در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
واژهها را که کنار هم میچینم، میبینم تنها یاد توست که بر صفحه دلم نقش بسته. مبادا پا بر دلم بگذاری و بگذری.
حسن جعفری باکلانی از اراک
قانون زمین
(آقا این هم مرغزار دوم گفتوگوی من و سهراب سپهریه:)
گفتمش چرا میگویی پشت هیچستانم؟/ گفت: من کی گفتم؟! خیر، اهل کاشانم!/ گفتمش خیال چیست و در نظرت به چه ماند؟/ گفت: از دور دست کسی مرا میخواند/ گفتمش سهراب چه وقتهایی بیتاب است؟/ گفت: آن دم که ماهیها حوضشان بیآب است!/ گفتمش روزی اگر شکوِهای بر لب داریم؟/ گفت: بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم/ گفتمش پندی بده به دردمان بخورد/ گفت کاری نکنید به قانون زمین بربخورد.
مهدیار
تقدیرنامه بروبچی
(میخوام تو این نامه از یکی از طنزگوهای صفحه با یه شعر قدردانی کنم. راستش هنوز هم وقتی یاد اون نقاشیای میافتم که درباره تصورات هر کدوم از بچهها از پاسخگو و شکل و شمایل شما بود، خنده رو لبم میآد:)
خواب دیدم بچهها از غصههاشون کم شده/ شادکامی اومده جای غم و غم کم شده/ خواب دیدم بس که این صفحه پُرِه از قهقهه/ این جوابای پاسخگو هم همیشه بَهبهه!/ طنزگوهای صفحه از هر طرف بیشتر شده/ قامتِ بیمهری و اشک و فغان کمتر شده/ ناگهان از خواب شیرینم پریدم چون عقاب!/ رفتم و یک چاردیواری خریدم باشتاب/ دیدم ای بابا... تمامش یک خیالی در خواب بود/ اون خیالا که میکردیم یک نقوشی بر آب بود/ یک نفر شکوه کنان از بابا و یا از داداش/ آن یکی میگفت: جان من... همسایهها! شبها یواش!!/ الغرض، دیدم که هیچ کس انگاری شادی نداره/ تنها طنزگومون تو صفحه هم فقط این زینب فخاره!
شبزده عاشق از قم
دیداری دیگر
دخترک نامه را باز کرد و خواند. اشک در چشمهایش حلقه زد. بارها آن نامه را خوانده بود اما حالا حس دیگری داشت. دیروز خبر داده بودند که پدرش با کاروانی از نور میآید. از بچگی پدرش را ندیده بود. با خودش زمزمه میکرد: یعنی قیافهاش چقدر با عکسش فرق کرده؟ همان طور مانده یا شکستهتر شده؟ اصلاً اگر مرا ببیند میشناسد؟ بعد از سالها دوری، حالا فاصله دیدار آنها چند ساعت بیش نبود. چند ساعتی که انگار ثانیهشمار ساعت هم با خود وزنهای سنگین را میکشید. شاخه گل سرخی را که در دست داشت به سینهاش فشرد: اگر ببینمش، میبوسمش، شاخه گل را به او میدهم، در آغوشش جای میگیرم و... عقده این همه سال دوری را یکباره میگشایم.
در باز شد. هجوم خانوادهها او را با خود برد. یک جعبه چوبی بزرگ آنجا بود که روی آن اسم پدرش را نوشته بودند. در جعبه را باز کرد. چند استخوان و یک پلاک. گل سرخ را روی کیسه گذاشت. به جای آنکه پدرش او را در آغوش کشد، دخترک او را به سینه فشرد.
بدون امضا از قم
فخر فروختنت چیه دیگه
به یکی بگو: چه آدم متکبر و مغروری هستی، میزنه چش و چالت رو در مییاره! ولی همین آدم، بخصوص وقتی به یه جایی میرسه، یا یه چیزی میخره که دیگری نداره، همچی باد به غبغبش میاندازه یا چنان فخر میفروشه که نگو و نپرس. مرد و زن، پیر و جوون هم نداره. دوره دبستان، یه دوست داشتم که کسی تره هم واسهش خرد نمیکرد، مبصر شد و هی اسم همه رو مینوشت تو لیست بدها !! بعد از عهد بوقی ژیان غراضه آقا با طرح تعویض تبدیل شده به یه ماشین نو، انگار سوار یه ماشین آخرین سیستم شده که هیچ کس دیگه نداره! همکارمون رئیس قسمت شده حالا همچین رفتاری پیدا کرده که اصلاً با قبلش قابل مقایسه نیست. این فخری خانوم، زن همسایه، چار تا النگو انداخته دستش، جلو این و اون هی تکونش میده که یعنی بله! نمیدونم بعضیها چی فکر میکنند. نمیدونم چرا فکر نمیکنن که همیشه یه عالم آدم دیگه هم هستن که بالاتر از اونا با امکانات بیشتر و وضع مالی و شغلی بهتری هستن و اونا هم پیش بالاتر از خودشون همین وضعی رو دارن که صغرا خانوم یا هر کس دیگهای که ماشین و النگو و ریاست و موقعیتشون رو به رخشون میکشن!
ثریا همتپور - 29 ساله
مبارزه برای موفقیت
وقتی میدیدمش رنگم عوض میشد، چشام سیاهی میرفت و دست و پام رو گم میکردم. خیلی تمرین کرده بودم که هر وقت میبینمش هیچ کدوم از این حالتها رو نداشته باشم اما نمیشد که نمیشد...
(سه سال بعد:) الان دیگه هر وقت میبینمش، سرم رو بالا میگیرم و تو چشاش نگاه میکنم و با قاطعیت تموم بهش میگم: بیشین بینیم بااااا. دیگه رنگ رخسارم، رازهای درونم رو نشون نمیداد! و پاهام نمیلرزید. حالا دیگه، هر وقت جلوی روم سبز میشه فوراً کارت عضویت در باشگاه بروبچ چاردیواری به مربیگری ف. حسامیئوویچ رو در مییارم و میگیرم جلوی چشماش. البته، هنوز هم دست از سرم برنداشته اما من دیگه خامش نمیشم. دیگه اجازه نمیدام که راحت بیاد و زندگی و هدفها و امید و خلاصه آیندهم رو تحت تأثیر قرار بده. حالا دیگه تمام مرزهای وجودم رو روی هر چی غم و غصه است، بستهام و شادتر و موفقترم.
پایه یک بروبچ 19 ساله از اصفهان
کنار درخت آرامش
در باغی بودیم؛ آرمیده زیر درخت گردو. درخت، افسانه مادربزرگ بود؛ مادر بزرگی که مهربانیاش را در عکسی قدیمی برایم قاب گرفته بود. درخت بزرگ بود؛ سایهگستر بر تمام سطح کَرت؛ همانگونه که سایه مادربزرگ پناه امن فرزندانش میشد. کودکی گفت: مرا پنهان کنید، باد در جستوجوی من است تا به توفانی کودکیام را از من برباید فصل تولد زردآلو بود و من با هذیان کودک به یاد آوردم که سالهاست کودکیام را گم کردهام.
به آغوش درخت شتافتم. خنکای دلچسبی داشت. مرا با حجمی از خیالات کودکی سبک کرد من معصومیت خردسالیام را بهتمامی بازیافتم. نجوای آرام جیرجیرکها در باغ، همقدمم بود. باد با برگهای درختان در تناسبی زیبا جریان زندگی را لطیفتر میکرد. آنی از هر چه دلتنگی بود خالی شدم.
بانوی شبگرد
آوار
خیلی سخته جایی باشی که همه کنارت هستن اما اونی که دوست داری ببینی و صداش رو بشنوی، نباشه. خیلی سخته ساعتها تو دلت باهاش حرف بزنی بعد ببینی خیالی بوده و نیست. خیلی سخته بخوای سرت رو به دیواری تکیه بدی که جز آوار چیزی ازش نمونده. خیلی سخته، خیلی سخته که بری سرِ مَزارش و بگی: گل من! باغچه نو مبارک.
جعفر دردمندی از سلماس
فراخوان
شکفتن خاطره نیست، بهانه هم نمیخواهد. خاصیت آدمهایی است که هر روزشان را با گوشه چشم آفتاب آغاز میکنند و بخشی از آن را هم میان همنوعانشان قسمت میکنند. همه از آسمان سهم دارند، پس بشتاب. چشمهایت را بشوی. ناامیدی، انتقام، گلایه و خستگی، واژههای دستساز بشرند. بهانهها را دور بریز که بهشتِ درونت تو را فرا میخواند.
سید افشین اشرفی از ساری
گلایههای بارانی
نمیدونم چرا هر کاری میکنیم آبمون با پدر و مادرها توی یه جوب نمیره! آخه چرا باید این طوری باشه؟ چرا اونا نمیخوان یا نمیتونن ما رو درک کنن؟ چرا نمیخوان قبول کنن نسل ما با نسل اونا فرق داره؟ چرا نمیخوان قبول کنن روزگار و زمونه عوض شده؟ مثلاً همین پدر و مادر من؛ نمیخوان قبول کنن دیگه بزرگ شدهم. هر جا میخوام برم اگه راه دور باشه که اصلا نباید حرفش رو بزنم، اگه هم نزدیک باشه هزار تا شرط و شروط داره. کافیه چند دقیقه دیرتر برسم خونه، دیگه واویلاست. بابا، خسته شدم. همهش محدودیت. دلم میخواد پیشرفت کنم اما مگه محدودیتهای اونا میذاره؟ دلم نمیخواد توی چاردیواری خونه بپوسم. دلم نمیخواد به خاطر 5 دقیقه تأخیر سوالپیچم کنن. دلم نمیخواد هر جا میخوام برم به اونا بگم که کجا دارم میرم. شما بگید چی کار کنم. حتی یه روز نشده به خاطر دل خودم زندگی کنم. همهش باید به خواست اونا باشه. شما کمکم کنید.
دختری از جنس بارون از اصفهان
هومممم، بیا برای درک بهتر موضوع ، یه موقعیت خیالی بسازیم. نظرت چیه؟ فرض کن (فقط فرضها!) به جای اینکه دختری باشی از جنس بارون، مادری هستی از جنس مسوولیت به عاطفه. حالا بچهت، یعنی همون که بهش میگی جیگرگوشه دستش رو دراز میکنه به طرف سماوری که داره قلقل میکنه. چی کار میکنی مادر؟ چی؟ بچهس؟ نمیفهمه؟ منظورت این سن و سال نبود؟ پس فرض کن بچهای که تو نظرته، حالا دیگه بزرگ شده و یه یازده دوازده سالی، یا حتی یه نوزده بیس سالی داره. یه رفیقی هم تو کوچه یا مدرسه پیدا کرده که بهش گفته: بابا تو کی میخوای بزرگ بشی بچه ننه ؟ بعد سیگاری، اکسی، کرکی، چیزی بهش بفرما زده. اونم که نمیخواسته گرفتار این چیزا بشه ولی خب حرف رفیقش بهش بر خورده و موقعیتی پیش اومده که نمیشده از زیرش در بره. ببینم مادر آینده؟ به این بچهت میگی هنوز هم با اون رفیقش رفاقت کنه؟ نه عزیز من، میدونم که تو بزرگتر و عاقلتر از این بچههای فرضی هستی، فقط یه زحمت بکش و با این بزرگی و عقل ببین موقعیتِ پدر و مادرای توی دنیای واقعی (نه تصورات فرضی) چیه؟ گاهی آدم، اگه یه سوزن به خودش بزنه، یه موقعیت فرضی برای خودش بسازه، خیلی بهتر دنیای دور و برش رو درک میکنه. حتی دنیای پدر و مادرش رو. نمیدونم میگیری چی میگم مادر آینده؟ تو اگه پدر و مادرت رو درک کنی، راه درک کردن خودت رو هم به اونها نشون میدی. اول، راه رو بشناس دخترم.
لبه تاریکی
من 27 سالهام و دیپلم تجربی دارم. الان دوستام و همردیفهام چند تا شون دکترن و چند تاشون هم مهندس و... ولی من دیوونه درس رو ادامه ندادم و ازدواج کردم! همسرم مرد خوبیه ولی اخلاقها و عقاید فرعی زندگیمون اصلا با هم تطابق نداره. اون فقط دنبال سوژه وواسه جر و بحث میگرده. هر چند با بعضی از افراد خیلی اهل بگوبخند میشه ولی تو خونه اینطور نیست. معمولا خستگیهاش رو واسه من و پسر کوچیکم مییاره. منم که خب اصلا مثل اون نیستم. آدم شوخ طب و خندهرویی هستم. اون به من میگه تو مثل دلقکها میمونی!! آخه درسته آدم به همسرش همچی چیزی بگه؟ میگید نخندم چون اون بدش مییاد؟ باور کنید اینها ذاتیه و کاریش هم نمیتونم بکنم. مثل اون که همیشه اخمو هست و کاریش نمیتونه بکنه. من به این خصوصیتش ایرادی نمیگیرم ولی اون مدام میگه که نباید اینطور باشم و مسخرهم میکنه! ولی خب، چون قبل از اینکه هم رو خوب بشناسیم واقعا حماقت کردیم و بچهدار شدیم، حالا به خاطر بچه باید همدیگر رو تحمل کنیم. آره، واقعاً تحمل میکنیم. دارید جزجز میکنید که بگید چرا نمیریم پیش مشاوره خانواده و از این جور حرفها؟ باور کنید بهش میگم ولی گوش نمیده. یه تست روانشناسی معتبر انجام دادم دیدم وضعیتِ خونوادگی و رفتاریمون و... وحشتناکه! لب مرز!
امضا محفوظ
پریدن هم جربزه میخواد
حتی بدون بال هم، کبوتر کبوتر است. کبوتر هنوز معنای پرواز دارد. پرواز هنوز هم به اوج رسیدن است. آخر به اوج رسیدن هنوز هم با آسمان معنا میشود... و آسمان هنوز آبیست. پس هنوز پر پرواز، آخرین راه به اوج رسیدن نیست.کبوتر، کبوتر است چون میل پرواز دارد. میل پرواز، پر گشودن نیست؛
پرواز کردن است. پرواز کردن، فقط پر داشتن نیست، دل پرواز داشتن است.
نغمه تیموری
ها؟!!... من کجام؟ این کیه؟ اونجا کجاست؟ خوابم؟ پر... پرواز... پرستو... چه پَر تو پَریه ننه! پرام ریخت! (پرستو هم که قبلا پرپر شده بود)!
سایه هم دیگه خوشش نمیآیه!
دیگه خسته شدم. همه میگن من خیلی تنبلم اما هر کاری میکنم که این هیولای سستی دست از سرم برداره موفق نمیشم. چوب تنبلیهام رو هم زیاد خوردم اما واقعاً نمیدونم باید چه کار کنم. همه کارهام میمونه و روی هم تلانبار میشه. هیچ کاریم رو بهموقع نمیتونم انجام بدم. حتی برای حمام رفتن هم حوصله ندارم. خیلی از دوستام ازم فرار میکنن. میگن همیشه بو میدی! خودم هم ناراحتم ولی خب یک بار، دو بار، میتونم همتی به خرج بدم و از سر ناراحتی از حرف دوستام هم که شده، زور زورکی برم حمام! دیگه واقعاً نمیدونم چیکار باید بکنم.
تنبل خان
مهم نیست
دیر زمانیست که طعم تلخ فصل را در اضطراب واژهها خلاصه کردهام و شوق رقصیدن را در سر قلم مهار کردهام تا ننویسد آنچه را که بر من میگذرد. نگذاشتهام میل سرکش نوشتن، در توفان درونم مجال عرض اندام یابد. خواستم لبخند را هم به گورستانی دور دست تبعید کنم ولی... ولی دیدم آنقدرها هم که میاندیشیدم مهم نبودی! واقعا آنقدر مهم نبودی که بخواهم بال شاپرکها را برایت پر از واژه کنم یا در عزای رفتنت خنده را به زنجیر کشم.
بدون امضا
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: