نقش‌های ماندگار

شخصیت‌های فیلم‌های خوب، همچون انسان‌های واقعی زنده‌اند و اگر در فیلمنامه به اقتضای داستان، زندگی‌شان خاتمه یابد، در دنیای اذهان، نامیرا و ابدی‌اند. نقش‌های ماندگاری که به «تاریخ» می‌پیوندند: تاریخ حیات بشر.
کد خبر: ۲۰۰۷۶۶

«ترانه» در «من ترانه پانزده سال دارم»

ترانه؛ «بهترین دانش‌آموز نمونه، چه در مدرسه و چه در خانه، چه در درس و در اخلاق، به خاطر مسوولیت‌پذیری‌اش در اداره کردن زندگی‌اش». شخصیت ترانه ترکیبی است مبارک از حیا و عفت و آزادی و حضور فعال اجتماعی. «مثل بقیه نیست، با همه فرق دارد» این را حتی امیر هم که شناخت درستی از او ندارد، معترف است. ترانه با این که امیر را دوست دارد اما حیایش نمی‌گذارد این را صریح به مادر امیر بگوید. «من؟ دارم درسمو می‌خونم». و در جواب پدرش هم که می‌پرسد: «دوسش داری ترانه؟» جواب می‌دهد: «پسر خوبیه. عاقل است و سرد و گرم چشیده، اما در عین حال عاطفی و احساساتی.» پدر می‌پرسد: «اون چی؟ مردش هست؟» و ترانه پاسخ می‌دهد: «اون منو خیلی دوست داره بابا». مردانگی برای لحظاتی هم شده اهمیتش را در نظر ترانه از دست داده اگرچه در آینده قانعمان می‌کند که این تنها خطایی آنی بوده و مردانگی شوهر آنقدر برایش اهمیت دارد که حاضر است بهای گزافی چون مطلقه بودن در جامعه و همه سختی‌های ناشی از آن را متحمل شود اما زیربار زندگی با پسری نرود که «خیلی بچه است».

ترانه مهربان است و فهمیده. برای دلخوشی مادربزرگ می‌گوید: «راست می‌گم عزیز خیلی خوشبختم» و ما زمانی ارزش این جواب او را می‌فهمیم که می‌بینیم این آخرین جمله‌ای است که مادربزرگ در این دنیا می‌شنود. پس از فوت عزیز با شهامت تصمیم به جدایی می‌گیرد. شهامت دیگر او تصمیمش برای مادر شدن است. کدام عقل سلیمی کار او را عاقلانه می‌داند؟ تصمیم او چه توجیهی می‌تواند داشته باشد؟ با چه پشتوانه‌ای دست به چنین کاری می‌زند؟ ایمان. بله. ترانه معصوم است، مظلوم است، تنهاست اما خودقربانگر نیست، ضعیف نیست، خودباخته نیست، ناامید هم نیست. می‌تواند. چون ایمان دارد. همه چیزش، همه کس‌اش، بزرگ‌ترین پشتوانه‌اش خدایی است که تنها از او کمک می‌خواهد و تنها در برابر او ملتمس و خواهشگر است: «خدایا دارم می‌ترکم. خیلی وقتا ازت خواستم کمکم کنی. هیچ‌وقت هم نفهمیدم چه‌جوری کمکم کردی. چه‌جوریشو که دیگه خودت بهتر می‌دونی. ولی خواهش می‌کنم تنهام نذار. دیگه وقتی تو خودت همه چی‌رو می‌دونی که من نباید بترسم. ولی می‌ترسم».

ترانه پس از مادر شدن عوض شده. دوستش پرند نمی‌داند این تغییر را چطور بیان کند: «خیلی عوض شدی ترانه. بزرگ شدی. نه که بزرگا همون جوری هستی ولی یه‌جور دیگه شدی. عین مادرا». او هنوز همان دختر پانزده ساله بکر و پاک و معصوم است؛ اگرچه ازدواج کرده، طلاق گرفته و حالا حامله هم شده است اما روحش بزرگ‌تر شده. ترانه مادر شده است.
 هیچ چیز برای ترانه سخت‌تر و بدتر از تهمت خوردن نیست. خودش می‌گوید. اما او همه این سختی‌ها را به جان خریده تا عزتمندانه زندگی کند. با ایمان و شهامت یک‌تنه در برابر همه بایستد و بجنگد و با اقتدار هر چه تمامتر پیروز میدان باشد آن‌گاه که مادر امیر را از تصمیم نهایی خود بهت‌زده می‌کند و می‌گوید: «نغمه پدر نداره».
و بالاخره ترانه و توکلش: «همه یه‌جوری نگام می‌کنن، خوب منم می‌خواستم خانواده داشته باشم. مث همه. ولی دیگه هیچی برام مهم نیست. خدا خواست. خانواده من از من شروع می‌شه. مادر می‌شم».

آزاد جعفری‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها