یک خاطره‌

از دم مشکوک بودند

ماجرایی که برایتان تعریف می‌کنم شاید یک کمی سینمایی به نظر برسد. اما به هر حال اتفاق افتاده است. دو سال پیش، اواسط آذرماه بود که صبح تقریبا زود در ایستگاه اتوبوس فلکه دوم تهرانپارس منتظر اتوبوس بودم بجز من پیرمردی روی نیمکت نشسته بود، هر دو چشم براه آمدن اتوبوس بودیم که نمی‌دانم چرا تاخیر داشت در این فاصله جوان 19 18 ساله‌ای که کیسه بزرگی به دوش داشت به ما پیوست آن جوان به محض این که به ایستگاه رسید، پرسید:
کد خبر: ۱۹۸۲۹۸

 خیلی وقته منتظرید؟

 بله، یک ربعی میشه.

 پس باید سر و کله‌اش پیدا شود، خیلی دیر شده!

سپس نگاهی به ساعتش کرد و از جا بلند شد، بنظرم آمد که اطراف را نگاه می‌کند، این پا و آن پا می‌کرد. مضطرب بود.

 نکنه نیاد؟!

 نه پسر جون میاد، الان سر و کله‌اش پیدا می‌شود.

در این فاصله یک زوج روشندل هم به جمع ما پیوستند جوان کیسه به دوش، همچنان مضطرب بود و عجیب این بود که کیسه‌اش را زمین نمی‌گذاشت. چپ و راست را نگاه می‌کرد و من بی‌اختیار او را زیر نظر گرفته بودم. در یک لحظه احساس کردم چیزی نگرانش کرد و سریع کیسه را از پشتش پایین آورد و آمد کنار من و گفت:
 ببخشید من کیسه را اینجا می‌گذارم و الان برمی‌گردم مواظبش باشید.

 کجا؟ ممکنه اتوبوس برسه.

 میرم، سر آن کوچه یکدونه نان بگیرم.

جوانک تندی پرید وسط خیابان و رفت. من با نگاه دنبالش کردم که ببینم کجا می‌رود. در همین لحظه بود که اتوبوس رسید. مانده بودم چکار کنم. برم یا بمانم،‌تکلیف کیسه آن جوان چه می‌شود. واقعا مستاصل بودم، چپ و راست را نگاه کردم خبری نبود. بالاخره ناچار شدم از سوار شدن اتوبوس صرف‌نظر کنم. چون امانت آن بنده خدا پیشم بود.
بگذریم، ده دقیقه، 15 دقیقه هم گذشت از آن جوان خبری نشد. مانده بودم گرفتار، واقعا عجب گیری افتادم. مرا بگو می‌خواستم صبح زود به بازار بروم و پارچه‌ای بخرم. یک ربع شد، نیمساعت، نیمساعت شد یکساعت اما از آن جوان خبری نبود، نمی‌دانستم چه کار کنم کیسه را با خودم ببرم، نبرم. آخر تا کی باید می‌ماندم، کنجکاو شدم که کیسه را باز کنم سرش را باز کردم دیدم ده، پانزده دست لباس ورزشی نو است. یکی از آنها را درآوردم، بسته‌بندی شده بود با آرم و تلفن کارگاه بافنده. خیالم راحت شد. با خودم گفتم خوب به این شماره تلفن زنگ می‌زنم و مساله را درمیان می‌گذارم. همین کار را هم کردم کیسه را کول کردم و از ایستگاه اتوبوس بیرون رفتم و قدم‌زنان به خانه‌ام که حدود 150 متر با ایستگاه فاصله داشت رساندم. همسر و بچه‌هایم از دیدن من با یک کیسه به کول تعجب کردند. وقتی ماجرا را توضیح دادم، هر کدام چیزی گفتند. پسر کوچکم گفت: بی‌خیال، خودمان استفاده می‌کنیم.

همسرم گفت: این چه حرفیه مال مردمه.

پسر بزرگم گفت: حتما مال دزدیه. با این توضیحاتی که شما می‌دهید صددرصد مال دزدیه.

گفتم: بهتره به تولیدی لباس‌ها زنگ بزنم.

پسرکوچکم گفت: از کجا معلومه از کارگاه تولیدی به سرقت رفته، شاید از یک فروشگاهی، جایی سرقت شده.

همسرم گفت: اینقدر فکر بد به دلتان راه ندهید. شاید بنده خدا، مال خودش باشه.

پسر کوچکم گفت: اگر مال خودش بود که جا نمی‌گذاشت و فرار نمی‌کرد.

واقعا مانده بودیم چه کار کنیم. همسرم پیشنهاد کرد کیسه لباس‌ها را بگذارم و بروم ایستگاه اتوبوس، شاید آن بنده خدا همانجا باشد.

پسر کوچکم گفت: من هم همراهتان میام، نکنه اتفاقی بیفته.

به پیشنهاد همسرم، پسر بزرگم هم همراه من آمد. وقتی به ایستگاه اتوبوس رسیدیم، دیدم آن جوان آنجاست و 8 7 جوان دیگر همسن و سال خودش هم همراهش است و دست هر کدام از آنها  هم یک ساک ورزشی است جوانک تا مرا دید گفت:

پدرجان شما کجا رفتید، ما را علاف کردید؟

من شما را علاف کردم یا شما، یک ساعت منتظر ماندم. یکی از آن جوان‌های همراه او گفت: پدرجان، رفتن شما باعث شد که ما نتوانیم به موقع به مسابقه برسیم. حالا لباس‌ها کجاست؟

خلاصه کنم معلوم شد، جوانک که کیسه لباس‌ها را به من داده بود تا برود نان سنگک بخرد، وقتی از جوی می‌پرد، می‌افتد و پایش پیچ می‌خورد. بنده خدا وقتی مچ پای راستش را نشان داد، دیدم ورم کرده است و قادر به راه رفتن نیست و موقع راه رفتن دستش را می‌اندازد گردن دو تن از دوستانش. دردسرتان ندهم، به اتفاق یکی از آن جوان‌ها به درب منزل رفتیم و کیسه لباس‌ها را تحویل دادم. راستش با این که دو سال از آن ماجرا می‌گذرد هنوز هم نمی‌فهمم چرا و چگونه من و خانواده‌ام به آن قضاوت در مورد آن جوان رسیدیم. البته پسر کوچکم هنوز هم می گوید: همه‌شان مشکوک بودند. همسرم هم در جوابش می‌گوید: دهنتو آب بکش. به بچه‌های مردم هم تهمت نزن و پسرم جواب می‌دهد: حالا... اگر من بچه‌های هم سن و سال خودم را می‌شناسم، باید بگم از دم مشکوک می‌زدند.

نصرت‌الله  - الف از تهران

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها