یک خاطره‌

کفش دزدی‌ در شهرآورد

ماجرایی که تعریف می‌کنم، مربوط به 2 سال پیش و بازی برگشت تیم‌های استقلال و پیروزی است؛ اما از آنجایی که دوباره مسابقات فوتبال لیگ برتر آغاز شده و بحث فوتبال و مسابقه دوباره داغ شده است، بی‌مناسبت ندیدم که یک خاطره تلخ فوتبالی را برایتان تعریف کنم که شاید هشداری باشد برای برخی از هموطنان شهرستانی که برای دیدار دربی ‌ شهرآورد استقلال و پیروزی به تهران می‌آیند.
کد خبر: ۱۹۶۵۹۴

 آن سال من به‌اتفاق یکی از دوستان که دست بر قضا هر کدام طرفدار یکی از دو تیم بودیم، از تبریز به تهران آمدیم، یعنی یک روز قبل راه افتادیم و شب به تهران رسیدیم و یکسره به ورزشگاه آزادی رفتیم تا شب را جلوی ورزشگاه بخوابیم که روز مسابقه بتوانیم بلیت تهیه کنیم. توشه‌ راه ما هر کدام یک ساک دستی مشترک بود حاوی یک پتو و یک مشت تنقلات. تقریبا ساعت 30/9 شب بود که از اتوبوس تبریز ‌ تهران در جاده کرج و مقابل ورزشگاه پیاده شدیم و پیاده خود را به مسیری رساندیم که با کرایه‌ها می‌شد به ورزشگاه رسید. همین کار را هم کردیم. فکر می‌کنم نزدیک ساعت 10 شب رسیدیم جلوی ورزشگاه، آنجا افراد زیادی از شهرهای مختلف و در گروه‌های 2، 3، 4 و حتی 10 نفره آمده بودند. بعضی‌ها با مینی‌بوس‌ آمده بودند و به اصطلاح خیلی حرفه‌‌ای بودند و می‌دانستند، ماشین را کجا پارک کنند و شب را چگونه به صبح برسانند و چه ساعتی بیدار شوند و چگونه بلیت تهیه کنند.

من و دوستم جزو علاقه‌مندان خیلی حرفه‌ای به فوتبا ل نبودیم که به قول بروبچه‌ها اند فوتبال باشیم. غرض از این مسافرت صرف‌نظر از علاقه ما به تیم‌های محبوبمان، نوعی کنجکاوی و ماجراجویی هم بود چون خیلی از دوستان و حتی خانواده‌های ما مخالف این سفر بودند. به هر حال گوشه‌ای اتراق کردیم، روی تپه دراز کشیدیم و ساک را هم گذاشتیم زیر سرمان. از بس خسته بودیم، خیلی زود هم خوابمان برد. این را هم بگویم، به فاصله چند متر دورتر، عده دیگری بیتوته کرده بودند و قیافه همه را که ورانداز کردیم، چیز مشکوکی ندیدیم که خدای نخواسته مشکوک شویم. بنابراین با خیال راحت خوابیدیم. اما، اما نکته اینجاست صبح دیر بیدار شدیم. هر دوی ما تعجب کردیم.
تقریبا حدود ساعت 10 صبح بود. اطراف ما بسیار بسیار شلوغ بود. سروصدای بسیاری بود، کشمکش سر تهیه بلیت خیلی زیاد بود. بالاخره بیدار شدیم. اول از همه متوجه شدیم کفش‌هایمان نیست و تلخ‌تر از آن این بود، با این که ساک‌ها زیر سرمان بود، اما محتویات آن خالی شده بود.

 هاج و واج مانده بودیم که چه کار کنیم. کیف پول رفیقم رحیم در ساکش بود و آن را برده بودند. اما من احتیاطا پول‌هایم را در زیرشلواریم پنهان کرده بودم که خوشبختانه مانده بود. به نظرمان رسید باید کسی مثلا اسپری بیهوشی به صورت ما پاشیده که به خواب عمیقی فرو رفته باشیم. بجز این فکر دیگری به ذهنمان نرسید. چون آنقدر خسته نبودیم که در آن هیاهو، ده، دوازده ساعت خوابمان ببرد. به هر حال پابرهنه بودن و بی‌کفش ماندن دوستم رحیم، ما را زمینگیر کرد و از خیر دیدن بازی گذشتیم. هر چقدر هم اطراف را نگاه کردیم بلکه لنگه کفش کهنه‌ای چیزی پیدا کنیم، نشد که نشد.

با یکی از مسافرکش‌ها خودمان را به ترمینال غرب رساندیم به آن امید که بلکه در غرفه‌های ترمینال و یا اطراف میدان آزادی، کفش، دمپایی چیزی بخریم و بعد به شهرمان برگردیم. همین کار را هم کردیم، اما ماجرا آنقدر ما دو نفر را متاثر و افسرده کرد که از طرفداری این تیم و آن تیم صرفنظر کردیم و درس عبرتی شد که دیگر ماجراجویی نکنیم و اگر کردیم حسابی هشیار و بیدار باشیم تا دیگر دنبال ماجراجویی نرویم و اگر هوس کردیم روزی روزگاری دوباره به صرافت دیدن دربی به تهران آمدیم، یا به مسافرخانه برویم و یا این که شب تا صبح را نخوابیم که یک وقت پول و کفشمان را ندزدند.

بایرام  م از تبریز

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها