در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
مرتی الیزابت ایکنز دختر مایک ایکنز یکی از سهامداران عمده بانک فرندال بود و کمیسر پدر او را خوب میشناخت. کمیسر با شنیدن این خبر اخم در ابرو کشید، گویا اشتهایش کور شد، دست از غذا کشید، به سرعت آماده شد و خانه را به مقصد محله هارلم ترک کرد. محله هارلم در حاشیه جنگل و در یک منطقه اشرافینشین واقع شده بود. اکثر خانهها دراین محله ویلایی، بزرگ و بسیار شیک بود.
خانهای که در آن جنایت اتفاق افتاد در خیابان چهاردهم محله هارلم قرار داشت. یک خیابان نسبتا خلوت در ضلع غربی محله. وقتی کمیسر اتومبیلش را در جلوی ساختمان 22 متوقف کرد، ساعت 35/22 بود. در جلوی ساختمان دو خودروی پلیس، آمبولانس و تعدادی از همسایگان دیده میشدند.
کمیسر پس از پیاده شدن از خودرواش به ساختمان خیره شد. ساختمان 22 یک ویلای قدیمی بود که ظاهری بسیار زیبا داشت. سنگهایی که برای نمای ساختمان به کار رفته بود بسیار زیبا و گرانقیمت بود. در جلوی ساختمان یک حیاط کوچک دیده میشد که به در بزرگ ساختمان راه داشت. در دو طرف ساختمان نیز حیاط باریکی مشاهده میشد. کمیسر قبل از این که وارد ساختمان شود از حیاط کنار ساختمان عبور کرد و به ضلع شمالی ساختمان که به حیاطی بسیار زیبا و بزرگ منتهی می شد، رسید. حیاط ساختمان با گلهای بسیار زیبا و رنگارنگ تزیین شده بود. در وسط حیاط استخر دایره مانندی دیده میشد که دور تا دور آن چراغهای رنگین بود. در گوشه حیاط نیز یک ساختمان کوچک نظر را جلب میکرد که به نظر میرسید محل زندگی باغبان یا سرایدار ساختمان است.
کمیسر رادنی پس از وارسی دقیق حیاط و اطراف ساختمان وارد سالن زیبا و مجلل ویلا شد. این سالن که با اشیای بسیار گرانقیمت تزیین شده بود، نظر هر تازه واردی را به خود جلب میکرد. مجسمههای بزرگ در اطراف سالن چشمها را خیره میکرد. سه دست مبل در اطراف سالن دیده میشد. چندین ویترین که پر از اشیای قیمتی بود و بسیار باسلیقه تزیین شده بود در اطراف سالن به چشم میخورد.
پنجرههای بزرگ سالن منتهی به حیاط بود که با پردههای ابریشم گرانقیمت پوشانده شده بود. 2 مامور تشخیص هویت در اطراف سالن در حال اثربرداری برای یافتن اثر انگشت بودند.
در گوشه سالن روبهروی تلویزیون نیز دو مرد سر به زیر انداخته و آرام و ساکت نشسته بودند.
سرگرد ترویک رئیس کلانتری محل و دو مامور دیگر داخل سالن دیده میشدند. به محض ورود کمیسر به داخل سالن، سرگرد ترویک جلو آمد و پس از سلام و احوالپرسی گزارش داد: ساعت 30/21 بود که از مرکز فوریتهای پلیس به ما اطلاع داده شد که خبر وقوع جنایتی در محله هارلم ساختمان شماره 22 گزارش شده است. ما بلافاصله موضوع رابه نزدیکترین گشت خود در محل اطلاع دادیم. پس از حضور گشت در ساختمان و تایید موضوع و اعلام این خبر تاسفبار که خانم مرتی الیزابت ایکنز در خانهاش به قتل رسیده است اقدامات لازمه به عمل آمد. افسر نگهبان کلانتری به خاطر اهمیت موضوع مرا در جریان قرار دادم و من هم بسرعت خودم را به اینجا رساندم که خوشبختانه به خاطر مسابقه فوتبال و به خاطر آن که اکثر شهروندان پای تلویزیون بودند، خیابانها خلوت بود و من کمتر از 8 دقیقه خودم را به اینجا رساندم و با صحنه دلخراش قتل خانم مرتی الیزابت روبهرو شدم. آنطور که بررسیهای اولیه نشان میدهد، خانم مرتی الیزابت خفه شده و جسد وی هم در داخل اتاق خوابش روی تخت رها شده است.
متاسفانه قاتل در کمال بیرحمی زن بیچاره را خفه کرده است. به نظر میآید که قاتل با استفاده از کراوات، مقتول را غافلگیر و وی را در کمال قساوت و بیرحمی به قتل رسانده است. آنطور که ما متوجه شدیم مقدار زیادی طلا و جواهرات مقتول هم که در اتاق مجاور داخل گاوصندوق بوده، به سرقت رفته است و هیچ اثری از بهم ریختگی در دیگر جاهای خانه به چشم نمیخورد. سرگرد ترویک افزود: لحظاتی پس از آمدن ما به اینجا آقای مایک ایکنز پدر مقتول هم خودش را به اینجا رساند و در جریان مرگ دلخراش دخترش قرار گرفت. او هنوز باور ندارد که این حادثه رخ داده و بهتزده شده است. در بررسیهای اولیهای که انجام دادیم ظاهرا قاتل یا قاتلان از در پشتی ساختمان که از داخل حیاط به سمت جنگل باز میشود وارد محوطه ساختمان شده و سپس با شکستن شیشه پنجره آشپزخانه و باز کردن پنجره وارد ویلا شدهاند و به سراغ زن بیچاره رفتهاند.
البته همانطور که عرض کردم این ظاهر قضیه است و به نظر میرسد این امر برای رد گم کردن و گمراه شدن ما انجام شده باشد. در واقع به نظر ما قاتل یا قاتلان بدون توسل به زور از در ورودی وارد ویلا شده و پس از ارتکاب جنایت برای این که تظاهر کنند قاتل از پشت ساختمان وارد محوطه شده و آنگاه با شکستن شیشه پنجره وارد ویلا اقدام شده، به صحنهسازی و شکستن قفل در و شیشه کردهاند.
کمیسر از وی سوال کرد، چه کسی ماجرای قتل را به پلیس اطلاع داده است؟
سرگرد ترویک پاسخ داد: هنریک ترنر همسر وی که گویا در ساعت 30/21 وارد ویلا شده و با این صحنه وحشتناک روبهرو شده بودند. کمیسر پرسید: در ساعت جنایت خاتم مرتی الیزابت تنها در ویلا بوده است؟
سرگرد سرش را تکان داد و گفت: متاسفانه بله. همسرش بیرون و گویا شاهد مسابقه فوتبال بوده و جان گوتی باغبان و مستخدمه خانه هم از غروب برای دیدن خواهرش که گویا تازه وضع حمل کرده اینجا را ترک نموده بودند.
البته ما او را احضار کردیم و منتظرش هستیم تا بیاید. این را هم بایستی اضافه کنم که این منطقه از امنترین مناطق شهر است و تاکنون ما هیچ گزارشی از سرقت نداشتهایم چه برسد به قتل و این امر برای ما بسیار تجعبآور و در عین حال باورنکردنی است.
کمیسر چند سوال دیگر از سرگرد ترویک کرد و آنگاه به اتاقی که جسد مقتول در آنجا رها شده بود، رفت.
جسد زن جوان و زیبا روی تخت افتاده بود. ملحفهای سفید روی او کشیده شده بود. در اتاق خواب نسبتا بزرگ و زیبا که پنجرهاش رو به حیاط باز میشد، یک میز آرایش بسیار زیبا و گرانقیمت، یک تلویزیون، ضبط و مقداری وسایل و اشیای قیمتی که در ویترین به طور منظم چیده شده بود دیده میشد. در کنار تخت بزرگی که به نظر میرسید به علت کندهکاری بسیار باارزش است، یک میز عسلی که بر روی آن تلفن، یک کتاب رمان، عینک، مقداری دارو، لیوان آب و یک رادیو کوچک وجود داشت. در گوشه اتاق نیز کمد دیواری نسبتا بزرگی مشاهده میشد که در آن نیمه باز بود. داخل کمد پر از لباسهای خواب رنگارنگ بود.
کمیسر پس از این که به دقت اطراف اتاق را از نظر گذراند به سراغ جسد زن جوان رفت. وقتی ملحفه را کنار زد با چهره کبود شده مقتوله روبهرو شد. چشمان زن بسته بود. کراواتی که گلوی زن بیچاره را کاملا فشرده بود نظر کمیسر را جلب کرد. کراوات آنچنان محکم گلوی زن را فشرده بود که آثار بریدگی روی گلوی وی دیده میشد.
همه چیز حکایت از یک قتل دلخراش و بیرحمانه داشت. قاتل قسیالقلب در کمال بیرحمی زن بیچاره را به قتل رسانده بود. زن جوان یک شلوار جین و بلوز آستین کوتاه به تن داشت و روی صورتش آثار خراش دیده میشد که این امر نشان میداد، زن بیچاره اندک مقاومتی از خود نشان داده است.
در داخل اتاق اثری از به هم ریختگی دیده نمیشد، اما جمع شدن فرش ابریشم وسط اتاق حکایت از آن داشت که قاتل زن جوان را در جای دیگری به قتل رسانده و سپس کشان کشان او را به اتاق آورده و روی تخت رها کرده است. کمیسر پس از این که به دقت جسد زن جوان و اتاق خواب او را وارسی کرد، به جستجو در اتاقهای دیگر ویلا پرداخت. در اتاق مجاور اتاق خواب یک اتاق بزرگ دیگری وجود داشت که در آنجا مقداری وسایل ورزشی، کامیپوتر، تختخواب و کتابخانه که پر از کتابهای قیمتی بود و همچنین یک کمد دیواری دیده میشد. در کمد دیواری باز و وسایل آن که بیشتر پتو و ملحفه بود بیرون ریخته و در فضای اتاق پخش بود.
همچنین یک گاوصندوق بزرگ که داخل کمد جاسازی شده بود، نظرها را جلب میکرد. در گاوصندوق کاملا باز بود و فقط داخل آن مقدرای کاغذ و اوراق دیده میشد. به هم ریختگی زیادی در اتاق دیده نمیشد، اما آشفتگیهایی که در اتاق وجود داشت حکایت از آن داشت که زن بیچاره در آنجا مورد حمله قرار گرفته و به قتل رسیده است. کمیسر پس ازاین که به دقت اتاق را بازرسی کرد به همراه سرگرد ترویک به سراغ مایک ایکنز پدر مقتوله رفت.
بیچاره مایک ایکنز آنچنان آشفته و سراسیمه بود که نتوانست با کمیسر صحبت کند. او فقط دو جمله به کمیسر گفت و این دو جمله این بود: قاتل دخترم را پیدا کنید به هر قیمتی که شده او را پیدا کنید. فقط ماندهام موضوع را چگونه به همسرم بگویم. مایک ایکنز بیشتر از این دو جمله چیزی به کمیسر نگفت.
کمیسر که خود از این حادثه دلخراش متاثر شده بود به سراغ هنریک ترنر شوهر مقتوله که یک مرد جوان لاغراندام و قد بلند بود رفت. هنریک که صدایش آشکارا میلرزید و وحشت و اضطراب در چهرهاش هویدا بود به آرامی گفت: باورکردنی نیست، آخر چه کسی مرتی مهربان و دوستداشتنی را به قتل رسانده است.
هنریک افزود: من تا ساعت 3 بعدازظهر سر کار بودم. وقتی به خانه آمدم، مرتی تازه از استخر آمده بود. او بسیار بیحوصله و عصبی بود. بدون این که با من حرف بزند روی مبل دراز کشیده بود و تلویزیون نگاه میکرد. حتی از من نپرسید که ناهار خوردی یا نه. از او پرسیدم اتفاقی افتاده؟ آرام گفت: چیزی نیست؛ البته گاهی اوقات بیخود و بیجهت چنین وضعی پیدا میکرد و علتش هم بیماری عصبی بود که با او دست به گریبان بود و قبل از ازدواج با من هم دچار آن بود و البته این اواخر شدت پیدا کرده بود و باعث شده بود اختلافاتی بین ما پیش بیاید. آن روز متاسفانه جان، سرایدار و مستخدم خانه هم از ظهر برای دیدن خواهرش که گویا تازه وضع حمل کرده بود، از مرتی مرخصی گرفته بودند. من تا ساعت 6بعدازظهر خانه بودم. در تمام این مدت مرتی کلامی با من حرف نزد و تا میخواستم علت را بپرسم شروع به داد و فریاد میکرد. تصمیم گرفتم او را به حال خودش رها کنم، لذا برای دیدن مسابقه فینال فوتبال دو تیم بزرگ پایتخت به استادیوم رفتم. بعد از پایان بازی وقتی به خانه رسیدم با این صحنه وحشتناک روبهرو شدم. بعد هم بلافاصله موضوع را به پلیس گزارش دادم و چون احساس میکردم بایستی آقای ایکنز هم در جریان قرار گیرد به طور غیرمستقیم ایشان را هم خبر کردم.
کمیسر از او پرسید: وقتی شما وارد خانه شدید، درهای ورودی بسته بود؟
هنریک جواب داد: بله.
کمیسر در مورد شغل هنریک پرسید، او جواب داد: من مهندس برق هستم و دو سال پیش با مرتی آشنا شدم و سال گذشته هم ازدواج کردیم. البته من شوهر دوم مرتی هستم. او از شوهر اولش 3 سال پیش جدا شد و فکر میکنم بیماری عصبی او هم بیشتر به خاطر این جدایی بوده است. در همین حین مرد سیاهچهره و قوی هیکلی در حالی که به پهنای صورتش اشک میریخت وارد ساختمان شد. این مرد که دست چپش گویا شکسته بود و با دستمالی به گردن آویخته بود، فریاد میکشید. چه اتفاقی افتاده است. چه بلایی سر خانم مرتی آمده است. این مرد کسی جز، جان گوتی مستخدم ویلا نبود. او پس از این که آرام گرفت روبهروی کمیسر نشست و به سوالات وی پاسخ داد.
جان گوتی به کمیسر گفت: من 15 سال است که در خانه آقای ایکنز کار میکنم، مرتی مثل دخترم بود. من او را از نوجوانی بزرگ کردم، حالا کدام نامردی دستش به خون این زن بیچاره آلوده شده است.
جان گوتی افزود: وقتی مرتی ازدواج کرد، آقای ایکنز مرا نزد او فرستاد تا وی تنها نباشد. در تمام اینسالها هم مراقب او بودم، امروز کاش پایم میشکست و خانه را ترک نمیکردم تا این اتفاق بیفتد.
جان گوتی در حالی که اشک میریخت و سخن میگفت، ادامه داد: درسته خانم مرتی الیزابت عصبی و بد دهان بود، اما هیچی تو دلش نبود. او خیلی زود از کارهای بدی که میکرد پشیمان میشد و تلاش میکرد به نحو احسن جبران کند.
وی همچنین به اختلافات مرتی و شوهرش هنریک اشاره کرد و گفت: آنها با هم اختلاف و درگیری داشتند که البته این اواخر شدت بیشتری گرفته بود و بایستی این را هم عرض کنم که مقصر اصلی هم خانم مرتی بود که بیجهت بهانه میگرفت و داد و فریاد به راه میانداخت و گاهی اوقات هم جلوی جمع، آقای هنریک را بشدت مضحکه میکرد. کمیسر چند سوال دیگر از جان گوتی کرد و آنگاه آن چه را که اتفاق افتاد یک بار دیگر به دقت روی کاغذ مرور کرد و آنگاه رو به سرگرد ترویک دستور دستگیری قاتل را داد. شما خواننده عزیز حدس بزنید قاتل کیست و کمیسر او را از کجا شناخت. اگر ماجرا را به دقت بخوانید، حتما متوجه خواهید شد.
حمید موفق
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: