز فرق می‌کند وعقربه‌ها حرکت را جور دیگری تفسیر می‌کند.

بیهوده نیست که گاهی حزنی غریب یقه آدم را می‌گیرد و به خلوت می‌کشاند تا یک دل سیر گریه کنی یا بنشینی و به خودت به آنچه بوده‌ای و آنچه خواهی بود، فکر کنی. ببینی کجایی؟ کی هستی؟ و چه کار خواهی کرد؟

اول؛ شب‌های روشن‌

دوستی داشتم که تاچندین و چند پشت پدری‌اش روحانی و روحانی‌زاده بودند، به همین خاطر از همه ما هم درس بینشش بهتر بود و هم احکام و روایت‌های بهتر و بیشتری می‌دانست. پدر بزرگش، پدر پدر بزرگش و حتی عمویش به درجه اجتهاد رسیده بودند. چند سالی که با هم بودیم، کلی با هم صفا می‌کردیم. پایه خواندن شعر، رمان و نمایشنامه بود، اصلا کتاب خور بود، نه کتابخوان. این روز‌ها نمی‌دانم کجاست و چه کار می‌کند، اما همیشه ماه رمضان که می‌شود یادش می‌افتم، یاد روز‌هایی که با هم می‌گذراندیم و حرف‌هایی که از این ماه می‌زد. آن وقت‌ها که تازه روزه بگیر شده بودیم، روزهایمان را یک جوری می‌گذراندیم که تا غروب سرمان گرم باشد.

با علی یا کتاب می‌خواندیم یا مشاعره می‌کردیم. سینما هم می‌رفتیم و بعد توی مسجد می‌نشستیم و با هم قرآن می‌خواندیم، قبل از آن که سن بالا‌های محله بیایند و دور هم جمع شوند برای قرائت قرآن. از همان وقت‌ها بود که از علی یاد گرفتم برای این ماه باید آدم برنامه داشته باشد و طبق برنامه عمل کند. تا بهتر بتواند از ایام این ماه استفاده ببرد. ماه ماه زیبایی است و دنیا در این ماه می‌تواند، خیلی بهتر از اینی که هست بچرخد. یادم نمی‌رود، علی می‌گفت از زمانی که یادش می‌آمده، در خانه آن‌ها شب‌های ماه رمضان کمتر پیش می‌آمده کسی تا سحر بخوابد. می گفت در این شب‌ها هیچ چیز برای او کتاب خواندن نمی‌شود، خیلی از کتاب‌هایی را که در سایر ایام سال نمی‌توانسته، بخواند، در این شب‌ها خوانده بود و در همین شب‌ها چند بار نهج‌البلاغه را از اول تا آخر دوره کرده بود. دنیا برای علی در این روزها رنگ و بوی دیگری داشت، من که خودم خیلی دوست داشتم، مثل علی باشم، مثل او حرف بزنم و مثل او کتاب بخوانم، اما نمی‌شد، علی علی بود و من من. حالا نمی‌دانم علی کجاست، همدیگر را در این شلوغ بازار دنیا گم کرده‌ایم، اما ماه رمضان که می‌شود، هر جا که باشم، انگار علی با من است. همه کارهایم برمدار حرف‌های او شکل می‌گیرد، کتاب خواندن در فاصله بین افطار و سحر. لذت بردن از شب‌هایی که با همه شب‌ها فرق دارد و نشستن پای سفره‌ای که غذایش با همه غذا‌ها فرق دارد. مهم نیست که من علی را بینیم یا نه مهم این است که علی همچنان با من است.

دوم؛ نوشتن بر دریا

گاهی باور کردن بعضی چیز‌ها برای آدم سخت می‌شود، نه که آدم نخواهد باور کند، دنیایش آنقدر با این دنیا‌ها فاصله دارد که اگر بخواهد هم نمی‌تواند باور کندکه می‌شود طور دیگری دنیا را دید، می‌شود نشست و ساعت‌ها به این فکر کرد که چرا ما آدمیم و چرا هستیم، آن هم روی زمین. این روز‌ها هیچ چیز به اندازه فکر کردن نمی‌چسبد.
انگار آدم غذا که نمی‌خورد، تازه فکرش باز می‌شود. شاید بخندید، اما قبل از این ماه داشتم یکی از نوشته‌های همینگوی را می‌خواندم، در مورد زندگی‌اش و روزگاری که گذرانده بود. باورم نمی‌شد، همینگوی داستان‌نویس، از گرسنگی این طوری یاد کرده باشد و اصلا گرسنگی هم کشیده باشد.

او نوشته بود که در پاریس گاهی پول نداشته چیزی بخورد و به همین خاطر لذت گرسنگی را کشف کرده، لذتی که باعث می‌شده مغزش به کار بیفتد و بنویسد و بنویسد و بنویسد. اگر اشتباه نکنم یک جاهایی از چیزی به نام عظمت گرسنگی یا شکوه آن هم نام برده بود. همینگوی نویسنده‌ای که چه دوستش داشته باشیم و چه نه؟
همین طوری خودش لذت گرسنگی را کشف کرده، اما ما این فرصت برای مان فراهم شده تا دریابیم که چقدر زیبایی در لب فرو بستن از خوردن و آشامیدن هست، خصوصا اگر این لب فروبستن از خوردن و آشامیدن به چشمپوشی بر چیز‌های دیگری هم بینجامد. نمی‌دانم چند ساله بودم، اما لذت خواندن تذکره اولیا را در همین ماه رمضان کشف کردم، خواندن متنی که جدا از ویژگی‌های دیگرش، نثر زیبایی دارد. روایتش آنقدر قشنگ هست که می‌تواند سال‌های سال همراهت باشد و هیچ وقت هم برایت کهنه نشود. شخصیت‌هایش هم که هر کدام تا آخر عمر همراهت می‌مانند و از تو جدا نمی‌شوند. در این ماه می‌شود در کنار خواندن همه خواندنی‌ها، گاهی هم آدم گوشه چشمی به این کتاب بیندازد و همراهش شود.

سوم؛ طعم وقت‌

ما ایرانی‌ها هر کاری بکنیم، نمی‌توانیم بدون شعر زندگی کنیم، کمتر ایرانی پیدا می‌شود که چندین بیت شعر حفظ نباشد، در بین نسل‌های گذشته که شعر و شعرخوانی خیلی بیشتر از امروز رواج داشت. پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها، خیلی‌هایشان سواد هم نداشتند، اما وقتی حرف می‌زدند، شاهد مثال‌هایشان فقط شعر بود و شعر.
هرچه بزرگتر می‌شدیم، تازه می‌فهمیدیم که این شعر‌ها از کجا آمده و مال کیست. یادم نمی‌رود در روز‌ها و شب‌های ماه رمضان، پدر بزرگ من در کنار خواندن قرآن و نهج‌البلاغه عادت داشت، مثنوی معنوی بخواند. گاهی اوقات که می‌رفتیم خانه آنها من معمولا شب می‌ماندم و سحری را با آنها می‌خوردم.

همه که می‌رفتند، عبایش را روی دوشش می‌انداخت و می‌رفت می‌نشست توی ایوان. مثنوی را می‌گذاشت روبه رویش و می‌خواند، من هم می‌نشستم کنارش، می خواند. چند بیت، چند بیت و بعد برای من شرح می‌داد، می دانست که بعضی جاها را نمی‌فهمم. شب‌های زیبایی بود. زیبا مثل ستاره‌هایی که در آسمان صاف شهر کوچک ما می‌درخشید. ماه رمضان یعنی تمام این خاطره‌های خوب و دوست داشتنی. ماه رمضان یعنی فرصتی دوباره برای دوره کردن همه آن چیز‌ها از مثنوی و رمان و زندگی گرفته تا تنهایی که باید درکش کنی.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها