آغازی دوباره‌

پرونده ماجرا؛ زمان:‌1371 مکان: تهران شخصیت‌ها: آرش، ح : زندانی سابق‌ سهند: کیف‌قاپ حرفه‌ای‌
کد خبر: ۱۹۶۵۶۷

اکبر: پدرزن آرش‌

مینا: همسر اول آرش‌

فریبا: همسر دوم آرش‌

از بچگی عاشق موتورسواری بودم. همیشه در رویاهایم خود را سوار یک موتور پرشی می‌دیدم و در پیست‌های بزرگ هنرنمایی می‌کردم. همین عشق به موتور هم آخرش کار دستم داد. زیاد به فکردرس و مشق نبودم. از مدرسه خوشم نمی‌آمد و بیشتر ترجیح می‌دادم با بچه‌های محل گرم بگیرم تا شاید بتوانم با موتورشان دوری بزنم. هر چه به پدرم اصرار می‌کردم برایم یک موتور بخرد، اعتنایی نمی‌کرد. او فقط دنبال بهانه‌ای می‌گشت تا با کمربند به جانم بیافتد. یک بار می‌گفت چرا درس نمی‌خوانی، یک‌بار گیر می‌داد چرا سر کوچه می‌ایستی و...
خلاصه رفتارهایش مرا کلافه و عصبی می‌کرد. هر چند حالا که فکر می‌کنم، می‌بینم خیلی مواقع حق داشت از دستم برنجد و نصیحت‌هایش بیراه نبود اما راهی که برای ادب کردن من انتخاب کرده بود واقعا تاثیر بدی در زندگی‌ام گذاشت از ترس او وقتی تصمیم گرفتم ترک تحصیل کنم موضوع را پنهان کردم و از همان شب دیگر به خانه نرفتم.
چند شبی را خانه دوستانم بودم تا این‌که سهند به من اجازه داد هم‌ خانه‌‌اش شوم. نمی‌دانستم او چه کاره است آشنایی ما به واسطه یکی دیگر از بچه‌ها بود. دو سه روز بعد از ماندن در خانه سهند بود که فهمیدم کیف‌قاپی می‌کند. موتور باحالی داشت و من از این‌که می‌توانستم سوار آن شوم خیلی خوشحال بودم اما همین موتور سواری و هم‌خانه شدن با سهند باعث شد پایم به باند دزدی باز شود. من وظیفه رانندگی موتور را داشتم و سهند و بعضی وقت‌ها یکی دیگر از بچه‌ها کیف‌زن‌ها را می‌دزدیدند. پولی که به دست می‌آوردم خیلی برایم شیرین بود.
برای اولین بار در زندگی‌ام  احساس استقلال می‌کردم و دیگر مجبور نبودم به خاطر هزار تومان منت پدرم را بکشم.
زندگی من در سرقت، ولگردی، خوشگذرانی و شب‌نشینی خلاصه شده بود تا این که بعد از شش ماه اتفاق تلخی رخ داد. کیف یک زن تقریبا مسن را دزدیدیم اما مردم دنبا‌ل‌مان کردند. سهند که خیلی ترسیده بود مرتب سرم داد می زد تند‌تر برو. من هم خیس عرق شده بودم و قلبم به تندی می‌تپید. اصلا حواسم به جلو نبود. سر چهارراه که رسیدم یکهو پیرمردی سرراهم سبز شد و با او تصادف کردم. هر سه‌مان را به بیمارستان بردند من بعد از مداوا راهی کانون اصلاح و تربیت شدم و سهند هم به زندان رفت حال آن پیرمرد خیلی بد بود و همه به من می‌گفتند دعا کنم زنده بماند خودم هم دلشوره داشتم. از فضای کانون، از آینده مبهم، از این که پیرمرد بمیرد، وحشت داشتم.
خدا را شکر که آن مرد زده ماند. در واقع چیزی شبیه به معجزه بود. حالا خیالم از این بابت راحت شده بود اما هنوز دلهره داشتم چند باری مرا به دادگاه بردند و آوردند. پدرم فقط یک بار به دیدنم آمد. چنان چشم‌غره‌ای به من می‌رفت که بند‌بند بدنم می‌لرزید. از طرفی سهند هم سعی داشت تمام تقصیرها را گردن من بیندازد. خودش فقط به 5 فقره کیف‌قاپی اقرار کرده و گفته بود بقیه 20 کیفی که در خانه‌اش پیدا شده من دزدیده‌ام. خیلی قسم خوردم گریه و زاری راه انداختم تا ثابت کنم من فقط 8 روزی  همراه سهند بوده‌‌ام. بالاخره به یک سال و نیم حبس محکوم شدم البته پرونده تصادف با آن پیرمرد هنوز باز بود. بعدها شش ماه زندان هم به خاطر آن موضوع به محکومیتم اضافه شد و به پرداخت دیه هم محکوم شدم. مطمئن بودم پدرم دیه را نمی‌دهد و می‌گذارد آن‌قدر در زندان بمانم تا رنگ موهایم مثل دندان‌هایم شود. اتفاقا بخشی از پیش‌بینی‌ام درست از آب درآمد. پدرم گفت پول دیه را از همان‌هایی بگیرم که بعد از فرار از خانه با آنها به خوشگذرانی می‌رفتم. خودم در زندان به سختی شماره تلفن پیرمرد را پیدا کردم و چند بار به او زنگ زدم. خودش برای رضایت دادن مشکلی نداشت اما پسرش اجازه نمی‌داد.
ظاهرا برای پول دیه کیسه دوخته بود و می‌‌خواست ماشین بخرد. از یکی از مددکاران کانون کمک خواستم و او هم هر کاری که از دستش برمی‌آمد برایم انجام داد اما موفق نشد. سال اول محکومیتم که تمام شد من را به زندان بزرگسالان بردند. محیط واقعا ترسناکی بود. همه مجرم حرفه‌ای و سابقه‌دار بودند و رفتارشان به حدی آزار دهنده و توهین‌آمیز بود که روزی هزار بار خودم را بابت اشتباهاتم لعنت می‌کردم. به هر سختی که بود 2 سال زندان تمام شد اما هنوز باید در حبس می‌ماندم تا پول دیه فراهم شود. ماه‌های آخر هر روز به پدرم تلفن می‌زدم اوایل جوابم را نمی‌داد اما بتدریج نرم‌تر شد تا این که بالاخره بعد از 6 ماه گفت فقط به اندازه نصف پول دیه پس‌ انداز دارد. دوباره شروع به مذاکره با پیرمرد کردم باز هم او می‌گفت خودش حرفی ندارد اما پسرش راضی نمی‌شود. سال‌‌های زندان به عدد 3 رسید تا این که بالاخره حدود 70 درصد دیه جور شد و پیرمرد رضایت داد. بعد از آزادی پدرم مرا به خانه برد و برایم شرط و شروط سختی گذاشت. دیگر حق نداشتم از خانه بیرون بروم. باید دور موتورسواری هم خط می‌کشیدم هر وقت فرصتی پیش می‌آمد پدرم کنایه می‌‌انداخت و ناسزا بارم می‌کرد و من چاره‌ای به جز سکوت نداشتم خیلی سعی کردم راضی‌اش کنم اجازه بدهد دنبال کار بگردم اما فایده‌ای نداشت. می‌گفت خودش برایم زن می‌گیرد و کار پیدا می‌کند فکر می‌کرد اگر ازدواج کنم به اصطلاح بال و پرم بسته می‌شود و دیگر نمی‌توانم دنبال خلاف بروم. 3 ماه از آزادی‌ام گذشته بود که مادرم به قول خودش یک دختر مناسب برایم پیدا کرد. منظورش از دختر مناسب، دختر اکبر آقا، مسوول پذیرش آژانس سرکوچه‌مان بود که هر ازگاهی به آژانس می‌آمد و برای پدرش ناهار می‌آورد.

خود اکبر‌آقا هم حبس کشیده بود با این فرق که به خاطر چک بلامحل افتاده بود زندان نه این که مثل من دزدی کند.
به هر حال پدر و مادرها خودشان بریدند و دوختند و من و مینا تا روز خواستگاری فرصت پیدا نکردیم یک کلام با هم حرف بزنیم. در مراسم خواستگاری‌ هم 10 دقیقه به ما مهلت دادند و بعد گفتند هر چه گفتنی داریم بگذاریم برای بعد که وقت زیاد است و قرار است ما یک عمر کنار هم باشیم. حقیقتش من اصلا نمی‌خواستم ازدواج کنم نه این که از مینا خوشم نیاید، از ازدواج می‌ترسیدم. احساس می‌کردم باز هم آینده‌ای مبهم در انتظارم است. اصلا بلد نبودم چه طور باید زندگی مشترک‌مان را بچرخانم.

هر چه این حرف‌ها را به پدر و مادرم گفتم اعتنایی نکردند و گفتند همه اولش مثل من هستند ضمن این که من شرایط ویژه‌ای دارم.

هر چند یک بار خطا کرده بودم اما قرار نبود تا آخر عمر تاوان پس بدهم. به هر حال چاره‌ای نبود و پای سفره عقد نشستم. مینا دختر ساده‌ای بود که فقط آشپزی و تمیز کردن خانه از دستش بر می‌آمد. تا کلاس اول راهنمایی هم بیشتر سواد نداشت البته خود من ترک تحصیلی بودم اما بعد از آزادی بدجوری به سرم زده بود در کلاس‌های شبانه ثبت‌نام کنم. ازدواج فرصت این کار را به من نداد با ماشین پدرم از صبح تا شب در آژانس سرکوچه کار می‌کردم و آخر شب وظیفه داشتم ماشین را پس بدهم. زندگی خیلی محقری داشتیم که البته برایم زیاد مهم نبود.

آنچه که خیلی به آن اهمیت می‌دادم این بود که من و مینا هیچ حرفی نداشتیم با هم بزنیم. من دوست داشتم درس بخوانم و از طرفی دوباره موتورسواری کنم البته از راه درستش. مینا هم فقط دلش می‌خواست از صبح تا شب خانه خواهر یا مادرش باشد. کم‌کم دعواهایمان شروع شد و هنوز ازدواج‌مان به یک سال نرسیده بود که مینا قهر کرد و به خانه پدرش رفت. اکبرآقا و پدرم با وساطت ما را آشتی دادند و من شرط گذاشتم که باید این فرصت را داشته باشم که درس بخوانم. هرچند کار کردن و درس خواندن با هم سازگاری زیادی ندارند، اما یک ساله دیپلم گرفتم و یکی از راننده‌های آژانس که اگر اشتباه نکنم اسمش میثم بود تشویقم کرد کنکور بدهم. در همان ایام مینا باردار شد البته بچه‌مان به دنیا نیامد و در ماه ششم حاملگی سقط شد. بعد از این ماجرا پدرم دیگر روی خوش به همسرم نشان نداد بخصوص این که فهمیده بود شانس بچه‌دار شدن دوباره‌مان خیلی ناچیز است. در این بین بگومگوهای من و مینا همچنان ادامه داشت. او فکر می‌کرد چون دیپلم گرفته‌ام فخرفروشی می‌کنم در حالی که اصلا چنین موضوعی در بین نبود. مشکلاتمان وقتی بیشتر شد که در دانشگاه قبول شدم. چون مجبور بودم بعضی ساعات روز سر کلاس بروم، درآمدم کمتر شده بود، از طرفی باید هزینه ترم‌هایم را هم می‌پرداختم. این طور شد که همسرم بهانه‌گیری‌هایش را بیشتر کرد و دوباره به خانه پدرش برگشت این بار پدرم گفت حق ندارم دنبالش بروم و باید به فکر طلاق باشم هرچند زندگی با مینا برایم آرمانی نبود، اما نمی‌خواستم به دستور پدرم طلاقش بدهم. فکر می‌کردم این حق خودم است برای زندگی‌ام تصمیم بگیرم. در آن شرایط پراسترس و جنجالی اکبرآقا کاری کرد که از آژانس هم اخراج شدم. دیگر شمشیرها از رو بسته شده بود و این سیل حوادث بود که زندگی‌ام را تا دادگاه خانواده، پرداخت مهریه که البته فقط 500 هزار تومان بود و بالاخره، حکم طلاق پیش برد. بعد از جدایی از همسرم تصمیم گرفتم مستقل زندگی کنم به همین خاطر در برابر اصرارهای پدرم که بعد از مدتی رنگ تهدید و خط و نشان کشیدن هم به خودش گرفت مقاومت کردم. به نظر خودم بزرگ‌ترین مشکلم در زندگی بی‌تجربگی بود.
هیچ کس راه درست را به زبان درست نشانم نداده بود و اولین تجربه استقلال ظاهری‌ام به زندان انجامیده و دومی هم به طلاق کشیده شده بود. خانه‌ام را پس دادم و آپارتمان کوچک‌تری اجاره کردم و دنبال کار گشتم چون پدرم ماشین‌اش را پس گرفته بود تا وادارم کند دوباره به زندان خانگی برگردم. اصلا به این توجهی نداشت که دیگر 23 ساله شده‌ام و باید روی پاهای خودم بایستم. 4 ماه دنبال کار گشتم تا در یک موتورسازی مشغول شدم، اما دیگر نمی‌توانستم سر کلاس‌هایم حاضر شوم. در طی یک سالی که در موتورسازی بودم درس‌هایم عقب افتاد و بالاخره مجبور شدم دانشگاه را رها کنم تا با فراغ بال به کار بچسبم. علاقه خاصی به شغلم داشتم و همین مساله باعث شد پیشرفت کنم. 6 سال در موتورسازی ماندم. دیگر به یک اوستاکار تبدیل شده بودم و فکر می‌کردم وقتش رسیده خودم یک مغازه اجاره کنم. کار سختی بود، اما از عهده‌اش برآمدم. اوایل کرایه مغازه عقب می‌افتاد و زیاد مشتری نداشتم، اما بعد از حدود 8 ماه کارها روی روال افتاد و 3 سال تمام بدون هیچ مشکلی مغازه را با یک شاگرد اداره کردم تا این که به سرم زد وارد کار فروش موتور هم بشوم. سود خوبی گیرم می‌آمد و البته دوندگی و زحمت بیشتری داشت. از کنار همین موتورفروشی و تعمیرکاری بود که بالاخره در سن 32 سالگی یک مغازه کوچک برای خودم خریدم و تازه آن موقع بود که احساس کردم وقتش رسیده ازدواج کنم. البته می‌ترسیدم پاپیش بگذارم. مادرم هم می‌گفت دیگر حاضر نیست برایم به خواستگاری برود. این کشمکش‌ها که بیشترش درونی و مربوط به خودم بود چند ماهی ادامه داشت تا این که با فریبا آشنا شدم. او 4 سال قبل از شوهرش جدا شده بود. وضع مالی خوبی داشت و احساس می‌کردم هرگز به من جواب مثبت نمی‌دهد، اما 9 سال زندگی مستقل به من صبوری را یاد داده بود و با همین صبر و حوصله بالاخره توانستم از فریبا بله را بگیرم و بعد از یک عروسی تقریبا مختصر زندگی مشترکمان را آغاز کردیم. خدا را صد هزار مرتبه شکر که این بار همه چیز خوب و آرام است. من مغازه خودم را دارم و فریبا هم از طریق بورس سود خوبی به دست می‌آورد و البته حالا کارش را سبک‌تر کرده چون پزشکش گفته استرس برای بچه‌مان که در راه است، اصلا خوب نیست.

مرجان لقایی‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها