پایان عشق رویایی‌

شاید اگر ماجرای زندگی رکسانا و کیارش در قالب یک داستان نوشته شود، کسی باور نکند که این زوج واقعا وجود داشته باشند و داستان نوشته شده کاملا واقعی است. اما حقیقت دارد رکسانا همان دختر سوارکاری است که کیارش با اسب سپیدش در برابر او ایستاد تا از او بخواهد در راه رسیدن به یک عشق واقعی او را یاری کند.
کد خبر: ۱۹۸۲۹۱

در این میان معلوم نیست رکسانا بود که رنج‌های حاصل از عشق رویایی را تاب نیاورد یا کیارش. بن‌بست آن هم در زندگی زوجی که مرد عاشق سوار بر اسب سپید به سراغ معشوق آمده پایان داستان واقعی زندگی رکسانا و کیارش است، پایانی که هیچ نویسنده‌ای حاضر نیست این‌طور داستانش را به اتمام برساند، اما زندگی رکسانا و کیارش پایان تلخ جدایی را تجربه کرد. کیارش که با پرونده طلاق توافقی در برابر قاضی حسن عموزادی رئیس شعبه 268 دادگاه خانواده قرار گرفته است، از زندگی مشترک پر از فراز و نشیبش می‌گوید.

چند سال است که با هم زندگی می‌کنید؟

هنوز یکسال نشده است. عمر زندگی مشترک ما خیلی کوتاه بود، اما واقعا همدیگر را دوست داشتیم و برای هر دوی ما این خاطرات هرگز از بین نمی‌رود. من عاشق رکسانا هستم و جدایی از او برایم بسیار سخت است، اما وقتی حاضر نیست به این زندگی ادامه دهد و هزینه‌های این عشق را بپذیرد، پس چطور می‌توانم ادامه دهم.

مگر چه مشکلاتی داشتید که همسرت حاضر نشد هزینه‌های آن را بپردازد؟

خانواده رکسانا با ازدواج ما مخالف بودند. رکسانا تک دختر خانواده بود و پدرش او را بسیار دوست داشت. پدر رکسانا مرد ثروتمندی است که تصور می‌کند می‌تواند هر کاری که بخواهد بکند. البته در مورد زندگی من و رکسانا موفق شد که کار خود را بکند و رکسانا به خاطر پدرش از من جدا شد.

علت مخالفت پدر رکسانا چه بود؟

چون پدر رکسانا خیلی ثروتمند است، دلش می‌خواهد آن طور که سلیقه خودش است دامادش را انتخاب کند. البته رکسانا اوایل زیر بار حرف پدرش نرفت و قبول نکرد که با نظر او ازدواج کند. من و رکسانا با هم فرار کردیم.

چطور شد که تصمیم گرفتید با هم فرار کنید؟

من و رکسانا عاشق هم بودیم و خوشبختی‌مان را در با هم بودن می‌دانستیم. به همین خاطر به خواستگاری رکسانا رفتم. وقتی پدرش مرا دید و از وضعیت مالی‌ام باخبر شد، با ازدواج ما مخالفت کرد و گفت امکان ندارد اجازه دهد ما با هم ازدواج کنیم. پدر رکسانا معتقد بود چون خانواده من به اندازه او ثروتمند نیستند، پس من لیاقت ازدواج با دخترش را ندارم. وقتی اصرارهای من و رکسانا به جایی نرسید، به پیشنهاد رکسانا تصمیم گرفتیم با هم فرار کنیم و زندگی مشترک را آغاز کنیم. ما نقشه‌مان را عملی و هر دو از خانه فرار کردیم و به ویلایی در شمال رفتیم.

عکس‌العمل خانواده، خصوصا پدر رکسانا به این ماجرا چه بود؟

پدر رکسانا از من شکایت کرده بود که فرزندش را ربوده‌ام. اما رکسانا در دادگاه به قاضی گفت که خودش همراه من آمده است و هیچ اجباری در این کار نبوده است. دادگاه مرا از اتهام آدم‌ربایی تبرئه کرد. پدر رکسانا که فکر می‌کرد آبرویش رفته است، به ازدواج ما رضایت داد، اما به رکسانا گفت دیگر حق ندارد به خانه پدری برگردد و تا زمانی که همسر من است، باید فراموش کند خانواده‌ای دارد. رکسانا آنقدر عاشق من بود که پذیرفت. ما با هم ازدواج کردیم و با همان امکانات کمی که داشتیم، زندگی مشترکمان را شروع کردیم.

خانواده خودت چطور، آنها هم مخالف بودند؟

وقتی پدرم شدت مخالفت پدر رکسانا را دید، به من گفت این ازدواج سرانجام خوشی ندارد و مرا از ازدواج با رکسانا منع کرد. اما من به حرف‌های خانواده‌ام توجهی نکردم و رکسانا را به عقد خودم درآوردم. ما زندگی خوبی را آغاز کرده بودیم، اما دیگران نگذاشتند این عشق ادامه پیدا کند.

مگر آشنایی تو با رکسانا چطور اتفاق افتاده بود که تا این حد مخالف ایجاد کرده بود؟

من و رکسانا در پیست سوارکاری با هم آشنا شدیم. هر دو سوارکار بودیم و در پیست تمرین می‌کردیم. بار اولی که رکسانا را دیدم، فهمیدم تنها زن زندگی من است و فقط با او می‌توانم خوشبخت باشم. رکسانا تمام زندگی من شد. رابطه ما زمانی شروع شد که یک روز در پیست به رکسانا پیشنهاد دادم با هم مسابقه بگذاریم. طوری سوارکاری می‌کردم که رکسانا برنده شود و نمی‌‌خواستم دل او را بشکنم. اما بر اثر یک حادثه و زمانی که رکسانا می‌خواست از روی یک مانع بپرد، به زمین افتاد. من که دنبال او بودم، بسرعت خودم را به رکسانا رساندم. اتفاق مهمی نبود، اما رکسانا زخمی شده بود. او را به درمانگاه بردم و دستش را پانسمان کردند و چند بار هم به بهانه احوالپرسی به او تلفن کردم و این طور بود که رابطه ما آغاز شد. این عشق اگر ادامه پیدا می‌کرد، در کتاب‌ها نوشته می‌شد. من با اسب سپید به دنبال رکسانا رفته بودم.

چند بار اشاره کردی که کسانی بودند و نگذاشتند عشق تو و رکسانا جاودانه شود. چه کسانی در این زندگی دخالت می‌کردند؟

بیشتر مادر رکسانا بود که با حرف‌هایش او را تحریک می‌کرد. هر وقت رکسانا و مادرش با هم صحبت می‌کردند، ما با هم اختلاف پیدا می‌کردیم. او خیلی رکسانا را تحریک می‌کرد و می‌گفت که لیاقتش بیشتر از این زندگی است و باید از من جدا شود. او وعده وعیدهای زیادی به رکسانا می‌داد و می‌گفت، اگر از من جدا شود، زندگی خوبی برای او خواهد ساخت.

با این که رکسانا عاشقانه مرا دوست داشت؛ اما گاهی حرف‌های مادرش آنقدر در او تاثیر می‌گذاشت که ما درگیر می‌شدیم.

تصمیم به جدایی در زندگی شما یکباره اتفاق افتاد؟

نه این طور نبود، حدود 2 ماه قبل از این پرونده، رکسانا به من گفت که دیگر نمی‌تواند دوری از خانواده‌اش را تحمل کند و از آنجایی که ادامه این شرایط برایش امکان‌پذیر نیست، بهتر است از هم جدا شویم. خانواده من هم فشار زیادی به من وارد می‌کردند و هر دوی ما بشدت عصبی بودیم. رکسانا شبانه‌روز با من دعوا می‌کرد و اشک می‌ریخت، به همین خاطر قبول کردم که جدا شویم، پدر و مادر رکسانا خیلی خوشحال بودند. وقتی به دادگاه رفتیم، قاضی از رکسانا پرسید این که می‌خواهد از من جدا شود واقعا خواسته قلبی‌اش است، رکسانا جواب داد که هنوز مرا دوست دارد و فقط نمی‌تواند زیر فشار پدر و مادرش طاقت بیاورد و هنوز هم حاضر است بین من و خانواده‌اش، مرا انتخاب کند. وساطت قاضی دادگاه کارساز بود. رکسانا از طلاق صرف‌نظر کرد و با هم به خانه برگشتیم.

شما که آشتی کرده بودید، پس چرا دوباره تصمیم به طلاق گرفتید؟

یک هفته بعد از آشتی من و رکسانا دوباره تلفن‌های مادرش شروع شد و آنقدر او را تحت‌فشار قرار داد که رکسانا باز هم تصمیم به جدایی گرفت. جدایی ما آنقدر دردناک بود که هر دو بدحال شدیم و به بیمارستان رفتیم. زمانی که من در شرایط بحرانی بودم و نمی‌توانستم همسرم را ترک کنم و جدایی برایم چون مرگ بود، پدر و مادر رکسانا به زور او را از من جدا کردند و رکسانا را به انگلستان فرستادند. مدتی که گذشت، رکسانا با من تماس گرفت و گفت که حاضر است مهریه‌اش را ببخشد، به شرط این که من او را طلاق دهم. با این که کار سختی بود؛ اما چاره‌ای نداشتم، چون رکسانا این طور می‌خواست و من به طلاق توافقی تن دادم.

چرا هیچ وقت سعی نکردی همسرت را بازگردانی؟

رکسانا با این که عاشق من بود، اما نمی‌توانست از پدر و مادرش دل بکند و حرف آنها خیلی روی رکسانا تاثیر می‌گذاشت. من عشق همسرم را می‌خواستم و عشق با اجبار به دست نمی‌آید. اگر رکسانا بتواند مرا فراموش کند، من نمی‌توانم و می‌خواهم که او بازگردد و به انتظارش می‌نشینم؛ اما حالا که می‌خواهد برود، مانعش نمی‌شوم.

مریم عفتی‌

نظر کارشناس‌

مینو رحیمی - روانشناس‌
بسیاری از پدران و مادران تصور می‌کنند بهترین افرادی هستند که می‌توانند برای فرزندانشان تصمیم بگیرند و اگر فرزند تصمیم گرفت خلاف نظر آنها عمل کند، باید او را مجبور کنند. در صورتی که این بدترین روش برای ابراز مخالفت است. اولا والدین باید بدانند فاصله بین نسل آنها با نسل فرزندانشان بسیار زیاد است و فرزندان به مانند پدران و مادرانشان فکر نمی‌کنند و البته سلیقه و گرایشات فکری آنها بسیار متفاوت است و بنابراین معیارهای متفاوتی برای انتخاب همسر دارند و پدر و مادر نباید به دنبال تحمیل نظر خود به فرزندانشان باشند. اگر دلیل منطقی برای مخالفت وجود دارد، باید بیان شود و تا جایی که به آینده فرزند آسیب وارد نشود، باید بر این مخالفت و دلایل پافشاری کرد؛ اما در موارد بسیاری دیده شده پدر و مادر، فرزند را تهدید به حذف از خانواده می‌کنند و آنها را بشدت طرد می‌کنند. در این شرایط حتی اگر دلایل منطقی باشد، فرزندان در اکثر مواقع حرف والدین خود را نمی‌پذیرند و تن به ازدواجی می‌دهند که پدر و مادرشان با آن مخالف هستند. علت این مساله این است که والدین بیشتر رابطه رئیس و مرئوس با فرزندان دارند نه والد و فرزند، به همین دلیل هم سوءتفاهمات بین آنها بسیار است. پدر و مادرها باید به این نکته توجه کنند که اگر به هر دلیلی با ازدواج و یا کاری که فرزندانشان قصد انجام آن را دارند، مخالفند نباید آنها را تنها بگذارند و حمایت خانواده در واقع آینده یک جوان را تضمین می‌کند.

در این پرونده متاسفانه خانواده‌ها طوری رفتار کردند که باعث جدایی این زوج جوان به‌ر‌غم علاقه‌ای که بین آنها وجود داشته، شده‌اند. وقتی جوان احساس کند پدر و مادر نقش چماق را دارند و در برابر علایق و خواسته‌های آنها مقاومت کرده به مانند سد می‌ایستند و عشق را از زندگی آنها جدا می‌کنند، یا سد را می‌شکند، یعنی پدر و مادر را برای همیشه ترک کرده و روابط تیره‌ای با آنها برقرار می‌کند و یا این که خودش در برابر این سد می‌شکند و به سمت اعتیاد و یا خلاف‌های دیگر می‌رود و زندگی‌اش نابود می‌شود. با دخالت بی‌مورد و بی‌جا و وادار‌کردن فرزندانمان به جدایی از همسری که ما تصور می‌کنیم مناسب او نیست، آینده او را حداقل به لحاظ امنیت روانی بشدت به مخاطره انداخته و در واقع نابود می‌کنیم و این بزرگترین خیانت به فرزند است.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها