قسمت ششم/ ‌نوشته: ری برادبری - ترجمه: حسین شهرابی‌

موشک‌ران‌

پدر که از خانه می‌رفت مادر اصلا حرفی از او به میان نمی‌آورد. مادر هیچ چیزی درباره هیچ موضوعی نمی‌گفت، مگر وضع آب و هوا یا وضعیت گردنم و احتیاجش به شستشو با لیف یا این قضیه که شب‌ها خوابش نمی‌برد. یک بار گفت: «شب‌ها نور زیاده؛ چشمم رو می‌زنه.»
کد خبر: ۱۹۸۵۵۴
گفتم: «ولی این هفته که ماه تو آسمون نیست.» گفت: «نور ستاره‌ها که هست.»

رفتم فروشگاه و پرده‌هایی تیره‌تر برایش خریدم. شب‌ها که توی تخت خودم دراز می‌کشم صدایش را می‌شنوم که پرده‌ها را تا پایین پنجره می‌کشد و می‌بندد. این کارش سر و صدای زیادی درست می‌کند.یک بار خواستم چمن‌ها را کوتاه کنم. کنار در ایستاد و گفت: «نه، چمن‌زن رو بگذار کنار.»

بابت همین، چمن‌ها 3 ماه بدون این که کوتاه‌شان کنم به امان خدا رها شده بودند. پدر که برگشت خانه، کوتاهشان کرد.

مادر نمی‌گذاشت اصلا دست به سیاه و سفید بزنم و کار کنم؛ کارهایی مثل تعمیر صبحانه‌ساز الکتریکی یا کتابخوان مکانیکی. همه را به بعد می‌انداخت و بعد می‌دیدم که پدر یا چکش می‌زند یا مشغول تعمیر است و همیشه هم راضی است از کارش و لبخند می‌زند و مادر هم با روحیه‌ای شاد برای او لبخند می‌زند.

نه! پدر که می‌رفت مادر چیزی درباره او نمی‌گفت و همین طور هم پدر هیچ وقت تماسی با ما از چند میلیون فرسنگ آن سوتر نمی‌گرفت. یک بار گفت: «اگه با شما تماس بگیرم، دلم می‌خواد پیش شماها باشم. اون وقت دیگه بهم خوش نمی‌گذره».

یک بار پدر به من گفت: «مادرت گاهی طوری رفتار می‌کنه که انگار من اینجا نیستم. انگار که نامریی‌ام».

دیده بودم که مادر این طور می‌کند. او فقط به پشت سر پدر یا به چانه یا به دست‌هایش نگاه می‌کرد؛ ولی به چشم‌هاش نه. اگر مادر این کار را می‌کرد، چشم‌هایش را غشایی نازک می‌پوشاند .

پدر گفت: «من براش واقعی نیستم؛ وجود ندارم».

ولی بعضی روزها مادر نگاه می‌کرد و پدر برای او واقعی بود و آنها دستان هم را می‌گرفتند و اطراف ساختمان قدم می‌زدند یا سوار اسب می‌شدند و موهای مادر مثل دخترک‌ها باد می‌خورد پشت سرش و مادر همه ظرف‌های آشپزخانه را دست می‌گرفت و برای پدر کیک و شیرینی‌هایی که انگشتت را هم با آن می‌خوردی درست می‌کرد و از ته‌دل به چهره‌اش خیره می‌شد و لبخندش واقعا لبخند بود؛ اما توی چنین روزهایی، روزهایی که پدر برای او واقعی بود، دست آخر می‌زد زیر گریه و پدر بی‌آن که کاری از دستش بربیاید می‌ایستاد و نگاهش را این طرف و آن طرف اتاق می‌چرخاند، انگار دنبال جوابی بگردد که هیچ جوری پیدایش نمی‌کند.
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها