در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گویی در باغ او چیزهای زیبا برای نگاه کردن و عطرهای خوش برای بوییدن زیاد یافت میشد و او هر ماه گلهایش را که با سختی پرورش داده بود به بازار میبرد و میفروخت.این باغبان به دوستی خیلی اهمیت میداد و در همسایگی او یک مرد آسیابان زندگی میکرد که او خیلی ثروتمند و بینیاز بود و هر وقت به باغ او میرفت مرد مهربان یک دسته بزرگی از گلهای خوشبو و میوههای تر و تازه به او میداد و جیبهایش را لبریز از خوراکیهای خوشمزه میکرد. ولی مرد آسیابان هرگز چیزی برای باغبان نمیآورد و چیزی به او نمیداد و تمام همسایگان شاهد این موضوع بودند و همیشه به باغبان میگفتند که محبت به جای محبت است و تو با این سختی کار میکنی تا پول درآوری ولی تمام دسترنج ات را به آسیابان میدهی. او آنقدر ثروتمند است ولی تاکنون یک کیسه آرد به دست تو نداده است. ولی مرد باغبان میخندید و میگفت او هم به جایش کمک میکند. دوستی که این حرفها را نمیفهمد. فصل بهار و تابستان تمام شد و پاییز و زمستان فرا رسید. در زمستان مرد باغبان خیلی فقیر شده بود چون دیگر نه گل داشت که بفروشد و نه میوهای داشت که از آن تغذیه کند و در سرتاسر زمستان چیزی برای خوردن نداشت و خیلی ضعیف شده بود.ولی در خانه آسیابان پر از خوراکیهای خوشمزه و نان تازه و غذاهای لذیذ بود. ولی مرد آسیابان در تمام فصل زمستان حتی یک سر هم به باغبان نزد تا از احوال او باخبر شود و عقیده داشت که اگر باغبان بیاید و غذاها و خوراک ما را ببیند حسودی میکند و بهتر است نیاید و نبیند تا زندگیمان از چشم دور باشد. باغبان هم تمام فصل زمستان را در سختی فراوان گذراند و هرگز به کسی نگفت و از کسی کمک نخواست. فصل بهار شد و دوباره گلهای باغش رشد کردند و بزرگتر و زیادتر از سال قبل شدند و وقت چیدن رسیده بود. مرد آسیابان با دیدن گلهای باغ مرد باغبان سبدش را برداشت و به زنش گفت الان موقع سر زدن به باغبان است چون که گلهایش در آمده. زن آسیابان گفت یادت باشد سبد را پر از گل کنی و بیاوری و به سمت باغ رفت.با باغبان سلام و احوالپرسی کرد و گفت: خوب دوست عزیز من، زمستان را چگونه گذراندی؟
باغبان گفت: خیلی سخت بود. من حتی یک تکه نان برای خوردن نداشتم و وسایلم را میبردم و گرو میگذاشتم و نان و خوراک میگرفتم و حالا که گلهایم درآمده میخواهم ببرم و بفروشم و وسایلم را از گرو درآورم.آسیابان گفت: ولی من آمده بودم از تو گل بگیرم، یعنی به من گل نمیدهی؟
باغبان به گلهایش نگاه کرد و گفت: آخه همین مقدار است و میخواهم بروم وسایلم را از گرو درآورم چون اجناسم برایم ارزش دارد.
آسیابان ناراحت شد و خواست که برود. مرد باغبان گفت: باشه دوست عزیز من، بیا و هر مقدار که میخواهی بردار دوستی خیلی بالاتر از همه چیز است و نصف گلهایش را به او داد و بقیه گلهایش را برداشت و رفت به سمت شهر. در راه مردی سخاوتمند به او برخورد کرد و گلهای باغبان را با دو برابر قیمت از او خرید و باغبان خیلی خوشحال شد و دید که محبت او به دیگران را اگر کسی جبران نکند، خداوند به وسیله دیگری برایش جبران خواهد کرد. و اما مرد آسیابان وقتی به سراغ آسیابش رفت دید که قسمتی از آن شکسته است و مجبور شد مقدار زیادی از پولهایش را خرج آسیاب کند تا بتواند زندگیاش را بگذراند.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: