در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
مردمدوستی
آقای غلامرضا امامی خاطره زیر را از جلال نقل میکند که خواندنی است:
[جلال] گفت: امروز از مجله روشنفکر آقایی تلفن زد و گفت اجازه دهید عکاس بیاید، عکس بردارد. شما خیلی فتوژنیک هستید. گفتم چرا من؟ هفته پیش رفته بودم بیمارستان نزد دوستم دکتر، عبدالحسین شیخ، پزشک کودکان، گفت: جلال! سه روز پی در پی خانمی میآمد و میگفت: آقای دکتر، بچههایم دلدرد دارند شربت برایشان بدهید. دکتر شیخ (یار و یاور همیشه جلال و سیمین) گفته بود: روز چهارم، شک کردم. پرستار را فرستادم که برود ببیند این مادر با این شربتها چه میکند. پرستار گفته بود آقای دکتر، این خانم نزدیک ظهر بود که به خانه رسید. بچهها را صدا زد و گفت بچه بیایید باز هم برایتان آبگوشت شیرین آوردهام، نان بریزید و بخورید. گفتم آقای لوشانی سردبیر روشنفکر «روشنفکر» از این بچهها عکس بگیرید، عکس آنها را روی جلد مجله چاپ کنید. به من چه کار دارید؟
جمال جمیل جلال، غلامرضا امامی، ادبنامه شرق، ویژه جلال آلاحمد، شهریور 84 ص 13
سزای توهین به سید خدا!
آقای رضا سیدحسینی نقل میکند که:
روزی داریوش آشوری به آل احمد بر سر کتاب غربزدگی حمله کرد و به او پرید. این جریان گذشت تا این که یک روز که دوستان در خانه من جمع بودند، اتفاق بامزهای افتاد، آن روز آل احمد کمی زودتر آمده بود و بعد داریوش آشوری آمد که سرش را بسته بود و به خاطر زخم، آن را پانسمان کرده بود.
آل احمد تا این صحنه را دید به آشوری گفت: رئیس چه شده است؟ آشوری جواب داد: «افتادم زمین و سرم خورد به جایی.» بعد آل احمد گفت: این سزای کسی است که به سید خدا توهین کند!
ادبنامه روزنامه شرق، ویژه جلال آل احمد، شهریور 84، ص 6
«نبش قبرکن»هایی مثل تو!
پس از درگذشت جلال، ایرج افشار در فراق او خاطره زیر را نقل میکند:
نویسندگی زندگی او بود. او با این لذت زندگی میکرد. در سفر، در خانه، در مدرسه، ... فکر و تخیل خود را به نقشسازی و هنرآفرینی مشغول میداشت. زندگی برای او دیدن بود، نوشتن بود.
چند بار او را در سفرهای دور و دراز دیدم. همه جا، او را پویا و کنجکاو و بررسی کننده یافتم. چند سال پیش ازین بر ساحل خلیج فارس در دیهی از بندر بوشهر به هم رسیدیم. با فرخ غفاری گشت و گذار میکرد. بامدادی که هنوز آفتاب نتابیده بود به او سر زدم. گرم نوشتنش دیدم. پرسیدم چه میکنی؟ گفت از آنچه امروز دیدهام یادداشت برمیدارم و زندگی مردم روزگار خودمان را درین دفتر «مخلد» میسازم، تا «نبش قبرکن»هایی مثل تو در قرنهای بعد، از این «اباطیل» نان بخورند!
ایرج افشار، راهنمای کتاب، سال 12، شماره 8 7 (مهر آبان 1348)، ص 333
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: