خاطره‌

حیف از «نی» یادگاری

اوایل تابستان امسال به دعوت یکی از دوستان که پدرش در رشت، در واقع در منطقه پیربازار، ویلایی داشت به قول معروف شال و کلاه کردم که چند روزی را با 6 ‌ 5 نفر از دوستانی که تا پارسال هم‌دانشکده‌ای بودیم به بهانه تولد محسن پسر صاحب ویلا دور هم جمع شویم و به یاد دوران دانشجویی بگوییم و بخندیم و فارغ از مشکلات سربازی، دنبال کار رفتن و مسائلی از این دست، خوش باشیم.
کد خبر: ۱۹۵۱۴۲

قرار بود من و مجتبی و یاسین با خودروی رضا که پراید بود به شمال برویم که متاسفانه کاری برای من پیش آمد و نتوانستم آن روز همراه آنان بروم، به ناچار روز بعد به ترمینال غرب رفتم که با کرایه‌های ترمینال بروم. ساعتی که من رفتم، کرایه‌های ترمینال رفته بودند و باید منتظر می‌ماندم، اما من که یک روز تاخیر داشتم با مسافرکش‌های موردی که گاه و بیگاه جلوی ترمینال‌ها می‌‌ایستند و داد می‌زنند، راهی شمال شدم. پیرمردی جلو کنار راننده نشسته بود و دو جوان تقریبا همسن و سال خودم عقب. من کنار آنها نشستم، سمت شاگرد راننده. در طول راه متوجه شدم آن دو جوان، دوست و رفیق هستند. من البته سرگرم مطالعه یک مجله تخصصی کامپیوتر بودم، اما آنها چون اغلب بلند بلند حرف می‌زدند من متوجه حرف‌هایشان می‌شدم. گاهی سر به سر راننده می‌گذاشتند و گاهی سوال‌های پرتی از مسافر پیر می‌کردند، مثلا یکی‌شان که کناردست من نشسته بود و سر آستین‌هایش را بالا زده بود و اتفاقا جای پای یک خالکوبی هم روی دستش بود، پیرمرد مسافر سوال کرد: پیرمرد، جوانی چه حس و حالی داره؟ آن بنده خدا که به نظر می‌رسید از پرت و پلاگویی آنها خسته شده بود با مکثی طولانی جواب داد:
وقتی برای جامعه مفید باشی، پیری و جوانی فرقی نمی‌کند، احساس مفید بودن می‌کنی.

بغل‌دستی آن جوان که موهای چرب‌کرده‌ای داشت جواب داد:

خیلی حال کردم، معلومه شما خیلی مفیدی. پیرمرد جواب داد: سعی کن شما هم مفید باشی جوان اولی گفت: هستیم پدربزرگ، هستیم. راننده که مرد میانسالی بود نواری گذاشت و صدایش را بلند کرد که یعنی حرف بی‌حرف.

جوان اولی گفت: آهنگ روز و جوان‌پسند ندارید؟ این که همه‌اش کمانچه‌کشی و دلی‌دلی کردن است.

من خودم را حسابی جمع کرده‌ بودم، عجب جوان‌های تابلویی بودند، آخرش هم نفهمیدم چه کاره‌اند. اهل شمال که نبودند، بچه‌ تهران هم نبودند، چون یک ته‌لهجه‌ای داشتند، بگذریم، بین راه راننده جلوی یک کافه نگه داشت که خستگی در کنیم و آب و چای اگر خواستیم بخوریم.

راننده و پیرمرد سر یک میز نشستند. راننده نیمرو سفارش داد و پیرمرد یک لیوان چای با نبات خورد و بعد سیگاری کشید.

من تنها رفتم سر یک میز و یک نوشابه سفارش دادم و آن دو جوان در حال غش و ریسه با هم بودند و اطراف را نگاهی کردند و بعد آمدند سر میز من!

داداش خیلی ساکتی، دکتر،‌ مهندس؟

مهندس مکانیک.

یعنی پیکان، میکان تعمیر می‌کنی؟

لبخندی زدم و چیزی نگفتم، آنها هم نوشابه سفارش دادند. خیلی معذب بودم، مانده بودم که چی بگم، بلند شم یا بشینم.

جوان اولی گفت: چه کاره‌ای؟

فعلا هیچ‌کاره.

بچه شمالی؟

نه، ‌تهرون؟

جوان دومی گفت: خیلی باحالی، می‌خوای برات کار جور کنم؟

 ممنون می‌شم، چه کاری؟

 کار دیگه، کار! چه کاری چیه، کار.

 ممنونم، قراره برم شرکت یکی از دوستان پدرم.

 چه کاره‌اس؟

 قالیشویی؟ یا رب‌سازی؟

مانده بودم چی بگم؟ در همین موقع راننده گفت: آقایون سوار شن که دیر نشه. تو فکر بودم. سوار بشم یا نه با یک ماشین دیگه برم، اما به غیرتم برخورد. خلاصه سوار شدم. ادامه راه هم، مثل اول راه بود. آن دو جوان به اصطلاح باحال، حال من و آن پیرمرد و راننده که مرد بسیار نجیبی بود را گرفتند. وقتی پیاده شدیم جوان اول گفت: حالا کجا می‌رید؟

 پیربازار، پیش دوستان.

 بلدی چه جوری بری؟ بله قبلا از راننده پرسیدم.

آنها با من دست دادند و رفتند. مرد مسافرکش و آن پیرمرد مسافر هم رفتند. من هم راه افتادم که یک تاکسی کرایه کنم و برم پیربازار، چون تا رشت راهی نیست. وقتی سوار تاکسی شدم، وسط‌های راه متوجه شدم ساک دستی‌ام نیست. یعنی کجا بود؟ چون راننده وقتی پیاده شدیم آن را از صندوق عقب برداشت و پیش پایم گذاشت.
عجیب مانده بودم حیران، یعنی چه، خیلی حالم گرفته شد. با تلفن همراه شماره یکی از دوستان را گرفتم. جواب داد مهم نیست، اینجا که رسیدی ما کرایه تاکسی را می‌دهیم. همین کار را هم کردند، اما مساله من چیز دیگری بود. تو ساک بجز دو پیراهن و یک شلوار، خمیردندان و مسواک و یک کتاب چیزی بود که خیلی برای من ارزش داشت.
یک نی، نی‌ای که از پدرم به من به ارث رسیده بود. من نی زدن را از او یاد گرفتم. یک مدتی هم با بچه‌های دانشگاه ارکستر موسیقی تشکیل دادیم که من نی می‌زدم. افسوس و صدافسوس، آن بی‌معرفت‌ها ساکم را بردند و لابد وقتی بازش می‌کنند و می‌بینند چیز مهمی در آن نیست، کلی غش و ریسه بروند، حتی فکر کنند من چوپونم که نی می‌زنم. بگذریم، کاش یکی از آن دو جوان این مطلب را بخواند و آن نی را به من برگرداند و مژدگانی دریافت کند.

سیاوش.ق- تهران‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها