رفتم سر کوچه...

در حال حاضر ما که کافه کاغذی باشیم علاوه بر آن که طبق معمول از زور بی‌خوابی در حال ترکیدن هستیم، می‌خواهیم برویم سر کوچه و از دست بعضی‌ها، چنان محکم بکوبیم توی سرمان که مردم دور و برمان جمع شوند؟ چرا؟ چون جناب شتر دیشب میهمان این بنده حقیر بودند و روزگار ما را سیاه کردند. بلایی به سرمان آورده‌اند که دومی ندارد.
کد خبر: ۱۹۶۳۰۳

 به جان خودم تا خود صبح فک زد. هر چی گفتم بابا جان، فردا باید بریم روزنامه، کار و زندگی داریم، بگیر بخواب، مگر به خرجش رفت. دیوان حافظ و سعدی و مولانا و عطار را که یک بار برایمان دوره کرد. بعد هم نشست کل رمان 8 جلدی «در جستجوی زمان از دست رفته» مارسل پروست را برایمان تحلیل کرد و تازه آخرش هم یاد خاطرات دبیرستان افتاده بود... حالا خودتان قیافه ما را در نظرتان مجسم کنید که چه حالی داشتیم. به خاطر همین امروز دل و دماغ شیطنت نداریم و می‌خواهیم بی‌سروصدا برویم سراغ نامه‌های شما. تازه این کار یک علت دیگر هم دارد که می‌خوانید:

احتمالا یک خانمی به اسم وفادار برای ما نوشته که: «... صفحه‌ای که مثلا مال من و امثال منه ولی شده دفتر خاطرات جنابعالی و همیشه نصف بیشترش را یا به خودتان اختصاص می‌دهید، یا احوالات و خاطراتتان را می‌نویسید...» بعد هم گفته‌اند که ما یعنی کافه کاغذی خیلی ندید و بدید تشریف داریم که هی از وروجک‌مان می‌نویسیم چون: «از زمان آدم و حوا تا آخر دنیا همه آدم‌ها بچه‌دار می‌شوند و همه بچه‌ها هم برای اطرافیانشون بامزه‌ترین، باهوش‌ترین و دوست‌داشتنی‌ترین بچه دنیا هستند. حالا گناه این جماعت جوان نسل سه خوان چیست؟ که باید بدانند شکرپاره خانه شما روزی چند بار آب می‌خورد یا...» بعد هم گفته‌اند که به این چند تا طرفدار نگاه نکنیم و به جوان‌هایی فکر کنیم که از دست‌تان حرص می‌خورند. خب، حالا ما چه بگوییم؟ ناراحت شدیم؟ نه اصلا و ابدا ببین دوست خوب من، توی این صفحه قراره که یک ارتباط دوسویه برقرار بشه. ارتباط هم به هر شکلی ممکن است ایجاد شود. وقتی نوشته‌های من با تمام کاستی‌ها و ناتوانی‌هایش می‌تواند تو یا هر کس دیگر را مجاب کند که برای نسل سوم نامه بنویسی، پس باید این نوشته‌ها نوشته و چاپ شود. حالا در مورد وروجک شاید تو درست بگویی و این صدها نفری که در نامه‌هایشان سراغ وروجک را می‌گیرند، همان چند نفر آدمی باشند که تو گفتی، ولی دوست خوب من، همان طور که گفتم اینجا قرار نیست، فقط یک نفر متکلم وحده باشد و بقیه گوش بدهند. یا لااقل من هرگز نخواسته‌ام این کار را انجام دهم. اگر به دو، سه شماره قبلی نگاه کنی خواهی دید که به خاطر تعداد زیاد نامه‌ها، بنده اصلا مجال حرف زدن نداشتم  که از این بابت هم کلی متاسف هستم، چون من هم دلم می‌خواهد با مخاطبانم صحبت کنم  حالا شما اگر دلت می‌خواهد فقط و فقط نامه چاپ شده‌ات را بدون جواب ببینی، بحثی است جدا. شما از این به بعد نامه بفرست ما قول می‌دهیم آن را چاپ کنیم و یک کلمه هم جواب ندهیم! در ضمن اگرچه بعید می‌دانستی، ولی ما گوش شنوا داریم. به خاطر همین تصمیم گرفتیم بعد از این فقط و فقط نامه‌ها را چاپ کنیم تا متهم به چیزهایی که تو در نامه‌ات نوشته بودی نشویم! (هول نکنید بابا، خالی بستیم، فی‌الواقع جوگیر شدیم)‌

خب، دو تا خبر بد هم این هفته به دستمان رسید. اول این که صونا مادربزرگش را از دست داده که ما هم خیلی خیلی ناراحت شدیم. چون اگر یادتان باشد. مادربزرگ صونا خانم خیلی آدم خوبی بود. بعد هم منیرخاتون خبر داد که پدربزرگ و چند نفر دیگر از اعضای فامیلش بدرود حیات گفتند که باز حال ما گرفته شد. به هر حال به این دوستان خوبمان تسلیت می‌گوییم و امیدواریم غم آخرشان باشد.

خب شیما خانوم از اهواز. می‌بینم که هی نامه می‌فرستی و می‌گویی چرا به نامه‌هایت جواب نمی‌دهم. ببخشید پس آن کدام شیما بود که ما هفته قبل به نامه‌اش جواب دادیم؟ خب احتمالا این نامه‌ها را زمانی نوشتی که نسل سوم هفته قبل هنوز دستت نرسیده بوده. اشکال نداره. بعد هم شیما خانم هیچ معیار و میزانی برای پاسخ دادن به نامه‌ها وجود ندارد. ما به همه نامه‌ها جواب می‌دهیم. البته آنهایی که دستمان برسد. خواهرت هم دیگر آمده و ظاهرا غمی نداری. در گرمای اهواز امیدوارم به تو خوش بگذرد و باز هم برایمان نامه بنویسی.

خب حالا نوبت می‌رسد به ایمیل‌ها:

«چندی پیش یک عدد(!) ایمیل (معادل فارسی ایمیل چیه؟!) زدیم و اینها... هی با خودمان می‌گفتیم: «فک کنم نرسید... یه بار دیگه ایمیل(؟) می‌زنم... کار از محکم کاری عیب نمی‌کنه که...» خلاصه این که بعد از 2 بار فرستادن متوالی... تازه یادمان افتاد که: وای، پروردگارا... به کل یادمان رفته که ناممان را ذکر کنیم...! (جلل خالق!! مشغله با این بشر دوپا چه‌ها که نمی‌کند) تا این که نسل سه این هفته را که خریداری نمودیم دیدیم که...گمنام مانده‌ایم! طوری نمی‌باشد، این بار دیگر ناممان را مذکور می‌نماییم. زرلو هستم از اصفهان، ... 16 سالمان می‌باشد و کماکان دوران بیکاری را سپری می‌نماییم».

این ایمیل عجیب و غریب را هم عاطفه شکرگذار از عالم خواب برایمان فرستاده: «زندگی زیر خاک چقدر سخت بود! و چقدر هولناک! دنیایی که فکر می‌کردم، به راحتی یک خواب، شیرین است. چه کابوس دردناکی بود؟ درد در بندبند وجودم می‌پیچید، حس درد رهایم نمی‌کرد. در آن ظلمات چیزی نمی‌دیدم. ولی انگار خوراک دلچسبی بودم. برای موجودات کوچکی که هیچ به حسابشان نمی‌آوردم، ولی حال چقدر در مقابل آن ریزه‌ها ناتوان بودم از دفاع خویش! و آن حاصل کوله‌بار پوچی بود که اندوختم و یک عمر به آن نازیدم»! از شما چه پنهان ما که چیزی ازش سر در نیاوردیم!

ناشناس از کرج: «اینجانب... حدودا هم یه n تایی ایمیل برات فرستادم، ولی حالا به دلایلی شما نخوندی (یا شاید هم خوندینش!!)حالا بگذریم. اگه این یکی را هم جواب ندهی به جای کافه کاغذی می‌روم سراغ اون صفحه‌ای که نباید برم حالا خود دانی.» ای بابا جواب دادیم که، حالا چرا عصبانی می‌شی؟»

رها از سبزوار: «نظر به این که ما یکی از خوانندگان ثابت نسل 3 خصوصا صفحه شما هستیم خواستیم بگوییم که بهتره بیشتر خودتان بنویسید تا این که نامه‌هارو چاپ کنید. البته 50  50 بهتره. این‌جوری که الان هستید، آدم احساس می‌کند، نشسته جای شما و دارد نامه‌ها را یکی یکی باز می‌کند و می‌خواند. راستی یعنی چی الان که تابستان است شروع کرده‌اید به آه و ناله که پاییز جان کجایی؟ تازه چند ماهی است که ما از ابراز احساسات پاییزی‌تان راحت شده بودیم. اصلا میدانی چرا اینقدر پاییز را دوست داری؟ چون در تهران هوا اینقدر آلوده است که اصلا آسمون بهار و تابستان را نمی‌بینید. واسه همین پاییز را دوست دارید، دیگه. دست خودت نیست که هوای شهرتون آلوده است. بابا من از پاییز بدم می‌یاد با اون آسمون همیشه ابری و همیشه دلگیرش. حداقل به خاطر ما صبر کن تا پاییز شود بعد شروع کن به ابراز احساسات خب؟ مرسی. نمی‌شه که همش به فکر خودتو علایق خودت باشی. البته از شما خیلی ممنونم که هر هفته کلی ما رو شاد می‌کنید. هر چند من که این روزها حالم حسابی گرفته است. نتایج کنکور آمده و انتخاب رشته و سردرگمی و کدوم رشته بهتره و... خلاصه روزگار حسابی ما را به بازی گرفته. خوب بسه دیگه. راستی چرا دیگر از وروجک‌تان خبری نیست دلمان برایش تنگ شده‌ها.» بله... اینجوری‌هاست! حالا شما بفرمایید ما که کافه کاغذی باشیم چه خاکی بر سرمان بریزیم؟ حرف‌های وفادار را گوش کنیم یا حرف‌ها رها را ؟... اصلا ولش کن، این بنز آخرین مدل ما از کر‌گی گلگیر نداشت!

اوه، اوه صفحه تمام شد. عزت همگی زیاد. اگه شد به پیاده‌رو هم فقط کمی فکر کنید. خداحافظی!

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها