مرور خطاهایی که منجر به جنایت شد

غفلت بزرگ‌

قضات شعبه 71 دادگاه کیفری استان تهران رسیدگی به پرونده قتل پسر جوانی را آغاز کرده‌اند که به دست دو برادر از پای درآمده و همسر یکی از آن دو نیز تحت عنوان قضایی معاونت در قتل، متهم پرونده شناخته شده است. هنگامی که رودرروی داوود متهم ردیف اول قرار می‌گیرم، گویی تارهای نامرئی حس خشم‌آلود و آمیخته با ترس و وحشت او را به من منتقل می‌کند. او با انگیزه ناموسی مرتکب قتل شده و درباره انگیزه‌اش می‌گوید: «سهیل مزاحم همسرم می‌شد و یک بار هم او را مورد آزار قرار داده بود وقتی این موضوع را فهمیدم نتوانستم تحمل کنم.
کد خبر: ۱۹۶۵۶۶

خونم به جوش آمده بود و فکر می‌کردم باید حتما این پسر را بکشم».

داوود با لرزشی خفیف که زنگ صدایش را تغییر داده در پاسخ به این سوال که سهیل چگونه با همسرش آشنا شد و چطور به ایجاد مزاحمت برای او پرداخت، توضیح می‌دهد: «سه سال پیش وقتی همسرم می‌خواست به خانه مادرش برود سهیل سر راهش قرار گرفت. او یک خودروی پراید داشت و به بهانه رساندن طلعت به مقصد وی را سوار اتومبیلش کرد. زنم هم با این تصور که سهیل مسافرکش است سوار شد اما در بین راه سهیل سر صحبت را باز کرد و حرف‌های نامربوطی درباره من به او زد و در واقع مرا متهم به یک سری کارهای ناپسند کرد».

گفته‌های داوود نشان می‌دهد سهیل از پیش او و همسرش را می‌شناخته و آن دو را زیر نظر داشته و قرار گرفتن در مسیر خانه مادر طلعت هم اتفاقی نبوده است اما خود متهم از چگونگی این شناخت قبلی اظهار بی‌اطلاعی می‌کند و می‌گوید: اوایل نمی‌دانستم چطور من و همسرم را می‌شناخت پیش خودم فکر می‌کردم شاید با طلعت قبل از ازدواج آشنا بود و پس از آن هم او را زیر نظر داشت به هر حال منطقه‌ای که ما زندگی می‌کردیم خیلی کوچک بود و تقریبا همه از کلیات زندگی دیگران مطلع بودند. مدتی بعد از قتل فهمیدم یکی از اقوام همسرم برای این که زندگی ما را برهم بزند اطلاعات را به سهیل داده و او را اجیر کرده بود.

بسیاری از این گونه جنایت‌ها از برخورد نامناسب زن با فرد مزاحم نشأت می‌گیرد. غالب زنانی که در معرض چنین ماجراها و وقایعی قرار می‌گیرند به خاطر ناآگاهی و سطح فرهنگی پایین توان رویارویی با مشکل را ندارند و برخوردهای نادرست که البته الزاما به معنای پاسخ مثبت دادن به مزاحم نیست سبب‌ساز ادامه یافتن زنجیره حوادث می‌شود. همه این موضوع‌ها را با داوود در میان می‌گذارم و او که عصبی شده صدایش را بالا می‌برد و با لحنی که شبیه به فریاد است، می‌گوید: «طلعت چه باید می‌کرد آن روز به حرف‌های سهیل اعتنایی نکرد و از ماشین پیاده شد، اما آن مزاحم دست بردار نبود پس از آن بارها و بارها به خانه‌مان تلفن زد و به مزاحمت‌هایش ادامه داد. آن پسر می‌دانست طلعت متاهل است. نباید مزاحمش می‌شد.»

آخرین جمله متهم را به سوالی تبدیل می‌کنم تا پاسخ خودش را بشنوم. فکر می‌کنی چرا برخی پسرهای جوان مزاحم زنان متاهل می‌شوند؟ داوود پاسخ می‌دهد: «هوسرانی. اینها واقعا شیطان‌صفت هستند و اصلا به عواقب کارشان به این که زندگی دیگران را به هم می‌زنند و به غیر اخلاقی بودن رفتارشان فکر نمی‌کنند. آنها فقط دنبال سوءاستفاده از زن‌ها هستند البته بعضی زنان هم خودشان مقصرند و با این شیطان‌صفت‌ها همراه می‌شوند. اگر آن مزاحم‌ها خانواده اصیل داشتند و درست تربیت شده بودند هیچ وقت چنین کارهایی نمی‌کردند. بعضی از پسرها هم هستند که از روی سادگی و خامی عاشق زنی شوهردار می‌شوند و نمی‌توانند به مسیر درست برگردند که البته این هم به خانواده برمی‌گردد.»

حالا داوود کمی آرام‌تر شده و به نظر می‌رسد تسلط از دست رفته‌اش را بازیافته و می‌تواند ادامه ماجرا را بازگو کند. او درباره این که چرا در همان مراحل اولیه مزاحمت‌ها به مراجع قضایی شکایت نکرد، می‌گوید: «من نمی‌دانستم. از مزاحمت‌های سهیل بی‌اطلاع بودم و طلعت حرفی به من نمی‌زد و می‌ترسید عصبی شوم و کاری دست خودم بدهم یا شاید هم وحشت داشت حرف‌هایش را باور نکنم و او را مقصر بدانم. اگر طلعت آن موقع موضوع را به من گفته بود شاید با گفتگو و مذاکره و اگر نشد با شکایت مشکل را حل می‌کردم. اگر زن و شوهر به هم اعتماد داشته باشند و بدبین نباشند آن وقت می‌توانند اگر دچار این نوع گرفتاری‌ها شدند بلافاصله یکدیگر را مطلع کنند و دنبال راه چاره بگردند.»

این سوال که چه زمانی و چه طور از مزاحمت‌های سهیل مطلع شد، دوباره داود را عصبی و پرخاشگر می‌کند و سرش را میان دو دستش که به لرزه افتاده  می‌گیرد و با نگاهی دوخته شده به زمین، می‌گوید: «یک شب که به خانه برگشتم دیدم طلعت آشفته و پریشان است. علت را که پرسیدم ماجرا را توضیح داد و گفت سهیل مدت‌هاست که مزاحمش می‌شود و امروز هم به خانه ما آمده و او را مورد آزار قرار داده است. شنیدن این حرف‌ها واقعا برایم سخت و غیرقابل تحمل بود. تا آستانه سکته پیش رفتم. ضربان قلبم تند شده بود همان موقع به فکر کشتن پسر مزاحم افتادم.»

داوود همین طور که این جملات را بیان می‌کند، برافروخته می‌شود و کنترل خودش را از دست می‌دهد. از این رفتارش ناتوانی او در کنترل خشم کاملا مشخص است وشاید همین ناتوانی یکی از عوامل اصلی گام برداشتن او به سوی جنایت شد. داوود در ادامه درباره این که چگونه نقشه قتل را طراحی کرد و نقش همسر و  برادرش در این ماجرا چه بود، این طور توضیح می‌دهد: «اول موضوع را به برادرم گفتم. او هم خیلی عصبانی و ناراحت شد و گفت حاضر است با من همراهی کند. وقتی از جانب برادرم خیالم راحت شد به طلعت گفتم با سهیل تماس بگیرد و با او قرار ملاقاتی ترتیب بدهد. محل قرار را در مکانی خلوت تعیین کرد تا بتوانیم همانجا او را بکشیم».

متهم کمی مکث می‌کند. در افکار خودش غرق می‌شود و حرکت لبهایش نشان می‌دهد با خودش حرف می‌زند. دقایقی طول می‌کشد تا دوباره به خودش بیاید و بتواند واقعه روز قتل را توضیح دهد. او می‌گوید: «طلعت به من گفته بود سهیل سلاح دارد به همین خاطر من و برادرم چاقو و تبر برداشتیم وقتی به محل قرار رسیدیم سهیل آنجا بود. با دیدن ما پا به فرار گذاشت من هم بلافاصله تبر را از زیر صندلی راننده برداشتم و دنبالش دویدم و به او چند ضربه زدم پس از آن که از مرگ سهیل مطمئن شدیم به همراه برادرم چاله‌ای کندیم تا او را دفن کنیم، اما ناگهان یک خودروی عبوری را دیدیم و از ترس‌مان فرار کردیم».

داوود رد نگاهم را تا دستبندی که دست‌هایش را به هم زنجیر کرده دنبال می‌کند و به توضیح درباره نحوه دستگیری‌اش می‌پردازد: «موقع فرار جسد را خوب دفن نکرده بودیم و دست‌های سهیل بیرون بود. آن عابر با پلیس تماس گرفت و جنازه پیدا شد. بعد هم ماموران با تحقیقاتی که انجام دادند و از طریق فهرست مکالمات تلفنی متوجه رابطه مقتول با طلعت شدند و همسرم را بازداشت کردند که با اعترافات او، من و برادرم دستگیر شدیم».

زمانی که مرتکب قتل شدی به این فکر نمی‌کردی که حتما دستگیر می‌شوی و مجازات سنگینی در انتظارت است، این را که می‌پرسم، داوود از جا می‌جهد و می‌گوید: «اصلا به این چیزها فکر نمی‌کردم. باید از ناموسم دفاع می‌کردم و به نظرم سزای سهیل مرگ بود. آنقدر عصبی و خشمگین بودم که هیچ کنترلی بر رفتارم نداشتم. اگر طلعت همان اول ماجرا همه چیز را به من گفته بود، شاید می‌توانستم از این اتفاق پیشگیری کنم، اما وقتی آدم در یک جاده‌ای افتاد خواه ناخواه تا آخرش می‌رود و اصلا به چیز دیگری فکر نمی‌کند. مهم این است که اجازه ندهی در آن مسیر بیفتی».

از طرز صحبت و لحن داوود مشخص است از سرنوشت خودش می‌ترسد. او که می‌داند اولیای دم مقتول برایش تقاضای قصاص کرده اند، دوباره تکرار می‌کند که برای دفاع از ناموس مرتکب قتل شده و این نکات را در دادگاه مطرح می‌کند تا شاید حکم قصاص به او تعلق نگیرد. داوود در پاسخ به آخرین سوال که همان مرور خطاها و اشتباه‌ها است، چند ثانیه‌ای سکوت می‌کند، سپس با انگشت نم چشم‌هایش را می‌گیرد و می‌گوید: «هر‌‌کس باید سرش گرم زندگی خودش باشد و مزاحم زندگی دیگران نشود. اگر فامیل طلعت بی‌دلیل در کارهای ما دخالت نمی‌کرد و به خاطر عقده‌های بچگانه تصمیم نمی‌گرفت سهیل را سر راه همسرم قرار دهد امروز هم آن مزاحم زنده بود و هم من، همسر و برادرم آزاد بودیم. باز هم می‌گویم زن‌‌ها باید اگر با چنین مشکلاتی روبه‌رو شدند بلافاصله موضوع را به شوهر و والدین‌شان اطلاع بدهند. مردها هم نباید با شنیدن این حرف‌ها به همسر خودشان سوءظن پیدا کنند بلکه باید سعی کنند از راه منطقی و قانونی مشکل را حل کنند. ضمن این که برقراری رابطه یا ایجاد مزاحمت با زن یا حتی مرد متاهل عمل غیراخلاقی است که واقعا باید از آن دوری کرد برای این که اسیر وسوسه نشویم تنها راه ایمان به خدا است که به نظرم هم سهیل، هم همسرم و هم خودم از آن غافل بودیم. غفلت بزرگی که ما را به این راه کشاند».

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها