بعد از سلام

فقط 500 کلمه‌

گاهی آدم دلش می‌گیرد و به خودش که می‌آید می‌بیند همین طور نشسته و زل زده به جایی و نمی‌داند با این اضطرابی که به جانش چنگ می‌زند، چه کار کند؟ گاهی اوقات آدم دلش می‌گیرد نه این که اتفاقی افتاده باشد و کسی چیزی گفته باشد، نه. همین طور بی‌دلیل دل آدم می‌گیرد و دیگر هیچ چیز نمی‌تواند به راحتی آدم را از این احساس دلتنگی خلاص کند.
کد خبر: ۱۹۶۲۷۷
این جور وقت‌ها دیگر موسیقی و شعر هم به کار نمی‌آید و آدم هر کاری می‌کند نمی‌تواند غیر از نشستن یک گوشه یا دراز به دراز افتادن یک جایی و همین طور خیره شدن به قسمتی از سقف یا دیوار روبه‌رو کار دیگری انجام دهد.

نمی‌دانم شما این حس را تجربه کرده‌اید یا نه؟ همین طور دراز به دراز گوشه اتاق افتاده باشی و مثلا به تلویزیون یا کتابی که دستت گرفته‌ای خیره هم باشی، طوری که اگر کسی تورا از دور ببیند فکر می‌کند، در تلویزیون با کتابی که دست گرفته‌ای طوری غرق شده‌ای که حالا حالا‌ها خیال بیرون آمدن نداری، اما خودت بهتر از هرکس دیگر می‌دانی که این کتاب را بدون دلیل دستت گرفته‌ای و یا بدون دلیل به تلویزیون خیره شده‌ای و اصلا نه چیزی را می‌بینی و نه چیزی را می‌شنوی.

این لحظات گاهی ریتم شان کند است و گاهی ریتم شان تند.

اما آنقدر که خودشان مهم هستند گاهی ریتم شان مهم نیست.

مهم این است که جایی را گیر آورده باشی و دلت هم گرفته باشد و اضطراب هم در جانت ریشه دوانده باشد؛ آن وقت هیچ چیز حریف آنها نیست جز تخیل.

در این گونه مواقع برای فرار از دست این حس که سرتا پای آدم را می‌گیرد، فقط و فقط باید به تخیل پناه برد و در ذهن خودت خیلی چیزها را ساخت.

مثلا یک خانه یا یک ماشین آخرین مدل، پول زیاد و بعد تا دلت بخواهد وقت آزاد. از اینجا به بعد را باید برای وقت‌های آزاد برنامه‌ریزی کرد.

استخر که همین جا کنارت هست و تنیس هم که دیگر یک ورزش کاملا خز است. می‌ماند گلف و رالی کویر.

البته این تخیل می‌تواند اصلا به این سمت و سو‌ها نرود. مثلا یکهو برایت یک استادیوم بسازد و بعد تا به خودت بیایی می‌بینی رونالدو، کریستیانو رونالدو یک پاس گل برای تو فرستاده و مجبوری که آن را گل کنی و ترکیدن جمعیت را از زور خوشحالی تماشا کنی.

بعد توی خیابان که راه می‌افتی همه دور و برت را می‌گیرند و مدام از تو می‌خواهند که یک تکه کاغذ یا لباس یا گوشه عکست را برایشان امضاء کنی.

همین صدای امضا کردن‌ها در عالم تخیل است که یکهو تو را می‌کشاند می‌برد روبه‌روی خبرنگاران در یک جلسه مطبوعاتی، اما این بار دیگر قضیه کاملا فرق می‌کند، تو دیگر یک فوتبالیست نیستی، یک بازیگری که جایزه اسکار برده‌ای و در هیات رابرت دنیرو به پرسش‌های چرندی گوش می‌دهی که ارزش فکر کردن ندارند. دنیا همین طوری پیش می‌رود اگر کسی با آدم کاری نداشته باشد و بگذارد یک دل سیر برای خودش رویا ببافد، اما نمی‌شود که. مثلا همین خود ما، تا دستمان گرم شد و تخیلمان راه افتاد، فهمیدیم که باید این نوشته را تمام کنیم و از خجالتش در بیاییم چراکه فقط به اندازه 500 کلمه جا برای رویا بافی داشتیم. فقط 500 کلمه.
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها