زندگی ادامه دارد

پرونده ماجرا؛ زمان آغاز ماجرا؛ 1379 مکان؛ تهران‌ شخصیت‌ها؛ جاوید-ج: زندانی سابق‌ معصومه؛ همسر جاوید
کد خبر: ۱۹۸۲۷۸

کیارش؛ فرزند معصومه و جاوید

امیر؛ شوهر خواهر جاوید

ماه منیر؛ همسر امید

جاوید زندانی که شد پسرش تازه 12 ساله شده بود. سه روز قبل جشن تولد مفصلی برای کیارش گرفته بود که همه فامیل انگشت به دهان مانده بودند، حتی آن شوهر خواهر بداخم و فیس و افاده‌ای‌اش که خیال می‌کرد حالا چون شرکت دارد و ماشین آخرین مدل، همه باید جلویش دولا راست شوند. جاوید از همان اول هم با ازدواج خواهرش با امیر مخالف بود. می‌گفت گروه خونی‌مان به هم نمی‌خورد. ما زندگی خودمان را داریم، او آداب و رسوم و فرهنگ خودش را. ماه‌منیر به این حرف‌ها اعتنا نکرده و گفته بود یا امیر یا هیچ‌کس. از همان موقع اسم امیر مثل بختک روی زندگی‌اش افتاده بود. امیر سر هر برج به خانه پدرزنش می‌رفت، یک پاکت که تویش یک چک بود می‌گذاشت روی رف تا پیرمرد را شرمنده کند. جاوید هیچ میلی به رفت و آمد با ماه‌منیر و امیر نداشت، به زنش هم گفته بود اگر اتفاقی همدیگر را دیدند زیاد گرم نگیرد. ملاقات آنها ختم می‌شد به همان مراسم‌های هرازگاهی که همه فامیل مجبور بودند دور هم جمع شوند و چند ساعتی را به بلغور کردن حرف‌های تکراری و کسل‌کننده بگذرانند اما جاوید از همین دیدارهای گاه و بیگاه هم عاصی بود. امیر هر وقت او را در گوشه‌ای تنها می‌یافت، همان سوال‌های همیشگی‌اش را که مثل شمشیر برنده بود تکرار می‌کرد: «خب جاویدخان هنوز تو همان اداره مشغول هستی؟ گفتی چقدر حقوق می‌گیری؟ اصلا چرا کار دولتی را ول نمی‌کنی بیایی شرکت پیش خودم. بالاخره فامیلی به درد همین چیزها می‌خورد.» جاوید هر بار که این حرف‌ها را می‌شنید، صورتش سرخ می‌شد و توی دلش می‌گفت همین مانده که نان‌خور توی نامرد بشوم. بعد شب که به خانه برمی‌گشتند بهانه می‌گرفت و سر معصومه و کیارش داد و بیداد می‌کرد. از همان 10 سال قبل که اولین بار امیر را در مراسم خواستگاری دید دلش می‌خواست یک‌جوری حالش را بگیرد اما هر کاری کرده بود تیرش به سنگ خورده بود تا این که این اواخر معصومه هم همان حرف‌های شوهر ماه‌منیر را تکرار می‌کرد: «تا کی می‌خواهی چشمت به سر برج باشد که یک پول بخور و نمیر بریزند توی حسابت؟ خب چه عیبی دارد اگر بروی پیش امیرخان. پسرمان دارد بزرگ می‌شود. این‌‌طور که نمی‌شود زندگی کرد.» مرد از شنیدن این حرف‌ها دیوانه می‌شد. سرش چنان دردی می‌گرفت که انگار با پتک روی آن می‌کوبند. مدت‌ها دنبال کار گشت تا این که توانست برای بعدازظهرها هم دست خودش را در یک فروشگاه بند کند اما هنوز درآمد یک ماهش به سود یک هفته شرکت امیر هم نمی‌رسید. شب‌ها وقتی خسته و کوفته به خانه برمی‌گشت احساس می‌کرد از نگاه معصومه و حتی کیارش تحقیر و سرکوفت می‌بارد. دیگر خانه پدر و مادرش هم آسایش نداشت. آنجا هم همه‌اش حرف شوهر ماه‌منیر بود: «خیلی آقا است. خدا را شکر دخترمان را خوشبخت کرده. قرار است با هم یک سفر بروند ایتالیا یا شاید هم یونان. سفارش داده از آلمان برایش ماشین بیاورند.

می‌خواهد این یکی را بدهد به خواهرت شاید هم یکی برای ما بگیرد تا سر پیری توی خیابان‌ها آواره نشویم.»

جاوید در زندان هم از دست امیر آسایش نداشت: «حالا پشت سر من چه می‌گوید. فامیل را دور خودش جمع کرده و می‌گوید ایکاش می‌آمد پیش خودم دستش را می‌گرفتم.» در آن یک سال آخر وقتی دیده بود هیچ‌جوری نمی‌تواند خودش را بالا بکشد به صرافت افتاده بود اختلاس کند. البته فقط به خاطر رقابت با امیر نبود. خودش هم دلش می‌خواست زندگی آنچنانی داشته باشد. خیلی شب‌ها تا دیروقت بیدار می‌ماند و به حرف‌های معصومه فکر می‌کرد و بالاخره به این نتیجه رسیده بود که زن و بچه‌اش حق دارند. می‌خواست طبقه اجتماعی‌اش را تغییر بدهد و یک پله بالاتر برود. روز تولد کیارش وقتی فامیل در خانه‌شان جمع شدند و مبل و بوفه نوشان را دیدند و معصومه سرویس طلایش را به ماه‌منیر نشان داد، احساس غرور کرد. بادی به غبغب انداخته بود و چپ می‌رفت، راست می‌رفت به زنش می‌گفت: «معصومه‌جان به مهمان‌ها برس. تو را خدا از خودتان پذیرایی کنید. چیز قابل‌داری نیست.» بعد هم کنار دامادش نشست و گفت: «خب امیرخان چه خبر؟ شنیدم کاسبی این روزها زیاد خوب نیست. اگر کم و کسری داشتی تو رو خدا تعارف نکن. بالاخره فامیلی به درد همین روزها می‌خورد.» اصلا فکرش را هم نمی‌کرد که سه روز بعد دستگیر می‌شود و آبرو و حیثیتش می‌رود. در همان روزهای اول زندان به گوشش رسیده بود نادر برادرزن برادرش پیشنهاد داده بود همه فامیل جمع شوند، پول روی هم بگذارند تا پول فروشگاه را پس بدهند و او را آزاد کنند. دخترخاله‌اش حمیده هم گفته بود یعنی هر چه که آن شب در خانه جاوید خوردم مال حرام بود؟ این فکر و خیال‌ها غم زندان را برایش هزار برابر کرده بود و آنچه آزارش می‌داد این بود که معصومه حاضر نبود به ملاقاتش بیاید. بعد از دو سال که با پول امیر از حبس آزاد شد باز هم معصومه به دیدنش نیامد. جاوید از دست همه اطرافیانش هنوز عصبی بود. وقتی شنید پدرش آن پول را از شوهر ماه‌منیر گرفته، داد زد که «حالا چه بگویم. بگویم صدقه گرفته‌ام. بروم دستش را ماچ کنم و بگویم داماد عزیز از لطف بیکران شما سپاسگزارم؟ از این که بنده‌نوازی کردید و این حقیر بدبخت را از آن تو درآوردید بی‌نهایت قدردانی می‌کنم و حاضرم تا ابد یوغ بندگی شما را دور گردنم بیندازم.»

شب دوم یا سوم آزادی بود که دیگر طاقت نیاورد و ترجیح داد به جای خانه پدری شب‌ها را مسافرخانه بماند اما باز هم آرام نشد. معصومه هنوز طلاق نگرفته اما پرونده در جریان بود و او پایش را در یک کفش کرده بود. حتی گفته بود حضانت کیارش را هم می‌خواهد. مانده بود با 3 میلیون بدهی‌ای که به امیر داشت چه کند. از طرفی بیکاری را هم باید تحمل می‌کرد، تازه زخم‌زبان‌ها و نگاه‌های سنگین فامیل هم به کنار. هفته دوم آزادی بود که به دادگاه خانواده رفت و بعد از دو سال زنش را دید اما هر چه چشم چرخاند پسرش را پیدا نکرد. در دادگاه معصومه کم نگذاشت و هر چه توانست گفت. «گفتم بی‌پول است اشکال ندارد، در عوض آدم سالمی است. حالا دزدی هم کرده، زندان هم رفته، سابقه‌دار هم شده حاج‌آقا. دیگر آبرویی برایم نمانده، در فامیل انگشت‌نما شده‌ام. حالا چطور بروم دوباره با او زیر یک سقف زندگی کنم. آینده پسرمان چه می‌شود. آخر این مرد چه دارد که به کیارش یاد بدهد. حتما می‌خواهد او را هم مثل خودش کند اما من تا زنده هستم چنین اجازه‌ای نمی‌دهم.» جاوید وامانده بود. نمی‌دانست چه بگوید. کلمات را گم کرده و زبانش از کار افتاده بود. فقط سرش را پایین انداخت و بدون اجازه از دادگاه بیرون زد و دیگر هم به احضاریه‌ها و اخطاریه‌ها توجهی نکرد تا این که حکم طلاق به صورت غیابی صادر شد و معصومه حضانت کیارش را هم از او گرفت. یک سال از آزادی‌اش گذشته بود. هنوز بیکار و نان‌خور پدرش بود که البته خود پیرمرد هم از شوهر ماه‌منیر مستمری می‌گرفت. مادرش اصرار داشت که برود از امیر بخواهد به او کار بدهد. جاوید نمی‌خواست زیر بار برود وقتی مادرش با صدای بلند فریاد کشید که 3 میلیون تومان داده آزادت کرده، حالا باید پولش را پس بدهی دوباره احساس خفت کرد و بالاخره گفت اگر شما با امیر صحبت کنید من حرفی ندارم به جای بدهی‌ام برایش کار می‌کنم. امیر او را به آژانس فرستاد. آژانس را تازگی‌ها اجاره کرده بود و دنبال مسوول پذیرش می‌گشت. جاوید از این که شوهر خواهرش او را در شرکت خودش استخدام نکرده خیلی دلخور شده بود، اما چاره‌ای جز سکوت نداشت. پدرش می‌گفت «همین که اعتماد کرده و درآمد آژانس را دست تو گذاشته باید خیلی ممنون هم باشی.» حالا دامادش شده بود رئیس او. باید به پایش بلند می‌شد و چشم قربان، بله قربان می‌گفت.
اما امیر هر بار که به آژانس می‌آمد نمی‌گذاشت جاوید از صندلی کاملا بلند شود، همین که نیم‌خیز می‌شد دستش را روی شانه‌اش می‌گذاشت. جاوید پیش خودش می‌گفت طوری رفتار می‌کند انگار پادشاه به نوکرش لطف کرده و بنده‌نوازی فرموده. بعد از یک سال کار در آژانس روابط داماد و برادرزن کم‌کم به حالت عادی درآمد. جاوید دیگر به او عادت کرده بود و طبق توافقی که با هم انجام داده بودند و البته امیر اول راضی نمی‌شد، هر ماه بخشی از حقوق امیر بابت بدهی کم می‌شد. جاوید توانسته بود خودش را آرام کند اما هنوز برای کیارش و معصومه بی‌تابی می‌کرد. یک شب در مهمانی حمیده بود که جاوید و خواهرش فرصت پیدا کردند بعد از سال‌ها مثل یک برادر و خواهر با هم صحبت کنند. آن شب ماه‌منیر حرف‌های برادرش را که شنید قول داد سر و گوشی آب بدهد تا شاید بتواند معصومه را راضی به برگشتن کند.

ماه‌منیر 3 ماهی به خانه پدر معصومه رفت و آمد تا این که راضی‌اش کرد، لااقل کمی به پیشنهادش فکر کند. یک روز حدود ساعت 9 شب بود که معصومه و پدرش به آژانس رفتند و جاوید را که سرش حسابی شلوغ بود و تلفن پشت تلفن جواب می‌داد صدا زدند تا کمی صحبت کنند، همان موقع امیر از راه رسید و خودش پشت میز پذیرش نشست تا شوهر خواهرش راحت باشد. گفتگوها تا ساعت 12 شب به طول انجامید و سرآخر، زن و پدرزن سابقش را با ماشین امیر به خانه رساند. آن شب احساس خوبی می‌کرد، انگار راه گلویش بعد از این همه مدت باز شده و می‌تواند نفس راحتی بکشد. از حرف‌های معصومه این‌طور برداشت کرده بود که چندان هم بی‌میل به ازدواج دوباره با او نیست. حدسش درست بود و آن دو، یک ماه بعد در محضر عقد کردند و قرار شد موقتی در خانه پدر جاوید زندگی کنند. درست همان روزهایی که مرد فکر می‌کرد همه چیز روبراه شده است با مشکل تازه‌ای روبه‌رو شد.
کیارش از او فاصله می‌گرفت و جوری رفتار می‌کرد که انگار پدرش یک غریبه مزاحم است. جاوید و معصومه از رفتارهای پسرشان آشفته شده بودند. کیارش به هیچ وجه حاضر نبود به حرف‌های پدرش گوش کند و یک روز که سر این موضوع دعوایی بین پدر و پسر در گرفت کیارش که کم‌کم داشت صدایش دورگه می‌شد، دادی کشید که «تو چه می‌دانی من در این سال‌ها چه کشیدم. جلوی همه دوست‌هایم خجالت می‌کشیدم. در مدرسه همه فهمیده بودند تو دزدی کردی. اصلا چرا دست از سر من برنمی‌داری؟ باز هم دم جواد و ایرج گرم که در این مدت هوایم را داشتند.» ایرج و جواد دوست‌های کیارش بودند که معصومه از رفاقت آنها با پسرش اصلا راضی نبود و 2 هفته بعد از آن دعوا وقتی فهمید پسرش با آن دو از مدرسه فرار می‌کنند و گاهی هم یواشکی سیگار می‌کشند چنان از کوره دررفت که برای اولین بار روی پسرش دست بلند کرد. آن روز کیارش از خانه فرار کرد و 2 روز طول کشید تا جاوید او را پیدا کند. پدر و پسر وقتی با هم رودررو شدند، جاوید هم اولین سیلی را به گوش او زد و بعد کیارش را در آغوش کشید و بی‌‌اختیار اشک ریخت. جاوید پسرش را به پارک ساعی برد و با او درددل کرد. از ازدواج ماه‌منیر و امیر گفت و از احساس بدی که نسبت به دامادش داشت. برایش توضیح داد که چرا اختلاس کرد و در تمام این مدت چه زجر و عذابی کشیده است.

آن شب وقتی آن دو با هم به خانه برگشتند دیگر از کدورت و برخوردهای سرد خبری نبود. شب موقع خواب جاوید به این فکر کرد که شکر خدا این مشکل را هم پشت سر گذاشته و حالا باید به فکر اجاره کردن خانه باشد. 3 ماه بعد پدر جاوید و امیر شراکتی خانه کلنگی را کوبیدند و یک سال و نیم بعد یکی از واحدهای ساختمان 5 طبقه به جاوید رسید تا در آن زندگی کند. بعد از فوت پدر و مادر جاوید، او سهم ارث خودش را به امیر فروخت و در عوض در آژانس با او شریک شد. حالا 6 سال از آزادی‌اش از زندان و آن تجربه تلخ گذشته و اوضاع آرام شده بود. حالا بزرگ‌ترین دغدغه جاوید و معصومه، رفتن پسرشان به دانشگاه بود و تمام امکانات را برایش فراهم کرده بودند تا بتواند ادامه تحصیل دهد. کیارش هم برای رسیدن به این هدف خیلی تلاش کرد تا این که امسال در کنکور سراسری مجاز به انتخاب رشته شد و اکنون منتظر نتیجه نهایی است. جاوید روزی که نتیجه کنکور کیارش را شنید، یاد گذشته افتاد و به پسرش گفت «6 سال پیش من در کنکور خودم رد شدم، اما آنقدر ایستادگی کردم تا این که بالاخره در کارنامه‌ام نوشتند مجاز به ادامه زندگی.»

مرجان لقایی‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها