گلوله‌ای برای پایان زندگی‌

«برای این که بتوان درباره شخصی را بدرستی قضاوت کرد بهترین کار آن است تا برای حتی لحظاتی هم که شده خود را جای او گذاشت و آن‌گاه فکر کرد که آیا کاری که او انجام داده درست یا غلط بوده است. من در طول مدتی که در زندان گذراندم همیشه با خودم فکر می‌کردم که آیا اگر فرد دیگری هم جای من بود همین عکس‌العمل را در قبال زندگی از دست رفته‌اش انجام می‌داد و یا آن‌که به شکل دیگری رفتار می‌کرد.
کد خبر: ۱۹۸۲۸۶

 قطعا عکس‌العملی که من نشان دادم و پایان تلخی را که برای زندگیم رقم زدم افراد کمی قبول خواهند کرد و یا حتی به طرف انتخاب آن می‌روند، اما من فکر می‌کردم برای انتقام از زندگی قشنگی که داشتم و آن را از دست دادم باید کاری می‌کردم؛ کاری که می‌توانست خشم و نفرت را در من به پایان برساند. هر چند که انجام آن پایان دادن به زندگی‌ام باشد.»

آقای «کریستف شانلر» 50 ساله به اتهام به قتل رساندن شریک 10‌‌ساله‌اش آقای «مایک روبرت» 47 ساله در زندان به سر می‌برد. طبق رای دادگاه این مرد تا 30 سال حبس حق استفاده از امکان تخفیف در مجازات را نخواهد داشت و می‌تواند این طور فکر کند که تا پایان عمرش را در زندان باقی خواهد ماند. او از زمانی‌که رای اعدام برایش صادر نشد بسیار خشمگین بود زیرا تصور می‌کرد با جرم سنگینی که مرتکب شده باید مرگ را خیلی نزدیکتر به خود ببیند، اما این‌طور نبود. در طول 6 ماه که کامل شدن پرونده جنایت وی طول کشید او بارها و بارها از خدا خواست تا رای دادگاه به گونه‌ای باشد که زندگی غم‌بار او که سال‌ها بود رنگ خوشی به خود نمی‌دید به پایان برسد و اعدام آخر خطی باشد که او آغازش کرده بود. اما با رای اعضای هیات‌منصفه او به تحمل 40 سال حبس محکوم شد که تا پایان 30 سال می‌توانست برای بررسی دوباره پرونده‌اش اقدام کند و این همان حکمی بود که آقای شانلر از آن می‌ترسید. زنده ماندن و عذاب وجدان قتلی که آن را مرتکب شده بود تا هوس‌های خشم و نفرت خود را با آن به زمین بنشاند. او می‌خواست قهرمان زندگی‌اش باشد. «من 20 سال قبل و در 30سالگی ازدواج کردم. وقتی با همسرم «لوئیز» آشنا شدم هرگز فکر نمی‌کردم او همان زنی است که من تا پای جان برایش می‌روم. ما در یک شرکت تجاری کار می‌کردیم و او 3 سال هم از من بزرگتر بود. برای من و لوئیز که هر دو گردش‌های زیادی کرده بودیم و سفرهای زیاد کاری را با هم گذرانده بودیم مرحله آشنایی خیلی زود گذشت و ما را به جایی رساند که احساس کردیم باید برای آینده‌مان درست تصمیم بگیریم. یک روز در شرکت در حالی که از پشت میزم به صحبت‌های او با رئیسمان گوش می‌کردم احساس کردم او همان زنی است که دلم می‌خواهد تا پایان عمرم را با او بگذرانم. شاید هیچ‌وقت به او به این توجه و دقت نگاه نکرده بودم. او زنی باقدرت بود که وقتی صحبت می‌کرد شنونده به ناچار سراپا گوش می‌شد. شخصیتی عجیب و مقتدر داشت که همه را تحت‌تاثیر خود قرار می‌داد. همانجا تصمیم گرفتم درخواست ازدواجم را با او مطرح کنم. او وقتی با سوال عجیب من در محیط کار مواجه شدکه از او می‌خواستم همسر آینده من باشد با همان اقتدار همیشگی سکوت کرد و گفت در مورد آن حتما فکر خواهد کرد. نمی‌دانستم چه‌طور به او بگویم که او تنها کسی است که دلم می‌خواهد تا پایان عمرم را با او بگذرانم.
شکی که در صدایش بود باعث شد تا بیش از پیش احساس کنم می‌‌خواهم برنده این بازی بزرگ باشم. شبانه‌روز فکر می‌کردم و می‌خواستم هر طور که شده از او جواب مثبت بگیرم. گاهی اوقات فکر می‌کنم ازدواجم هم از روی احساسات کنترل نشده‌ای بود که دلم می‌‌خواست همیشه و همه‌جا برنده باشم. خوشبختانه او یک ماه بعد به من جواب مثبت داد و شروطی را برایم معین کرد که برای همه آنها راهی داشتم که به نتیجه می‌رسید. ما یک سال بعد ازدواج کردیم و زندگی مشترکمان آغاز شد و زیر یک سقف بود که فهمیدم چه تصمیم درستی گرفته‌ام و همسری که انتخاب کرده‌‌ام شایستگی زندگی بسیار بهتری را دارد. این بود که تلاشم برای بهتر شدن زندگی را در درجه اول پولدارتر شدن قرار دادم» آقای شانلر پس از ازدواجش در حالی که همان زمان نیز از موقعیت مالی خوبی برخوردار بود تصمیم گرفت هر طوری که هست به پول بیشتری دست پیدا کند. او مهندسی شیمی خوانده بود و به خاطر این که در دانشگاه شاگرد ممتاز بود و هوش بالایی که داشت در هر شرکتی که می‌خواست می‌‌توانست مشغول به کار شود. در طول 10 سال اول زندگی مشترکش او در چندین شرکت کار کرد و در هر کدام از آنها موفقیتی هم به دست آورد که برای خودش و خانواده‌اش که یک دختر نیز به آن اضافه شده بود بسیار مهم و ارزشمند بود، اما او به دنبال بیشتر بود. او می‌خواست رئیس باشد و زندگی‌اش را سر و سامان بیشتری دهد. از نظر او همسر و دخترش لیاقت بهتر زندگی کردن را داشتند، اما رفتارهای کمی عجیب او باعث می‌شد که در هر شرکتی با وجود مدارک و مدارج بالایی که کسب می‌کرد و موفقیت‌هایی که داشت بیش از چند ماه دوام نیاورد. بالاخره او با مردی آشنا شد که از نظر اخلاقی شباهت‌های زیادی به او داشت. آقای «مایک روبرت» تقریبا هم‌سن و سال خود شانلر بود و خیلی زود توانست اعتماد وی را به خود جلب کند. آنها پس از چند جلسه‌ای که با هم برگزار کردند تصمیم گرفتند خودشان شرکتی را تاسیس کنند که با استفاده از تجاربی که به دست آورده‌اند می‌توانست بسیار موفق باشد. شانلر به عنوان مدیری که تجربه بیشتری داشت و می‌توانست یک شرکت بزرگ را اداره کند انتخاب شد و شریک کاری‌اش «مایک روبرت» که وضع مالی بهتری داشت سرمایه‌گذاری شرکت را به عهده گرفت. همان طور که شانلر فکرش را کرده بود و سال‌های سال این نقشه را در سر می‌پرورانید شرکت این دو خیلی زود بال و پر زیادی گرفت و توانستند به موقعیت‌های مالی چشمگیر دست پیدا کنند.

«همه چیز عالی پیش می‌رفت. با خودم فکر می‌کردم آشنا شدن من با مایک بهترین شانس زندگی‌ام بوده است.
لذت زیادی از زندگی‌ام می‌بردم و با خودم فکر می‌کردم که بالاخره توانستم همسرم و دخترم را از همیشه خوشحال‌تر و راحت‌تر ببینم. همسرم مدام به من می‌گفت که همیشه می‌دانسته تلاش‌های من بالاخره موثر خواهد بود و می‌توانم مهندسی بسیار قوی در رشته کاری خودم باشم، اما همه این لذت‌ها ناگهان فروپاشید.
مایک که سرمایه زیادی را برای تاسیس شرکتمان گذاشته بود بعد از گذشت سال‌ها و تثبیت شرکت و تلاش‌های زیادی که من کرده بودم تصمیم گرفت آن را تعطیل کند. او می‌گفت تصمیم دارد با پول‌هایی که به دست آورده است در کشوری آرام زندگی جدیدی را آغاز کند. اوایل حرف‌هایش را شوخی می‌گرفتم، اما زود متوجه شدم که او تصمیمش را برای بستن شرکت بزرگی که زحمت زیادی برایش کشیده بودم گرفته است. زندگی‌ام در توفانی سهمگین دچار شده بود و از لحاظ روحی ضربه بزرگی خورده بودم. احساس تنفر به او بالاخره سبب شد تا با شلیک گلوله شریکم را از پای درآورم. گلوله‌ای که زندگی‌ام را پایان داد.»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها