شهید لا‌جوردی به روایت دوستان و خانواده‌

مرد لحظه های سخت

علی‌اکبر ناطق‌نوری: یکی از خصوصیات مرحوم لاجوردی، آزادگی و صراحت لهجه‌اش بود. به هیچ وجه نسبت به احدی وابستگی نداشت. بنده سالیان سال، چه قبل از انقلاب و چه بعد از انقلاب، او را می‌شناختم؛ بخصوص بعد از انقلاب که از نزدیک با هم کار می‌کردیم و صراحتا می‌گویم که به هیچ وجه اهل تملق نبود. اگر هم به این نتیجه می‌رسید که در بنده و امثال بنده، نکته قابل نقدی وجود دارد، صریحا می‌گفت. بسیار محجوب بود، اما ذره‌ای تملق در او راه نداشت. صریح‌اللهجه بود و سلامت نفس داشت. من اگر بخواهم ایشان را در یک عبارت توصیف کنم، باید بگویم که مرحوم لاجوردی مبارزی ساده‌زیست، مخلص و ولایت‌پذیر بود.
کد خبر: ۱۹۷۶۷۸

در این مورد هم که گاهی می‌پرسند آیا صحیح است که ایشان از دولت حقوقی نمی‌گرفت، باید در پاسخ بگویم که این حرف باید درست باشد. من تایید می‌کنم حداقل در آن دوره‌ای که با هم کار کردیم، حقوق نمی‌گرفت. اساسا این طوری بود که فقط از درآمد محدود مغازه‌ای که با اخوی‌اش داشت زندگی‌شان را اداره می‌کرد. اگر اهل این حرف‌ها بود و یک منبع حقوقی و درآمدی داشت که بعد از بیرون آمدن از کار، نمی‌رفت توی زیرزمین نمی‌نشست و خیاطی نمی‌کرد.

حبیب‌الله عسگراولادی: یکی از ویژگی‌های شهید لاجوردی تلاش در مخفی ماندن و پرهیز از خودنمایی و نمایش بود. شیوه‌ زندگی این شهید در زندان و در طول زندگی پرمخاطره و پر مسوولیتش بعد از انقلاب، نشان‌دهنده این است که تا آنجا که ضرورت نداشت، پرهیز کرد از این‌که خودش را نشان بدهد و این خصلت، از او شخصیتی ساخته بود که جز معدودی از همراهانش نمی‌توانستند درک کنند که این وجود چه ارزش‌هایی را آفریده و در حال تولید چه ارزش‌هایی است، زیرا اصرار داشت که نگوید و مطرح نشود. ایشان از نظام چیزی نگرفت و برای نظام هم هزینه‌ای نداشت. ایشان ساده‌زیست‌ترین مسوول کشور بود.

از بیت‌المال مطلقا برداشتی نداشت. در محل کارش با وسواس وجوهات را حساب می‌کرد و اصرار داشت که این وجوهات فقط باید در خدمت مقام معظم رهبری باشد.  نسل جوان ما بداند که چنین شخصیت‌هایی چگونه برای انقلاب از همه چیز خودشان گذشتند و هیچ هزینه‌ای هم برای انقلاب و برای مردم نداشتند.

زهرا گل‌گل (همسر شهید): به اعتقاد من، به خاطر ایمان و تقوایشان بود که خداوند نیروی تشخیص خارق‌العاده‌ای را به ایشان داده بود. ایشان بسیار سریع و دقیق متوجه امور می‌شدند. من هم همیشه از این همه تیزهوشی حیرت می‌کردم، ولی همان طور که عرض کردم این، حاصل تقوا و خداترسی ایشان بود. بسیار متواضع بودند. آن دوره‌ای که مسوولیت داشتند، طبقه پایین منزل ما پاسدارهای محافظ ایشان زندگی می‌کردند. حاج‌آقا می‌آمدند و از من وسایل شستشو می‌گرفتند و دستشویی و حمام آنها را نظافت می‌کردند. پتوها و لباس‌هایشان را توی ماشین می‌ریختند و می‌شستند. من یک وقت‌هایی اعتراض می‌کردم، ولی ایشان می‌گفتند: «آدم وقتی وارد ساختمان می‌شود، بوی نا می‌آید و این درست نیست. چه فرقی می‌کند؟ آنها متوجه نیستند، من انجام می‌دهم.» هیچ وقت آنها را سرزنش نمی‌کردند که چرا اینها را نمی‌شویید. وقتی ایشان پیگیر این مسائل می‌شدند، کم‌کم آنها هم متوجه می‌شدند و خودشان نظافت می‌کردند. حاج‌آقا در کارهای خانه هم بی‌نهایت کمک‌کار من بودند. یک وقت‌هایی قاب دستمال‌ها را خیس می‌کردم تا بعدا بشویم. تا چشم برمی‌گرداندم، حاج‌آقا می‌رفتند و آنها را می‌شستند. در نگهداری بچه‌ها هم خیلی کمک می‌کردند. مادربزرگم می‌گفتند: «مادر! من نوه خیلی دارم و خانه همه‌شان می‌روم، ولی تا کسی خانه این سید نیاید، نمی‌فهمد چه جواهری است.» موقع غذا خوردن هیچ وقت ایراد نمی‌گرفتند. اگر غذا نبود یا من خانه نبودم، نان و پنیر را با همان اشتهایی می‌خوردند که بهترین غذا را و ابدا گلایه نمی‌کردند. مهمان هم که دعودت می‌کردند، همان روال ساده زندگی را داشتیم. هیچ وقت تکلیف اضافه‌ای را به من تحمیل نمی‌کردند.

محمد لاجوردی ( فرزند شهید ): یکی  دیگر از سفارش‌های ایشان این بود که حتی‌الامکان از استخدام در دستگاه‌های دولتی فاصله بگیریم و خودمان مستقل کار کنیم. از جمله سفارشات ایشان بود که حداکثر فعالیت را بکنیم و منتظر نمانیم که دیگران کاری برایمان بکنند. می‌گفتند خودتان جلودار باشید و دیگران را راه بیندازید. از مواجهه با مشکلات نهراسید و در دل مشکل بروید و شما باشید که مشکلات را خرد می‌کنید. حدیثی را همیشه برای ما نقل می‌کردند که اگر انسان خود را به استخدام دیگری درآورد، روزی از او پروا می‌کند. من اجر نفسه فقد حذر علیه الرزق و یا می‌گفتند به دیگران تکیه نکنید و بار زندگی‌تان را روی دوش کسی نیندازید. «ملعون معلون من القی کله علی الناس». یک بار موضوعی پیش آمد و شبهه‌ای ایجاد شد و فرد دیگری به نام محمد لاجوردی که ممنوع‌المعامله شده بود، مساله‌ساز شد و مرا جای او تصور کرده بودند. ایشان سریع مرا احضار کردند و پرسیدند موضوع از چه قرار است؟ و من برایشان توضیح دادم که تشابه اسمی است و شما نگران نباشید. مواردی مشابه این بوده و یا مثلا پیش می‌آمد که در معامله‌ای، چک طرف برگشت می‌خورد و ما با ایشان مشورت می‌کردیم و می‌گفتند هر کاری که بقیه می‌کنند، شما هم همان کار را بکنید. هیچ وقت به گونه‌ای رفتار نمی‌کردند که به دلیل موقعیتی که داشتند، ما روی ایشان حسابی باز کنیم. ما از همان ابتدا فهمیدیم که باید این باب را بسته ببینیم. یک بار یک چک‌ 4 میلیونی دست مردم داشتیم و 200 تومان در حساب کم داشتیم. وقتی به ایشان مراجعه کردیم، گفتند: «پدربزرگت می‌گفتند دستت را بگیر به زانویت و بلند شو و بدو. من هم عینا همین را می‌گویم.» و ما خلاصه دستمان آمد که نباید به ایشان تکیه کنیم. یک بار هم تصادف کردم و مرا بردند کلانتری ابوسعید. ایشان آنجا حاضر شدند و به رئیس کلانتری گفتند: «هر کاری با همه می‌کنید، با این هم بکنید. خداحافظ شما.» و بلند شدند و رفتند. با مشورت رئیس کلانتری فهمیدیم که همه چه می‌کنند و به عمو و دایی متوسل شدیم که سند خانه‌شان را بیاورند و گرو بگذارند و خلاص شدیم. خلاصه به ما این را نشان دادند که به هیچ وجه روی ایشان به عنوان کسی که در نظام مسوولیتی دارد، حساب نکنیم؛ نه‌تنها حساب نکنیم که باب مشورت را هم به روی ما بستند که خواست‌هایمان توسعه پیدا نکند، نه خودشان و نه ما گرد موضع تهمت یا شبهه نگردیم.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها