در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
من با اینکه من بچه آخرم، مثل باقی تهتغاریها نیستم و نمیدونم چرا هر اتفاقی (حتی شکستن یک لیوان!) تو این خونه میافته میگن تقصیر منه! هر چیزی من میخرم (حتی با پول خودم) ولخرجیه! ولی بقیه... همه هر کلاسی که خواستن رفتن و مامانم هم همه جوره پشتیبانشون بوده اما من بجز کامپیوتر، هر کلاس دیگهای خواستم برم، مشکل به وجود اومده! طی چهار سال درس خوندن تو دانشگاه آزاد، تمام کارهای خونه رو من انجام میدادم، حتی زمان امتحانام؛ چون همه معتقد بودن من دارم از پول خانواده استفاده میکنم و در عوض باید مثل کارگر تو خونه کار کنم تا پول شهریه، جای حقوقم رو بگیره! الان هم که سر کار میرم، بعد از ظهر باید بیام شام درست کنم و ظرفهای دیشب رو بشورم! در عوض، خواهر دیگهم سر امتحان بکوب درس میخونه و چون مثلا سر کار میره نباید به هیچی دست بزنه! مامانم فکر نمیکنه منم توی این خونه حقی دارم و از اون مهمتر، حالا دیگه بزرگ شدم اما به هر حال مادرمه و بقیه هم خواهرام. من باید تو این خونه زندگی کنم و دارم تلاش میکنم که مشکلات رو حل کنم. میدونم زندگی تو یه خونه پر از تنش، توی شهر کوچیک و با امکاناتی کم یعنی چی.
میدونم آدم با هزار امید میاد تو خونه و اصلا نمیخواد اعصابش یکبند داغون باشه ولی باید آرامش داشت. پس میگم برو سر کاری، کلاسی یا هر جایی که تو رو از محیط تنش دور میکنه. این کار، موقتاً بهترین راهه. سعی کن کارهایی رو انجام بدی که دوست داری و انجامشون سر حالت میاره. خلاصه تلاش کن از این تنشها جون سالم به در ببری وگرنه تو هم میشی یکی مثل مامانت.
دوست تو: مارال
قفل روی قفل
تا حالا فکر کردهاید که ما آدمها چقدر به خودمان و یکدیگر ظلم میکنیم؟ یا چرا زمانی که یک نفر از روی صداقت میخواهد کاری کند باورش نمیکنیم؟ یا وقتی خودمان به جایی نمیرسیم نمیخواهیم هیچکس دیگری هم به جایی برسد و زمانی که به جایی میرسیم نمیگذاریم شخص دیگری به جایگاهمان برسد؟ واقعاً چرا؟ چرا فکر میکنیم آدم زرنگی هستیم؟ اگر باور کنیم که همه ما آدمها با یکدیگر دوستیم و برای موفقیت یکدیگر تلاش کنیم و از عدم موفقیت یکدیگر هم متأسف شویم، آن وقت دنیایی پاک، آرام و خوش خواهیم داشت ولی متأسفانه حالا در جامعه خلاف آن هست و برای همین است که ناراحتیها و مشکلات، بیشتر و بیشتر میشوند و قفلها از یکی به دوتا و از پنجتا به دهتا افزایش مییابند و باز کردن قفلها مشکل میشود و به اینجایی میرسیم که هستیم. چرا دوره و زمانه ما این طور شده؟
محمود فخرالحاج از قم
نن جون ما که میخواست ببینه این نصف شبی بچهش داشته با یکی دیگه چت میکرده یا نامههای بروبچ رو مینوشته که وسطای کار، همین جور رو صفحه کلید کامی جون! خوابش برده، اومده بود یه نظری انداخته بود به متن سرکار و یه نظری افزوده بود به متن سرکار! نوشته: «یعنی میگی دوره و زمونه طوریش شده؟ یعنی میگی ما، آدمهای این دوره طوریمون نشده؟ یعنی میگی فقط دنیا و زمونه بده و ما، خودمون تنها حتی، تو شکل گرفتنش هیچکارهایم؟... عجببببببببب!!!». نن جون ماست دیگه، مییاد یه چی بگه شما استفاده کنی، حرفاش رنگ نصیحت میگیره یکی دیگه استفادهش میکنه!
دستورالعمل خود و دیگرانشناسی
«خواهی نشوی رسوا، همرنگ جماعت شو»!
این ضربالمثل رو فکر کنم همه شما شنیده باشید، ولی به نظر من واقعاً مسخرهست! چرا باید دورو باشیم و جلوی بقیه نقش بازی کنیم؟ سرِ کار، پیش دوست و فامیل، یا هر جای دیگه، چرا باید برای اینکه خوشایند اونا باشیم، خودمون نباشیم؟ چرا وقتی من از یک کار یا چیزی خوشم نمییاد باید جلوی بقیه وانمود کنم که خوشم مییاد؟ به نظر من وقتی آدم اینجوری باشه دوستای واقعی خودش، یعنی اونایی رو که آدم رو واقعاً به خاطر خودش دوست دارن، نمیشناسه و بعداً ممکنه پشیمون هم بشه. این طوری، بیشتر دوستاش هم واقعی نیستن یا به قول معروف: «مگسانند گرد شیرینی»!به نظر من، آدم هر جا که باشه و در هر شرایطی که باشه، باید خودش باشه و اون چیزی که هست، نه چیزی که دیگران میخوان. اینجوری هم دوستای واقعیت رو میشناسی، هم زندگیت راحتتر میشه. آدم، خودش رو هم بهتر میشناسه.
مردی که میخندد
یا شانس و یا اقبال
یادمه که تو بچگی، وقتی شَتَرَق میخوردیم به میز، مامانه بنگبنگ میکوبید رو میز که: «اِهه! چرا بچهم رو زدی، هااااا؟» ما هم از همون موقع یاد گرفتیم که همیشه، حتی وقتی اشتباه و غلط از خودمون بوده، تقصیر رو بیندازیم به گردن چیز یا کسی دیگه! و الان هم این چیز، مقصر اصلی در همه شکستهامون شده. قبول نداری؟ بفرما: طرف با 200 تا سرعت تو اتوبان کیف خودش رو میکنه، بعد وقتی با اون سرعت، میزنه به یه جایی و تو تصادف میمیره، ننهش جیغ میکشه که «آخی، بیمرم واسه بچهم که تو زندگی شانس نداشت! آخه چرا بچه بیچاره من؟»!
این یه طرف ماجراست اما طرف دیگهش دردناکتره: یکی، چند سال زحمت میکشه، شب و روز درس میخونه، با یه رتبه خوب، تو یه رشته خوب قبول میشه، اونوخ آدمهای تنبل میشینن و هی آه میکشن که: «خدا شانس بده»!
شانس فقط تو روِیاهای من و توست. شانس وجود نداره. همه چیز رو من و تو، خودمون میسازیم. فقط کافیه باور داشته باشیم که مسبب همه شکستها و پیروزیهامون خودمونیم.
عاطفه شکرگزار
چییییی میییییگیییی!! یعنی شانس نبود و یه موضوع تازه، یه قلم روون، یه متن کوتاه باعث چاپ نوشتهت تو صفحه شد... نه؟... (غلاااااامممم، دیگه قدیمی شد، اسم دیگهای هم نداشتیم که صداش کنیم... واااا... خاک عاااااالم... پس این جور وقتا کی رو صدا کنیم؟)
پشیمانی
واقعاً اینکه قدیمیها میگفتن از هر دست بدی از همون دست هم میگیری، یا اگه اون رو نمیگفتن به جاش میگفتن هر چی عوض داره گله نداره، یا اگه... (خب حالا هر چی، گیر داده) کاملاً درست و صحیح و بدون نقص و... (ببخشید، لغتنامه دهخدا کنار دستم باز بود گفتم مترادفاتش رو هم بگم!) این جور چیزاست. شاید به همین دلیل هم هست که قدیمیها تو این جور جاها (یا شاید هم تو جاهای دیگه، من خبر ندارم) میگفتن: تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها. خب حالا من نمیخوام کاری به این داشته باشم که اینا چه ربطی به حرفای من داره و بالاخره حرف حساب یا ریاضی یا فارسی و انگلیسیم چیه، ولی اصل قضیه که فرع مسئله اولویت داره اینه که یکی از دوستام تو کنکور اونم تو یه رشته ماه قبول شد و همه ریختن سرش که یه ناهار بقیه رو مهمون کنه (میبینین؟ بالاخره رفتم سر اصل مطلب). همه رفتیم پشت میز نشستیم و تا آماده شدن غذا از هر گونه شوخی و تو سر و کله هم زدن هم غافل نشدیم (صاحب مغازه هم اول با لبخند، بعد با چشاش، بعد هم با سریع آوردن غذا داشت انواع و اقسام خواهشها و تهدیدها و اینا رو انجام میداد که یا ما یه خرده رعایت کنیم یا اون زودی از شرمون خلاص شه!) ناهار رو که آوردن (بله واقعا جاتون خالی بود) آدامسامون رو در آوردیم و واسه خوشمزگی قضیه گفتیم همه آدامسا رو بچسبونیم به پایه میز تا هر کی بعد از ما اونجا نشست یه حالی بهش داده باشیم. آقا ناهار رو خوردیم و اومدیم پاشیم بریم خونههامون که دیدیم ای دل غافل!! اونقدر به سر و کله هم زده بودیم و شوخی کرده بودیم که اصلا حواسمون به آدامسای خودمون نبود. همه با یه من آدامس چسبیده با یه جا از لباسشون مارکدار شدیم و این شد که دیدم قدیمیها وقتی میگفتن از هر دست بدی... بابا صبر کن... عزیز من، من که نمیخوام دوباره از اول شروع کنم به توضیح قضیه... آقا... داداش... عمو... با شمام ها... صبر کن نوکرتم... ای بابا!
یکی از یه جایی!
آخرین فرصتِ دوستی
چقدر هوا دلگیر میشود وقتی خورشید صمیمیت، پشت ابرهای کدورت پنهان میشود و باد خزان، کوچههای دوستی را با برگهای زرد پاییزی خود پر میکند. حس دلانگیز لحظه لحظه دوستی را در کدام باران میتوان احساس کرد؟ مگر در این دنیای وانفسا چند نفس میتوانیم بکشیم که آن را در آسمان رنجیدگی حرام میکنیم؟ چه زیباست که دست خویش را هیچگاه از روی شانههای دوستمان برنداریم و اگر کدورتی هم داریم، روی این شانهها نادیده بگیریم. گاهی فرصت برای جبران دوستی نیست، چون نفسهای زندگی، از اختیار ما خارج است.
حسن جعفری باکلانی از اراک
امید به زندگی
میخوام واسه فرانک بنویسم. میخوام بهش بگم که من کاری ندارم چند سال زندهس یا چیکار میکنه، ولی روحیه خوبی داره با این رفتار نادرست اطرافیان. امید به زندگی یه اصل مهم تو زندگیه. من هم از ترحم خوشم نمییاد اما خودش باید سعی کنه رفتاری از خودش نشون بده که اونا بفهمن کارشون اشتباهه. اگر نفهمیدن هم باید همشون رو جمع کنه و رُک و پوستکنده بهشون بگه رفتارشون اشتباهه. باز هم میگم بابا مرسی که حداقل تو یکی امید به زندگی داری.
(راستی پاسخگو، باز هم که شاعر بیگناه الف. الف. از قم ناپدید شده. فکر کنم اینقدر زدی تو ذوقش که رفته یه جایی افسردگی بگیره!! اون که پسر خوبی بود، ما رو هم خوشحال میکرد. آخه این درسته؟ برو خواهش کن باز هم نامه بنویسه و شعراش رو بفرسته. آفرین پسرم، برو.)
نوشمک 22 ساله از کرج
رفتم. گفت: الف و الف، از کجا معلوم می شه پسره یا دختر؟ گفتم: حالا بیخیال، چرا دیگه شعرات رو نمیدی؟ گفت: حالا بیخیال، برو تا فکر کنم واسه این سوال چی باید بگم! گفتم: حالا بیخیال!! ناز میخوای بکشیم؟ بگو تا بکشیم (فقط حیف، مداد رنگی نداریم که نازش رو رنگی بکشیم!)
آخه چرا؟
چرا باید حتماً پولدار باشی تا بهت احترام بذارن؟ چرا باید خوشتیپ باشی تا بهت نگاه کنن. چرا باید بیمار بشی تا بهت محبت کنن؟ چرا باید بمیری تا قَدرت رو بدونن؟ چرا باید شکست بخوری تا بیان به کمکت؟ چرا باید یه کاری براشون انجام داده باشی تا برات یه کاری انجام بدن؟ ...خیلی دنیای بدی شده.
بدون امضا
آموزش تضمینی
عزیزم، اگه فکر میکنی خستهای، حوصله نداری، هیچ چیز خوشحالت نمیکنه، یه عالمه مشکل داری، زندگی پوچ و بیهودهس، اصلا واسه چی زندهای، دنیا بیخوده، همه آدمهای دور و برت بد شدن، هیچکی به فکر تو نیست و... خلاصه اینکه از اوضاعی که داری راضی نیستی، پاشو! پاشو برو شیرخوارگاهی، آسایشگاه روانیای، آسایشگاه سالمندانی، بیمارستانی یا یه جایی مثل همینها رو انتخاب کن و ببین به اونایی که اونجان چه کمکی میتونی بکنی؟ اگه میتونی، خب بکن؛ هم اونا کلی خوشحال میشن، هم تو میشی یه آدم دیگه. باور نداری؟ امتحان کن. اگه هم نمیتونی کمکی بهشون بکنی، فقط نگاه کن؛ فقط نگاه. واسه یه عمرت بسه که بفهمی چه جوری باید زندگی کنی. در واقع، اونان که دارن بهت کمک میکنن تا نگاهت به زندگی، درست شکل بگیره.
عاشق زندگی
سونامی فرهنگی
کدوم قانون میگه چون شوهر خاله خانم براش یه خودرو شاسی بلند صدفی خریده، شوهر کارمند و بدبخت این یکی خانم که خرید بلیت اتوبوس هم براش سنگینه، همین عمل رو تکرار کنه تا ایشون پیش اوشون! کم نیاره؟! یا چون پسر نرگس خانم، پزشکی تهران قبول شده، مرضیه خانم هم پسرش رو که رشته درسیش فنّیه، نُه ماه تو خونه حبس کنه که یا پزشکی تهران قبول میشی یا همونجا لقمه موشهای زیر زمین میشی! آخه یه تازه داماد دانشجو از کجا بیاره ده میلیون واسه یه شب کرایه تالار بده تا مادر عروس خانم جلو خواهر شوهرش کم نیاره؟ این کمنیاوردنها یعنی چی؟ این سونامی بزرگ که تو مسیرش داره فرهنگمون رو خراب میکنه تا کجا قراره پیش بره؟
افشین اشرفی از ساری
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: